رقص سایهها | پارت ۱۷: مهمانِ ناخوانده
رقص سایهها | پارت ۱۷: مهمانِ ناخوانده
صدایِ باز شدنِ در، مثلِ یک ضربهی سنگین توی سکوتِ انبار پیچید. من، تهیونگ و جونگکوک، در حالی که قلبهایمان از هیجان و ترس به شدت میتپید، به سمتِ ورودی خیره شدیم. نورِ ضعیفِ چراغقوهها روی سایههایی که به سمتِ ما میآمدند، لرزید.
جونگکوک بلافاصله جلوی من ایستاد و با نگاهی تیز، منتظرِ هر حرکتی بود.
از میانِ تاریکی، چهرهای نمایان شد. وقتی نورِ چراغقوه مستقیماً روی صورتش افتاد، نفسم در سینه حبس شد.
«جیمین؟» من با تعجب زمزمه کردم.
جیمین، در حالی که نفسنفس میزد و توی دستش چیزی رو محکم فشار میداد، به سمت ما دوید. صورتش رنگپریده بود و چشمانش از هیجان و ترس میدرخشید.
«باید… باید ببینید این چیه!» جیمین با صدایی لرزان گفت و اون چیزی که توی دستش بود رو جلوی نور گرفت.
جونگکوک که هنوز حالت تدافعی داشت، یک قدم جلو آمد. «جیمین، چی شده؟ چرا اینطوری میدوی؟ و این چیه توی دستت؟»
جیمین با اضطراب به اسناد روی میز و بعد به ما نگاه کرد. «من داشتم توی اون بخش از کتابخونه میگشتم که یه نقشه قدیمی پیدا کردم… یه نقشه که دقیقاً به همین انبار و یه مسیرِ مخفی اشاره میکرد! وقتی اینو پیدا کردم، فقط یه فکر به سرم زد… اینکه شاید شماها هم به دنبال همین هستید.»
او با صدایی که حالا به پچپچ تبدیل شده بود، ادامه داد: «اما یه مشکل بزرگ هست… وقتی داشتم نقشه رو مطالعه میکردم، حس کردم یکی داره منو تعقیب میکنه. یه سایهی بلند که از توی راهروهای تاریک دنبال من بود. من فقط میخواستم این نقشه رو به شما بدم، چون فکر میکنم این تنها راهیه که میتونیم بفهمیم واقعاً اینجا چه خبره.»
ما همگی با وحشت به نقشه و بعد به تاریکیِ بیرون از انبار نگاه کردیم. ما هنوز نمیدانستیم اون سایه کیست یا چه هدفی دارد، اما حضور جیمین با این نقشه، ابعاد ماجرا را کاملاً عوض کرده بود.
همان لحظه، صدای برخوردِ سنگینی از سمتِ پنجرهی کوچکِ بالای انبار شنیده شد، انگار کسی یا چیزی با سرعت به سمتِ داخل پرتاب شده بود.
چی در انتظار ماست؟
سایهای در پنجره.
صدایِ باز شدنِ در، مثلِ یک ضربهی سنگین توی سکوتِ انبار پیچید. من، تهیونگ و جونگکوک، در حالی که قلبهایمان از هیجان و ترس به شدت میتپید، به سمتِ ورودی خیره شدیم. نورِ ضعیفِ چراغقوهها روی سایههایی که به سمتِ ما میآمدند، لرزید.
جونگکوک بلافاصله جلوی من ایستاد و با نگاهی تیز، منتظرِ هر حرکتی بود.
از میانِ تاریکی، چهرهای نمایان شد. وقتی نورِ چراغقوه مستقیماً روی صورتش افتاد، نفسم در سینه حبس شد.
«جیمین؟» من با تعجب زمزمه کردم.
جیمین، در حالی که نفسنفس میزد و توی دستش چیزی رو محکم فشار میداد، به سمت ما دوید. صورتش رنگپریده بود و چشمانش از هیجان و ترس میدرخشید.
«باید… باید ببینید این چیه!» جیمین با صدایی لرزان گفت و اون چیزی که توی دستش بود رو جلوی نور گرفت.
جونگکوک که هنوز حالت تدافعی داشت، یک قدم جلو آمد. «جیمین، چی شده؟ چرا اینطوری میدوی؟ و این چیه توی دستت؟»
جیمین با اضطراب به اسناد روی میز و بعد به ما نگاه کرد. «من داشتم توی اون بخش از کتابخونه میگشتم که یه نقشه قدیمی پیدا کردم… یه نقشه که دقیقاً به همین انبار و یه مسیرِ مخفی اشاره میکرد! وقتی اینو پیدا کردم، فقط یه فکر به سرم زد… اینکه شاید شماها هم به دنبال همین هستید.»
او با صدایی که حالا به پچپچ تبدیل شده بود، ادامه داد: «اما یه مشکل بزرگ هست… وقتی داشتم نقشه رو مطالعه میکردم، حس کردم یکی داره منو تعقیب میکنه. یه سایهی بلند که از توی راهروهای تاریک دنبال من بود. من فقط میخواستم این نقشه رو به شما بدم، چون فکر میکنم این تنها راهیه که میتونیم بفهمیم واقعاً اینجا چه خبره.»
ما همگی با وحشت به نقشه و بعد به تاریکیِ بیرون از انبار نگاه کردیم. ما هنوز نمیدانستیم اون سایه کیست یا چه هدفی دارد، اما حضور جیمین با این نقشه، ابعاد ماجرا را کاملاً عوض کرده بود.
همان لحظه، صدای برخوردِ سنگینی از سمتِ پنجرهی کوچکِ بالای انبار شنیده شد، انگار کسی یا چیزی با سرعت به سمتِ داخل پرتاب شده بود.
چی در انتظار ماست؟
سایهای در پنجره.
- ۴۲۱
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط