Part 4 — «اجبارِ کنار هم»
Part 4 — «اجبارِ کنار هم»
تمرینها جدیتر شده بود.
این فقط یه همکاری ساده نبود؛
هر روزش تبدیل شده بود به اصلاح، تغییر، بحث… و سکوتهای سنگین.
امروز هم استودیو از صبح شلوغ بود.
کوک پشت سیستم نشسته بود و روی جزئیات آهنگ کار میکرد.
آورین هم کنارش، روی صندلی چرخدار نشسته بود و با هدفون به نسخه جدید گوش میداد.
فاصلهشون کم بود… خیلی کم.
ولی هیچکدوم به روی خودشون نمیآوردن.
جنی از دور نگاهشون کرد و زیر لب گفت:
— اینا هنوزم با هم مشکل دارن؟
لیسا شونه بالا انداخت.
— اسمش مشکل نیست… اسمش جنگ سرده.
نامجون از پشت شیشه اتاق کنترل گفت:
— فقط میخوام این بخش تا امروز کامل شه.
داخل اتاق، سکوت.
تا اینکه آورین هدفون رو برداشت.
— این قسمت هنوز درست نیست.
کوک بدون نگاه کردن گفت:
— چون هنوز کامل نشده.
آورین سریع جواب داد:
— یا چون تو زیادی روش قفل کردی.
کوک این بار مکث کرد.
بعد خیلی آروم برگشت سمتش.
— تو خیلی حرف میزنی برای کسی که تازه اومده.
آورین هم بدون ترس نگاهش کرد.
— و تو خیلی کم حرف میزنی برای کسی که فکر میکنه همهچیزو بلده.
سکوت.
تهیونگ از پشت شیشه گفت:
— اینا دارن همدیگه رو تیکهپاره میکنن با ادب.
جیمین خندید.
— خیلی محترمانه همدیگه رو نابود میکنن.
کوک از جاش بلند شد.
رفت کنار آورین.
حالا فاصلهشون حتی کمتر شده بود.
— بیا نشون بده.
آورین ابرو بالا انداخت.
— چیو؟
کوک دستش رو روی کنترل سیستم گذاشت.
— اگه فکر میکنی بهتره، خودت تغییرش بده.
چند ثانیه سکوت.
این یه چالش مستقیم بود.
آورین خیلی آروم بلند شد.
انگشتاش روی کیبورد نشست.
شروع کرد به تغییر دادن لایهها…
آروم، دقیق، بدون عجله.
کوک فقط نگاهش میکرد.
نه از روی عصبانیت…
از روی دقت.
هر تغییر کوچیکش رو دنبال میکرد.
چند دقیقه بعد، موزیک تغییر کرد.
این بار نرمتر… عمیقتر… کاملتر.
سکوت افتاد.
حتی صدای بیرون هم انگار کم شده بود.
آورین برگشت سمتش.
— این بهتره.
کوک نگاهش کرد.
چند ثانیه طولانی.
بعد خیلی کوتاه گفت:
— بد نیست.
فقط همین.
ولی همین «بد نیست»… از طرف کوک یعنی خیلی چیزها.
آورین لبخند خیلی کوچیکی زد.
— پیشرفت خوبیه.
کوک بدون واکنش برگشت سمت سیستم، ولی…
برای اولین بار، کاری نکرد که تغییرش بده.
و این… یعنی قبول کرده بود.
نه کامل.
نه با حرف.
ولی با سکوتش.
و همون لحظه، چیزی بینشون برای اولین بار از «جنگ»
داشت به «تعامل» تبدیل میشد.
---
تمرینها جدیتر شده بود.
این فقط یه همکاری ساده نبود؛
هر روزش تبدیل شده بود به اصلاح، تغییر، بحث… و سکوتهای سنگین.
امروز هم استودیو از صبح شلوغ بود.
کوک پشت سیستم نشسته بود و روی جزئیات آهنگ کار میکرد.
آورین هم کنارش، روی صندلی چرخدار نشسته بود و با هدفون به نسخه جدید گوش میداد.
فاصلهشون کم بود… خیلی کم.
ولی هیچکدوم به روی خودشون نمیآوردن.
جنی از دور نگاهشون کرد و زیر لب گفت:
— اینا هنوزم با هم مشکل دارن؟
لیسا شونه بالا انداخت.
— اسمش مشکل نیست… اسمش جنگ سرده.
نامجون از پشت شیشه اتاق کنترل گفت:
— فقط میخوام این بخش تا امروز کامل شه.
داخل اتاق، سکوت.
تا اینکه آورین هدفون رو برداشت.
— این قسمت هنوز درست نیست.
کوک بدون نگاه کردن گفت:
— چون هنوز کامل نشده.
آورین سریع جواب داد:
— یا چون تو زیادی روش قفل کردی.
کوک این بار مکث کرد.
بعد خیلی آروم برگشت سمتش.
— تو خیلی حرف میزنی برای کسی که تازه اومده.
آورین هم بدون ترس نگاهش کرد.
— و تو خیلی کم حرف میزنی برای کسی که فکر میکنه همهچیزو بلده.
سکوت.
تهیونگ از پشت شیشه گفت:
— اینا دارن همدیگه رو تیکهپاره میکنن با ادب.
جیمین خندید.
— خیلی محترمانه همدیگه رو نابود میکنن.
کوک از جاش بلند شد.
رفت کنار آورین.
حالا فاصلهشون حتی کمتر شده بود.
— بیا نشون بده.
آورین ابرو بالا انداخت.
— چیو؟
کوک دستش رو روی کنترل سیستم گذاشت.
— اگه فکر میکنی بهتره، خودت تغییرش بده.
چند ثانیه سکوت.
این یه چالش مستقیم بود.
آورین خیلی آروم بلند شد.
انگشتاش روی کیبورد نشست.
شروع کرد به تغییر دادن لایهها…
آروم، دقیق، بدون عجله.
کوک فقط نگاهش میکرد.
نه از روی عصبانیت…
از روی دقت.
هر تغییر کوچیکش رو دنبال میکرد.
چند دقیقه بعد، موزیک تغییر کرد.
این بار نرمتر… عمیقتر… کاملتر.
سکوت افتاد.
حتی صدای بیرون هم انگار کم شده بود.
آورین برگشت سمتش.
— این بهتره.
کوک نگاهش کرد.
چند ثانیه طولانی.
بعد خیلی کوتاه گفت:
— بد نیست.
فقط همین.
ولی همین «بد نیست»… از طرف کوک یعنی خیلی چیزها.
آورین لبخند خیلی کوچیکی زد.
— پیشرفت خوبیه.
کوک بدون واکنش برگشت سمت سیستم، ولی…
برای اولین بار، کاری نکرد که تغییرش بده.
و این… یعنی قبول کرده بود.
نه کامل.
نه با حرف.
ولی با سکوتش.
و همون لحظه، چیزی بینشون برای اولین بار از «جنگ»
داشت به «تعامل» تبدیل میشد.
---
- ۲.۱k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط