همسر اجباری ۲۲۶
#همسر_اجباری #۲۲۶
باشه عشقم ...باشه عزیزم االن واست میگم فقط آروم باش. و اونو بزار سر جاش...
-حاال شد بگو.
-آماده اید.
نگاهمو به احسان دوختم .
-ایمیال ی هانگ رمز گشایی شد. و پلیس اینترپل بعد از دوروز تونست همه شونو دستگیر کنه. و البته شرکتشونم
پلمب شد.و مهم تر از همه پای سهام دارای بزرگ ایرانی هم گیره.
منو آذین باهم گفتیم...
هامون و زیبا....
-آره دقیقا. والبته پدراشونم.
واخماشو کرد تو همو گفت واحساس میکنم خیلی اتفاقای دیگه...
آذین :پس داداشم چی.
آها مهم ترین قسمت ماجرا اینجاست که آقای ...آریا ...مدرس....داره برمیگرده.
من اون لحظه برق سه فاز. تموم بدنم یک باره گرفت.
استرس کل دنیا ریخت تو قلبم. یه حسی بود دیوونه کننده.
ازش دلگیر بودم.
احسان:آنا خوبی؟چیه رنگ از روت پرید؟
تمام اعصابم بهم ریخت. بشقابو پس زدم و و سرمو بین دستام گرفتم.
سرمو برداشتم و با بغض توی گلوم گفتم
-تو چی میگی احسان؟
-آریا داره میاد.
-کجا داره میاد؟
-میاد که چی بشه.
احسان:آنا میفهمی داری چی میگی آریا ...شوهرت...
-هیچ نصبتی بامن نداره.
-تا حاال کجا بوده ها.
پاشدم کنار میز وایستاده بودم. درسته داد میزدم اما داد زدنم از رو درد بود از رو التماس و زجه بود.آروم تر ادامه
دادم.
-هه ...پس بخاطر من نیومده....
-االن واسه دلم دیره احسان. خیلی دیره البته شاید بخاطر دل منم نیومده باشه.
داشتم میرفتم که از آشپزخونه خارج شم. که چیزی یادم افتاد.
برگشتم سمتشونو با بغضی که اونقدر فرو رفته بود ک شده بود یه استخون تو گلوم باعث گرفتن صدام و لرزشش
شده بود.
با...با هردوتاتونم این آدرس جدیدمو هیچ کس جز شما دوتا نداره...
هیچ وقت ... به هیچ عنوان... آدرس منو به آریا ندین....
تورو خدا آذین هیچ وقت .....هیچ وقت خواهری آدرسمو به آریا نده ...
باشه عشقم ...باشه عزیزم االن واست میگم فقط آروم باش. و اونو بزار سر جاش...
-حاال شد بگو.
-آماده اید.
نگاهمو به احسان دوختم .
-ایمیال ی هانگ رمز گشایی شد. و پلیس اینترپل بعد از دوروز تونست همه شونو دستگیر کنه. و البته شرکتشونم
پلمب شد.و مهم تر از همه پای سهام دارای بزرگ ایرانی هم گیره.
منو آذین باهم گفتیم...
هامون و زیبا....
-آره دقیقا. والبته پدراشونم.
واخماشو کرد تو همو گفت واحساس میکنم خیلی اتفاقای دیگه...
آذین :پس داداشم چی.
آها مهم ترین قسمت ماجرا اینجاست که آقای ...آریا ...مدرس....داره برمیگرده.
من اون لحظه برق سه فاز. تموم بدنم یک باره گرفت.
استرس کل دنیا ریخت تو قلبم. یه حسی بود دیوونه کننده.
ازش دلگیر بودم.
احسان:آنا خوبی؟چیه رنگ از روت پرید؟
تمام اعصابم بهم ریخت. بشقابو پس زدم و و سرمو بین دستام گرفتم.
سرمو برداشتم و با بغض توی گلوم گفتم
-تو چی میگی احسان؟
-آریا داره میاد.
-کجا داره میاد؟
-میاد که چی بشه.
احسان:آنا میفهمی داری چی میگی آریا ...شوهرت...
-هیچ نصبتی بامن نداره.
-تا حاال کجا بوده ها.
پاشدم کنار میز وایستاده بودم. درسته داد میزدم اما داد زدنم از رو درد بود از رو التماس و زجه بود.آروم تر ادامه
دادم.
-هه ...پس بخاطر من نیومده....
-االن واسه دلم دیره احسان. خیلی دیره البته شاید بخاطر دل منم نیومده باشه.
داشتم میرفتم که از آشپزخونه خارج شم. که چیزی یادم افتاد.
برگشتم سمتشونو با بغضی که اونقدر فرو رفته بود ک شده بود یه استخون تو گلوم باعث گرفتن صدام و لرزشش
شده بود.
با...با هردوتاتونم این آدرس جدیدمو هیچ کس جز شما دوتا نداره...
هیچ وقت ... به هیچ عنوان... آدرس منو به آریا ندین....
تورو خدا آذین هیچ وقت .....هیچ وقت خواهری آدرسمو به آریا نده ...
۴.۴k
۲۲ شهریور ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.