Part 5 — «چیزی که باید انکار میکرد»
Part 5 — «چیزی که باید انکار میکرد»
چند روز از شروع پروژه گذشته بود.
اتاق تمرین داخل ساختمان HYBE حالا برای همه آشنا شده بود، ولی فضای بین دو نفر هنوز نه.
کوک مثل همیشه زودتر از همه رسیده بود.
هدفون روی گوش، لپتاپ باز، و نگاهش قفل روی موجهای صدا.
اما این بار… چند دقیقهای بود که فقط داشت به یه بخش خاص از آهنگ گوش میداد و هیچی تغییرش نمیداد.
انگار گیر کرده بود.
در اتاق باز شد.
آورین وارد شد.
موهای بلوندش مثل همیشه مرتب و آزاد روی شونههاش بود، و چشمای آبیاش خستهتر از روزهای قبل به نظر میرسید.
لیسا پشت سرش گفت:
— امروز کمخوابی زده بهت؟
آورین آروم جواب داد:
— نه، فقط دیر خوابیدم.
نگاهش ناخودآگاه رفت سمت کوک.
مثل همیشه… ساکت.
اما این بار یه چیز کوچیک فرق داشت.
کوک به جای اینکه سریع نگاهشو برگردونه، چند ثانیه بیشتر نگاش کرد.
بعد سریع برگشت به صفحه لپتاپش.
انگار چیزی رو انکار کرده باشه.
آورین کنار جنی نشست.
جنی آروم گفت:
— امروز حواست باشه، کوک یه کم درگیره.
آورین ابرو بالا انداخت.
— درگیر چی؟
جنی شونه بالا انداخت.
— خودش هم نمیدونه.
چند دقیقه بعد، تمرین شروع شد.
موزیک پخش شد.
همه در حال تمرین بودن، ولی کوک چند بار همون قسمت رو ریست کرد.
یک بار… دو بار… سه بار…
آورین بالاخره گفت:
— چرا همون قسمت رو هی تکرار میکنی؟
کوک بدون نگاه کردن جواب داد:
— درست نیست.
آورین نزدیکتر شد.
— یا تو داری زیادی سخت میگیری؟
این بار کوک مکث کرد.
موزیک هنوز پخش بود، ولی انگار فقط صدای اون دو نفر تو اتاق مهم بود.
کوک خیلی آروم برگشت سمتش.
— تو زیادی راحت قضاوت میکنی.
آورین بدون ترس گفت:
— و تو زیادی همهچیز رو کنترل میکنی.
سکوت.
این بار دعوا نبود.
یه جور کشش بود… چیزی که هیچکدوم اسمشو نمیذاشتن.
کوک نگاهش رو ازش گرفت.
ولی برای اولین بار…
اون آهنگ رو دوباره از اول پلی نکرد.
و این یعنی…
حرف آورین یه ذره تو ذهنش مونده بود.
---
چند روز از شروع پروژه گذشته بود.
اتاق تمرین داخل ساختمان HYBE حالا برای همه آشنا شده بود، ولی فضای بین دو نفر هنوز نه.
کوک مثل همیشه زودتر از همه رسیده بود.
هدفون روی گوش، لپتاپ باز، و نگاهش قفل روی موجهای صدا.
اما این بار… چند دقیقهای بود که فقط داشت به یه بخش خاص از آهنگ گوش میداد و هیچی تغییرش نمیداد.
انگار گیر کرده بود.
در اتاق باز شد.
آورین وارد شد.
موهای بلوندش مثل همیشه مرتب و آزاد روی شونههاش بود، و چشمای آبیاش خستهتر از روزهای قبل به نظر میرسید.
لیسا پشت سرش گفت:
— امروز کمخوابی زده بهت؟
آورین آروم جواب داد:
— نه، فقط دیر خوابیدم.
نگاهش ناخودآگاه رفت سمت کوک.
مثل همیشه… ساکت.
اما این بار یه چیز کوچیک فرق داشت.
کوک به جای اینکه سریع نگاهشو برگردونه، چند ثانیه بیشتر نگاش کرد.
بعد سریع برگشت به صفحه لپتاپش.
انگار چیزی رو انکار کرده باشه.
آورین کنار جنی نشست.
جنی آروم گفت:
— امروز حواست باشه، کوک یه کم درگیره.
آورین ابرو بالا انداخت.
— درگیر چی؟
جنی شونه بالا انداخت.
— خودش هم نمیدونه.
چند دقیقه بعد، تمرین شروع شد.
موزیک پخش شد.
همه در حال تمرین بودن، ولی کوک چند بار همون قسمت رو ریست کرد.
یک بار… دو بار… سه بار…
آورین بالاخره گفت:
— چرا همون قسمت رو هی تکرار میکنی؟
کوک بدون نگاه کردن جواب داد:
— درست نیست.
آورین نزدیکتر شد.
— یا تو داری زیادی سخت میگیری؟
این بار کوک مکث کرد.
موزیک هنوز پخش بود، ولی انگار فقط صدای اون دو نفر تو اتاق مهم بود.
کوک خیلی آروم برگشت سمتش.
— تو زیادی راحت قضاوت میکنی.
آورین بدون ترس گفت:
— و تو زیادی همهچیز رو کنترل میکنی.
سکوت.
این بار دعوا نبود.
یه جور کشش بود… چیزی که هیچکدوم اسمشو نمیذاشتن.
کوک نگاهش رو ازش گرفت.
ولی برای اولین بار…
اون آهنگ رو دوباره از اول پلی نکرد.
و این یعنی…
حرف آورین یه ذره تو ذهنش مونده بود.
---
- ۱.۷k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط