Part
Part ⑥
صبح روز بعد، با طلوع خورشید، نور ملایمی از پنجرهی اتاق به شوگا تابید. حال او به مراتب بهتر بود. تبش فروکش کرده بود و توانست کمی آبمیوه بنوشد. آت با دیدن این صحنه، آرامش نسبی پیدا کرد. نگرانی عمیقی که در تمام شب در چشمانش موج می زد، کم کم جای خود را به امید میداد.
چند روز بعد، شوگا از بیمارستان مرخص شد. آت در تمام این مدت، لحظهای او را تنها نگذاشت. هر شب کنار تختش میماند و از او مراقبت میکرد. شوگا، در سکوتِ همراه با آرامش آت، احساس امنیت و آرامش خاصی را تجربه میکرد. خشم و قهرش فراموش شده بود و جای خود را به پشیمانی و دلتنگی عمیقی داده بود.
بعد از مرخص شدن از بیمارستان، شوگا و آت، به خانهی شوگا برگشتند. سکوت سنگینی بینشان حکمفرما بود، سکوتِ همراه با درکِ متقابل. آت فهمیده بود که شوگا، با آن سیلی و قهر کردنش، به دنبال جلب توجه بود. او احساس میکرد نادیده گرفته شده است و با این رفتار، سعی در نشان دادن اهمیت خود در زندگی آت داشته است.
یک عصر، در حالی که آت برای شوگا سوپ درست میکرد، شوگا به آرامی گفت: "آت، ببخشید. من خیلی احمقانه رفتار کردم."
آت، بدون اینکه به او نگاه کند، گفت: "من هم ببخشید. نباید آنقدر سرد و بیتفاوت بودم."
شوگا به سمت آت آمد و دستش را گرفت. چشمهای هر دو پر از اشکی بود که از شرمساری و پشیمانی میآمد. آنها، در سکوت، همدیگر را در آغوش گرفتند. آغوشی که سرشار از عشق، پشیمانی و فهم متقابل بود.
از آن روز به بعد، رابطهی شوگا و آت به مرحلهای جدید و عمیقتر وارد شد. آنها یاد گرفته بودند که چگونه با هم صادق باشند و مشکلاتشان را به طور منطقی حل کنند. دیگر قهرها و سیلیها جای خود را به گفتگوها و درک متقابل دادند. و این آغاز فصل جدیدی از عشق و آرامش در زندگی آنها بود. آغوشی که آن شب در بیمارستان، آغازگر آن شده بود، همچنان گرم و پُر از عشق باقی ماند، عشقی که از دلِ طوفانِ درکنشدن و غرور، سربرآورده بود و قویتر از هر زمانی شده بود.
پایانــــ★
صبح روز بعد، با طلوع خورشید، نور ملایمی از پنجرهی اتاق به شوگا تابید. حال او به مراتب بهتر بود. تبش فروکش کرده بود و توانست کمی آبمیوه بنوشد. آت با دیدن این صحنه، آرامش نسبی پیدا کرد. نگرانی عمیقی که در تمام شب در چشمانش موج می زد، کم کم جای خود را به امید میداد.
چند روز بعد، شوگا از بیمارستان مرخص شد. آت در تمام این مدت، لحظهای او را تنها نگذاشت. هر شب کنار تختش میماند و از او مراقبت میکرد. شوگا، در سکوتِ همراه با آرامش آت، احساس امنیت و آرامش خاصی را تجربه میکرد. خشم و قهرش فراموش شده بود و جای خود را به پشیمانی و دلتنگی عمیقی داده بود.
بعد از مرخص شدن از بیمارستان، شوگا و آت، به خانهی شوگا برگشتند. سکوت سنگینی بینشان حکمفرما بود، سکوتِ همراه با درکِ متقابل. آت فهمیده بود که شوگا، با آن سیلی و قهر کردنش، به دنبال جلب توجه بود. او احساس میکرد نادیده گرفته شده است و با این رفتار، سعی در نشان دادن اهمیت خود در زندگی آت داشته است.
یک عصر، در حالی که آت برای شوگا سوپ درست میکرد، شوگا به آرامی گفت: "آت، ببخشید. من خیلی احمقانه رفتار کردم."
آت، بدون اینکه به او نگاه کند، گفت: "من هم ببخشید. نباید آنقدر سرد و بیتفاوت بودم."
شوگا به سمت آت آمد و دستش را گرفت. چشمهای هر دو پر از اشکی بود که از شرمساری و پشیمانی میآمد. آنها، در سکوت، همدیگر را در آغوش گرفتند. آغوشی که سرشار از عشق، پشیمانی و فهم متقابل بود.
از آن روز به بعد، رابطهی شوگا و آت به مرحلهای جدید و عمیقتر وارد شد. آنها یاد گرفته بودند که چگونه با هم صادق باشند و مشکلاتشان را به طور منطقی حل کنند. دیگر قهرها و سیلیها جای خود را به گفتگوها و درک متقابل دادند. و این آغاز فصل جدیدی از عشق و آرامش در زندگی آنها بود. آغوشی که آن شب در بیمارستان، آغازگر آن شده بود، همچنان گرم و پُر از عشق باقی ماند، عشقی که از دلِ طوفانِ درکنشدن و غرور، سربرآورده بود و قویتر از هر زمانی شده بود.
پایانــــ★
- ۱.۲k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط