{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The eyes that were painted for me...

The eyes that were painted for me...
"چشمانی که برایم نقاشی شدند"


part 10


صبح‌ها با صدای پیام جیمین بیدار می‌شدی.
همیشه کوتاه و ساده بود:

– «صبح بخیر. امروز هم نقاش دنیای من باش.»



گاهی فقط همین چند کلمه کافی بود تا لبخند روی ل*بهات بشینه و دلت گرم بشه. روزهایی که به‌نظر خسته‌کننده می‌رسیدن، با همون چند خط معنا پیدا می‌کردن.

دانشگاه مثل همیشه پر از صدا، ازدحام و نگاه‌هایی بود که هنوز کنجکاو بودن؛ اما دیگه نمی‌تونستن تو رو بلرزونن. چون حالا کنار جیمین بودی، و همین کافی بود.

بعد از یکی از کلاس‌ها، وقتی بیرون از ساختمان منتظرش بودی، صدای آشنای قدم‌هاش رو شنیدی.

برگشتی و اونجا بود با همون پالتوی تیره، موهایی که کمی روی پیشونیش افتاده بودن و لبخند نصفه‌اش.

– معطل شدی؟

– نه، تازه اومدم.

نگاه‌هاتون برای لحظه‌ای قفل شد. سکوت کوتاهی بود، اما پر از چیزی که نمی‌شد با کلمه گفت.

راه افتادین. هوا سرد بود، اما آفتاب زرد پاییزی هنوز دل‌چسب بود.
جیمین دست‌هاش رو توی جیبش فرو برده بود و با نگاهی به روبه‌رو گفت:

– می‌خوام یه چیزی بهت نشون بدم.

– باز یه جای جدید؟

– شاید… اما فرق داره.

از میان کوچه‌های باریک گذشتین تا به جایی رسیدین که نه کافه بود، نه پارک. یه کارگاه نقاشی قدیمی بود، با شیشه‌هایی پر از رنگ و نور.

در رو باز کرد.
بوی رنگ روغن و بوم مرطوب فضا رو پر کرده بود.
روی دیوار، نقاشی‌های نیمه‌تمام آویزون بودن؛ چشم‌ها، دست‌ها، سایه‌ها...
اما وسط همه‌شون یه تابلو بزرگ‌تر بود
«دو چشم».
نگاهی غریب اما آشنا.

جیمین آروم گفت:

– اولین‌باره که اینجا کسیو میارم.

– تو… اینارو کشیدی؟

– بعضیاش، آره. ولی اون یکی رو… از یه خواب کشیدم.

نگاهت روی تابلوی چشم‌ها ثابت موند. قلبت لرزید.

– این نگاه...

– آره. می‌دونم. شبیه توئه.

نفس‌ت گرفت.
خواستی چیزی بگی، ولی صدا از گلوت بیرون نیومد.

جیمین ادامه داد:

– قبل از اینکه تو رو ببینم، این نگاه رو بارها توی خوابم دیده بودم. همیشه همون حس آشنا رو داشتم، انگار کسی داره صدام می‌زنه. وقتی تو رو دیدم... فهمیدم چرا.

نور زرد خورشید از شیشه‌ها رد می‌شد و روی صورتش می‌افتاد.
موهاش برق می‌زدن، نگاهش عمیق‌تر شده بود.
تو چند قدم جلو رفتی، روبه‌روی تابلوی چشم‌ها ایستادی، دستت رو بالا بردی و روی هوا شکل خطوطش رو دنبال کردی.

– این نگاه غم داره.

– چون همیشه دنبال چیزی بود که هنوز پیداش نکرده بود.

جیمین نزدیک‌تر اومد.
فاصله‌تون کم شد، ولی نه به اندازه‌ای که ل*مس کنه، فقط اون‌قدر که گرمای نفس‌ها حس بشه.

– اما حالا... شاید پیدا کرده.

قلبت محکم‌تر تپید.
دلت می‌خواست چیزی بگی، ولی ل*ب‌هات نلرزیدن؛ فقط نگاهش کردی و اون لبخند کوتاهِ آشنای خودش رو زد.

سکوتی بینتون شکل گرفت از اون سکوت‌هایی که همه‌چیز رو می‌گن.

بیرون، نور آفتاب رو شیشه‌های رنگی افتاده بود و تصویر رنگارنگی از شما روی زمین پخش شده بود.

جیمین گفت:

– می‌دونی، بعضی وقتا حس می‌کنم چیزی یا کسی داره از دور نگاهمون می‌کنه.

– یعنی چی؟

– نمی‌دونم. شاید فقط خیاله، شاید هم نه.

لبخند زدی، اما یه سرمای نامعلوم از پشت گردنت گذشت. با خودت گفتی “خیالِ.”
اما همون شب، وقتی به خونه برگشتی و دفترت رو باز کردی، چیزی دیدی که باعث شد دستت بلرزه.

آخرین نقاشی‌ات که چند روز پیش کشیده بودی سایه‌ای پشت تصویر جیمین.
به وضوح می‌دیدی:
موهای بلند، لبخند محو، و چتری سفید در دستش.

چشمت روی اون چتر موند.
حس کردی یه بوی عطر آشنا از بین صفحات دفتر میاد...
همون عطری که یورا همیشه داشت.

و اون لحظه، فهمیدی سکوت آروم روزهات شاید داره به پایان می‌رسه.




ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۵)

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

گذاشت و با یه حالت جدی و در عین حال بامزه گفت: “پس، باید موا...

یه تکپارتیییی از جیمین شییی به قلم لینا:)آپارتمانی مدرن با د...

تک پارتی شرمنده عکس بهتری پیدا نکردم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط