زندانی کوچک

زندانی کوچک
از تراس به حیاط تاریک و درخت های درهم پیچیده نگاه میکردم باد سردی می‌وزید که شاخه ها رو تکون میداد و توده از بخار جلوی دهنم ایجاد میکرد آیا گیرافتادن توی یه عمارت بزرگ به معنای زندانی شدن توسط ارباب اون عمارت بود ؟
با دیدن تئودور در گوشه ای از حیاط پتو رو دور خودم محکم تر کردم و از تراس بیرون اومدم اتاق تاریک بود و دود شمع خاموش شده ای که اتاق رو روشن میکرد نشون میداد اتاق توی تاریکی کامل فرو رفته
به سمت در رفتم و دستم رو روی دستگیره سیاه با کنده کاری قرار دادم و با فشار دادنش در اتاق رو باز کردم راهرو های پیچ در پیچ عمارت در تاریکی مثل یک مار بلند بود
پاهای برهنه ام در تماس با سنگ های سرد پله ها یخ زده بود اما کسی به این اهمیت می‌داد ؟
از پله ها پایین اومدم و به سمت در بزرگ عمارت رفتم و با بیرون اومدن از عمارت هوای تازه به صورتم برخورد کرد صندل سیاهی که جلوی در بود رو پوشیدم و به سمت باغچه ای که از تراس دیده بودم رفتم
با نزدیک شدن به باغچه بوی غلیظ سیگار که در هوا پخش شده بود و عطر تلخی که نشون میداد صاحبش نزدیکه تنها بویی بود که می‌تونستم حس کنم
با نزدیک شدن به تئو سیگار رو از دستش گرفتم و در ظرف خاموش کردم
تئو پوزخندی زد و گفت : فکر نمی‌کردم یه زمانی خودت با خواست خودت بیای اینجا پرنسس کوچولو
گفتم : شاید دلم نمی‌خواد ارباب بمیره و از گرسنگی تو این عمارت تسخیر شده و عجیب بمیرم
تئودور گفت : اگه من بمیرم میتونی از اینجا بری آهو کوچولو مگر اینکه خودت نخوای بری
گفتم : قرار نیست این حرف توجیهی واسه بودن این لعنتی بین دستات باشه
اینبار سرش رو به سمتم برگردوند و گفت : این چیزی نیست که معمولا براش نگران بشی لاو
پوزخندی زدم و گفتم : لاو؟ البته که ارباب همیشه عصبی بودن و نمیزاشتن باهاشون حرف بزنم
تئو گفت : به هر حال چی شده زندانی کوچولو یادی از اربابش کرده
با اقتدار گفتم : شاید زندانی آنقدری از بقیه انسان ها دور بوده که عاشق اربابی شده که توی عمارتش زندانیش کرده
تئودور لبخندی زد و گفت : شاید ارباب اونقدری عاشق آهویی بوده که زندانیش کرده و مثل یه جواهر پشت ویترین هر بار تماشا اش میکرده
اینبار تئودور دوباره دستی به جیبش برد و سیگار دیگه ای برداشت و با روشن کردنش اون رو بین لباش قرار داد سیگار رو ازش گرفتم و گفتم : فکر نمیکنم اجازه داده باشم چیزی مثل این روی لب هات قرار بگیره
و این حرف شروع اولین بوسه ای بود که در آن عمارت رخ داد
پایان
سبک متفاوت از تمام نوشته هام چطور شده ؟؟
دیدگاه ها (۲)

my little charmer از بین راهروی شلوغ و پر از جمعیت رد شدم و...

بچه ها اگه بخواید با یه جمله نوشته هام رو توصیف کنین اون جمل...

خب امروز آخرین روزیه که میتونم تو این دو هفته بنویسم بچه ها ...

پارت 15 رفتم داخل عمارت و رفتم بالا نمیدونم چرا این دختر برا...

و....ویو جونگکوک رسیدیم عمارت بدون اینکه توجه بهش کنم رفتم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط