{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

﴾dokhtar saeha﴿

﴾dokhtar saeha﴿

part:⑨

جنا با وحشت به آینه خیره شد.

سایه‌ی سوم بی‌حرکت پشت سرشان ایستاده بود.

اما وقتی جنا سریع برگشت...

هیچ‌کس آنجا نبود.

اتاق خالی بود.

فقط صدای آژیر همچنان در فضا می‌پیچید.

«جونگکوک... تو هم دیدیش؟»

جونگکوک چند لحظه به آینه نگاه کرد.

چهره‌اش جدی‌تر از همیشه شده بود.

«آره...»

صدایش آرام بود، اما جنا ترس را در آن حس کرد.

ناگهان آینه شروع به لرزیدن کرد.

ترک کوچکی روی سطحش افتاد.

بعد یکی دیگر.

و یکی دیگر.

جنا عقب رفت.

«این دیگه چیه؟!»

قبل از اینکه کسی جواب بدهد، آینه با صدای بلندی شکست.

اما تکه‌هایش روی زمین نریختند.

در هوا معلق ماندند.

و پشت آینه، دری مخفی نمایان شد.

روی در فلزی، همان نماد قرمز «سایه‌ها» حک شده بود.

جونگکوک زیر لب گفت:

«پس تمام این مدت... اینجا پنهانش کرده بودن.»

جنا به او نگاه کرد.

«چی رو؟»

اما جونگکوک جواب نداد.

در را آرام باز کرد.

پشت آن، راه‌پله‌ای باریک به سمت پایین می‌رفت.

هوای سردی از اعماق تاریکی بیرون می‌آمد.

جنا حس عجیبی داشت.

انگار هر قدم او را به حقیقت نزدیک‌تر می‌کرد.

آن‌ها از پله‌ها پایین رفتند.

چند دقیقه بعد به اتاقی بزرگ رسیدند.

اتاق پر از پرونده‌ها، عکس‌ها و نقشه‌های قدیمی بود.

در وسط اتاق، میز بزرگی قرار داشت.

روی میز فقط یک پاکت دیده می‌شد.

و روی آن با دست‌خطی آشنا نوشته شده بود:

"برای جنا"

قلب جنا دوباره به تپش افتاد.

او پاکت را باز کرد.

داخلش یک عکس بود.

عکسی که پدرش را کنار چند نفر نشان می‌داد.

اما این بار کسی روی عکس خط نخورده بود.

جنا با ناباوری به یکی از چهره‌ها خیره شد.

دستانش لرزید.

چون آن شخص را می‌شناخت.

خیلی خوب می‌شناخت.

او درست کنار پدرش ایستاده بود...

و آن شخص کسی نبود جز جونگکوک.

جنا آرام سرش را بالا آورد.

چشمانش پر از سؤال شده بود.

«جونگکوک...»

جونگکوک بی‌حرکت ایستاده بود.

رنگ از صورتش پریده بود.

جنا عکس را بالا گرفت.

«تو دقیقاً کی هستی؟»

سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.

و برای اولین بار، جونگکوک نگاهش را از جنا دزدید...

🖤✨

ادامه دارد....

با اینکه حمایتی نمیبینم ولی براتون امشب ۵ پارت گذاشتم 🙃😮‍💨
دیدگاه ها (۶)

﴾dokhtar saeha﴿part:⑩ (پایانی)سکوت سنگینی اتاق را پر کرده بو...

*وقتی تولدش بود و بهت خیانت کرد*part:¹امروز تولد جونگکوک بود...

﴾dokhtar saeha﴿part:⑧جنا خیره به صفحه‌ی لپ‌تاپ مانده بود.نفس...

﴾dokhtar saeha﴿part:⑦جنا از پنجره به بیرون نگاه کرد.چهار نفر...

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

p8جنا روی مبل کنار سویون نشسته بود و فنجان چای را در دستش گر...

BAD BOY LOVER 💋Part 32 🖤ویو جونگکوک:صدای قدم‌ها هنوز از طبقه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط