فیک کوک(عشقی ک از اول دیوانگی بود)پارت ۵۵
فیک کوک(عشقی ک از اول دیوانگی بود)پارت ۵۵
کوکی:یا خدا *ا/ت* این چیه...*ا/ت* دارم از نگرانی میمیرم بگو چی شده. من:هیچی باور... . کوکی:ده بش کن باور نمیکنم کی اینحوریه کرده هااا؟. من:ب... با... بابام. کوکی:چ... چی چرا؟. من:دیشب اسم سهون اومد که گردن خوردش رفته سفر کاری تا نزدیک یه ماه دیگه بر نمیگرده... منم اعصابم ریخت بهم گفتم اون که همش سفر...بابامم گفت این چی بود گفتی و شروع کرد به گفتن اینکه تو باید با اون ازدواج کنی چرا انقدر خشکی و منم گفتم من هیچ علاقه ای بهش ندارم در واقع شما دارید با اون ازدواج میکنید چون فکر شماست و عقل شماست من وسیله م فقط بابامم عصبی شد اینجوری کرد. کوکی:ببینم فقط زیر چشمته؟. من:چی؟. کوکی:جایی دیگه ت کبود نشده خوبی؟. من:تو فکر کن نشده. کوکی:یعنی چی؟. من:هیچی بابا بیخیال. کوکی:چرا انقدر میگی بیخیال و نگران ترم میکنی... .
بعد خودش اومد و بهم نزدیک تر شد... و آروم یقه لباسم رو کشید پایین... جوری که سر شونه م تا تقریبا پشت استخون کتفم افتاد بیرون من:چ... چیکار میکنی؟. کوکی:ای وای اینجای کتفت هم کبود شده حتما خیلی درد داره نه...راستش درد داشت اونم خیلی ولی چیزی نگفتم و سکوت کردم کوک کشیدم تو بغلش و اونجایی که کبود شده بود رو ماساژ داد گفت:حتما خیلی درد داره عیب نداره خوب میشه. و محکمتر بغلم کرد... اشک تو چشمام جمع شد... اما سعی کردم گریه نکنم... چند ثانیه بعد کوک ازم فاصله گرفت گفت:همینجا بمون... . و رفت سمت کمد کوچیک گوشه اتاق که قرص و وسایل کمک اولیه توش بوداز توش یه کیسه یخ در آوردم بعد رفت سمت یخچال اتاق و چند تیکه یخ انداخت توش و اومد سمتم... دوباره گوشه لباسم رو پایین داد و کیسه یخ رو گذاشت روش وقتی اون شدت از سرما به پوستم و اون کبودی خورد تا مغز و استخونم تیر کشید چشمامو محکم بستم و مشتم رو فشردم توی هم که کوک آروم دستو گرفت و گفت:چیزی نیست خوب میشی.
من:عای درد میکنه کوک میشه برش داری؟. کوکی:این خوبت میکنه شاید اولش درد داشته باشه اما زودتر خوب میشی ولی بابات چه دست سنگینی داره. من:مال همینه نمیخواستم تو هیچوقت نزدیکم شی... . کوکی:*ا/ت* بسه... دیگه تکرار نکن این حرفت رو... من گفتم حاضرم بابات با ماشین از روم رد شه چون هدفم تویی بفهم اینو. من:اما من نگرانتم... کوکی:نگران نباش... نگران خودت باش چون اگه الان من کتک میخوردم به اندازه ای که الان دارم تورو با این وضعیت میبینم اذیت نمیشدم...
حمااایت♡
کوکی:یا خدا *ا/ت* این چیه...*ا/ت* دارم از نگرانی میمیرم بگو چی شده. من:هیچی باور... . کوکی:ده بش کن باور نمیکنم کی اینحوریه کرده هااا؟. من:ب... با... بابام. کوکی:چ... چی چرا؟. من:دیشب اسم سهون اومد که گردن خوردش رفته سفر کاری تا نزدیک یه ماه دیگه بر نمیگرده... منم اعصابم ریخت بهم گفتم اون که همش سفر...بابامم گفت این چی بود گفتی و شروع کرد به گفتن اینکه تو باید با اون ازدواج کنی چرا انقدر خشکی و منم گفتم من هیچ علاقه ای بهش ندارم در واقع شما دارید با اون ازدواج میکنید چون فکر شماست و عقل شماست من وسیله م فقط بابامم عصبی شد اینجوری کرد. کوکی:ببینم فقط زیر چشمته؟. من:چی؟. کوکی:جایی دیگه ت کبود نشده خوبی؟. من:تو فکر کن نشده. کوکی:یعنی چی؟. من:هیچی بابا بیخیال. کوکی:چرا انقدر میگی بیخیال و نگران ترم میکنی... .
بعد خودش اومد و بهم نزدیک تر شد... و آروم یقه لباسم رو کشید پایین... جوری که سر شونه م تا تقریبا پشت استخون کتفم افتاد بیرون من:چ... چیکار میکنی؟. کوکی:ای وای اینجای کتفت هم کبود شده حتما خیلی درد داره نه...راستش درد داشت اونم خیلی ولی چیزی نگفتم و سکوت کردم کوک کشیدم تو بغلش و اونجایی که کبود شده بود رو ماساژ داد گفت:حتما خیلی درد داره عیب نداره خوب میشه. و محکمتر بغلم کرد... اشک تو چشمام جمع شد... اما سعی کردم گریه نکنم... چند ثانیه بعد کوک ازم فاصله گرفت گفت:همینجا بمون... . و رفت سمت کمد کوچیک گوشه اتاق که قرص و وسایل کمک اولیه توش بوداز توش یه کیسه یخ در آوردم بعد رفت سمت یخچال اتاق و چند تیکه یخ انداخت توش و اومد سمتم... دوباره گوشه لباسم رو پایین داد و کیسه یخ رو گذاشت روش وقتی اون شدت از سرما به پوستم و اون کبودی خورد تا مغز و استخونم تیر کشید چشمامو محکم بستم و مشتم رو فشردم توی هم که کوک آروم دستو گرفت و گفت:چیزی نیست خوب میشی.
من:عای درد میکنه کوک میشه برش داری؟. کوکی:این خوبت میکنه شاید اولش درد داشته باشه اما زودتر خوب میشی ولی بابات چه دست سنگینی داره. من:مال همینه نمیخواستم تو هیچوقت نزدیکم شی... . کوکی:*ا/ت* بسه... دیگه تکرار نکن این حرفت رو... من گفتم حاضرم بابات با ماشین از روم رد شه چون هدفم تویی بفهم اینو. من:اما من نگرانتم... کوکی:نگران نباش... نگران خودت باش چون اگه الان من کتک میخوردم به اندازه ای که الان دارم تورو با این وضعیت میبینم اذیت نمیشدم...
حمااایت♡
- ۸.۴k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط