پارت
پارت۲
گفت: مرض عمه، مامانم خونه نیست تو کی هستی؟!.
ات: ب ت چ، من دنبال عمم میگردم.
ات وقتی داخل شد دید جونکوکه، و با دیدن ان به لکنت افتاد.چون پسر دختر باز عمه خیلی خوشگل بود.
جونکوک: چته لال شدی.
ات: از اونی ک فک کردم خوشتیپ تره.
جونکوک: چی گفتی؟!
ات: هیچی هیچی، فقط نشناختمت.
جونکوک: اخر نگفتی کی هستی.
ات: اسم من ات هست مادر تو من رو به فرزند خوندگی قبول کرده.
جونکوک: وا تو همون دختره ای، منم جونکوکم.
ات: حالا بگو عمه کجاست.
جونکوک: رفتن مسافرت.
ات: عه عمه ک گفت مهمون داریم!!!
جونکوک: حالا هرچی میشه، خفه شی، میخوام استراحت کنم.
ات در حال اب خوردن بود ک جونکوک بدون تیشرت میاد پایین که ببینه ات چی گرفته، و ات درگیر حرف زدن با عمه بود.
ات: آیگو، پس این چه وضع گشتن تو خونه است وقتی ک یه دختر خونه است.
عمه: چیشده؟ ات: پسر گل گلابت بدون تیشرت میگرده.
عمه: گوشیو بده بهش. ات: چشم، حالا اقای کوک بیا جواب بده.
عمه: کوک مگه ادم نیستی خب شاید خجالت بکشه حداقل برو تو اتاقت.
جونکوک: چشم. عمه: خدافظ من کار دارم. جونکوک: بای، بیا گوشیتو بگیر.
ات اومد گوشیو بگیره ولی جونکوک گوشیو نداد و با پوز خندگفت: وایسا ببینم نکنه نمیتونی جلو خودتو بگیری چون جذابم.
ات: آیگو، جلو خودمو گرفتم چیزی نگم، پسر جون مگه خل شدی گوشیو بده.
جونکوک: حالا باش بی جنبه بیا گوشیتم برا خودت.
ات همینجا درحال فیلم نگاه کردن بود که زنگ درو زدن ات با شورتک و تیشرتی ک به تن داشت رفت درو بازکرد دید پیتزاست.، ات پیتزارو تحویل گرفت و گفت ممنون. جونکوک اومد: ای جون غذام رسید.
ات: هم باز اینو دیدم(داخل ذهنش)
ات پیتزارو به کوک داد ولی، یه تیکه از اون پیتزارو برداشت.
کوک: ای شیطون، چرا برداشتی بدش من.
ات: اخی میخوای گریه کنی.
کوک: اگه ندی برات بد میشه.
ات: نمیدمممممممممممم.
کوک: اوکی خودت خواستی.
کوک افتاد دنبالش ک اون تیکه پیتزا رو بگیره افتاد روی ات و اون تکه پیتزا ی طرفش دهن ات بود و اون یکی طرفش داخل دهن کوک. کوک از روی ات بلند شد. وگفت: ببخشید.
ات: ن تقصیر من بود. کوک: ار تقصیر تو بود. ات، از حرص این حرف کوک پیتزارو خورد. ات دوید ب طرف اتاق تا برای مدرسه فردا بخوابه. کوک بعد ازخوردن پیتزا رفت بخوابه و میبینه ات روی تختش دراز کشیده.
کوک: پاشو بینم، روی تخت من خوابی
ات: چی میگی من هرشب اینجا میخوابم.
از اونجایی که ات و کوک باهم لج بودن.
هردو ان ها روی تخت خوابیدند. صبح که شد ات زودتر اماده شد و رفت مدرسه. ....
گفت: مرض عمه، مامانم خونه نیست تو کی هستی؟!.
ات: ب ت چ، من دنبال عمم میگردم.
ات وقتی داخل شد دید جونکوکه، و با دیدن ان به لکنت افتاد.چون پسر دختر باز عمه خیلی خوشگل بود.
جونکوک: چته لال شدی.
ات: از اونی ک فک کردم خوشتیپ تره.
جونکوک: چی گفتی؟!
ات: هیچی هیچی، فقط نشناختمت.
جونکوک: اخر نگفتی کی هستی.
ات: اسم من ات هست مادر تو من رو به فرزند خوندگی قبول کرده.
جونکوک: وا تو همون دختره ای، منم جونکوکم.
ات: حالا بگو عمه کجاست.
جونکوک: رفتن مسافرت.
ات: عه عمه ک گفت مهمون داریم!!!
جونکوک: حالا هرچی میشه، خفه شی، میخوام استراحت کنم.
ات در حال اب خوردن بود ک جونکوک بدون تیشرت میاد پایین که ببینه ات چی گرفته، و ات درگیر حرف زدن با عمه بود.
ات: آیگو، پس این چه وضع گشتن تو خونه است وقتی ک یه دختر خونه است.
عمه: چیشده؟ ات: پسر گل گلابت بدون تیشرت میگرده.
عمه: گوشیو بده بهش. ات: چشم، حالا اقای کوک بیا جواب بده.
عمه: کوک مگه ادم نیستی خب شاید خجالت بکشه حداقل برو تو اتاقت.
جونکوک: چشم. عمه: خدافظ من کار دارم. جونکوک: بای، بیا گوشیتو بگیر.
ات اومد گوشیو بگیره ولی جونکوک گوشیو نداد و با پوز خندگفت: وایسا ببینم نکنه نمیتونی جلو خودتو بگیری چون جذابم.
ات: آیگو، جلو خودمو گرفتم چیزی نگم، پسر جون مگه خل شدی گوشیو بده.
جونکوک: حالا باش بی جنبه بیا گوشیتم برا خودت.
ات همینجا درحال فیلم نگاه کردن بود که زنگ درو زدن ات با شورتک و تیشرتی ک به تن داشت رفت درو بازکرد دید پیتزاست.، ات پیتزارو تحویل گرفت و گفت ممنون. جونکوک اومد: ای جون غذام رسید.
ات: هم باز اینو دیدم(داخل ذهنش)
ات پیتزارو به کوک داد ولی، یه تیکه از اون پیتزارو برداشت.
کوک: ای شیطون، چرا برداشتی بدش من.
ات: اخی میخوای گریه کنی.
کوک: اگه ندی برات بد میشه.
ات: نمیدمممممممممممم.
کوک: اوکی خودت خواستی.
کوک افتاد دنبالش ک اون تیکه پیتزا رو بگیره افتاد روی ات و اون تکه پیتزا ی طرفش دهن ات بود و اون یکی طرفش داخل دهن کوک. کوک از روی ات بلند شد. وگفت: ببخشید.
ات: ن تقصیر من بود. کوک: ار تقصیر تو بود. ات، از حرص این حرف کوک پیتزارو خورد. ات دوید ب طرف اتاق تا برای مدرسه فردا بخوابه. کوک بعد ازخوردن پیتزا رفت بخوابه و میبینه ات روی تختش دراز کشیده.
کوک: پاشو بینم، روی تخت من خوابی
ات: چی میگی من هرشب اینجا میخوابم.
از اونجایی که ات و کوک باهم لج بودن.
هردو ان ها روی تخت خوابیدند. صبح که شد ات زودتر اماده شد و رفت مدرسه. ....
- ۹.۵k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط