پارت ۱۶
عشق ممنوعه...
_ صب زود یه آقایی با ماسک اومد و این شماره رو گذاشت و گفت اگه شما رو دیدم بدم بهتون که بهش زنگ بزنین.
تهیونگ : شماره رو گرفتم و از مغازه اومدم بیرون و بهش زنگ زدم .
+ الو
تهیونگ : کی هستی ؟ چرا گفتی زنگ بزنم؟
+ پس بالاخره فهمیدی !
+ خب یه فیلم میفرستم ببین ...
تهیونگ : هوی ... وایسا ، عوضی .
قط کرد و یه فیلم فرستاد استرس تمام وجودم و گرفته بود و با چیزی که دیدم بدتر هم شد و اشک تو چشمام جمع شد .
فیلم :
(توی فیلم دست های جیمین رو بسته بودن و شوگا میره لباشو میبوسه و رو گردنش کیس مارک میزاره و میره و دو نفر تا میتونن جیمین رو میزنن و جیمین خون بالا میاره (بمیرم براش) و بعد فیلم تموم میشه آها بگو که تو فیلم جیمین لباس داشتااا )
تهیونگ :
گوشی دوباره زنگ زد ...
+فیلمو دیدی؟...
تهیونگ : اشغالِ عوضی یا ولش میکنی یا کاری میکنم مرغابی آسمون یه حالت گریه کنم.
+ اخی ، ولی دیگه نمیتونی جیمین رو ببینی میدونی از قدیم گفتن رفتن های واقعی خداحافظی ندارن .
تهیونگ : چه زری میزنی!
+ جیمین اخراشه دیگه!
تهیونگ : چی میگی؟
+ بیا با خودش حرف بزن.
جیمین : الو (با سرفه)
تهیونگ : عشقم خوبی؟
جیمین : تهیونگ .
تهیونگ : جیمین خوبی؟ کجایی بگو بیام.
جیمین : دلم برا...براتون تنگ میشه ....
تهیونگ : جیمین چرا اینجوری حرف میزنی ؟
+خب دیگه بای بای
تهیونگ : هوی .
+ تا این حد راحتت کنم که دیگه نمیبینیش ...
تهیونگ : الو...الو .
با اون فیلم و شنیدن صدای بی جونش احساس کردم که منم دارم میمیرم ... که یهو افتادم و دیگه چیزی یادم نیومد.
کوک : هرچی زنگ زدم تهیونگ جواب نداد .نگران بودم که یکی به گوشیم زنگ زد .
کوک : چی؟ کدوم درمانگاه ؟
گفتن که حالش بد شده و تو درمانگاهه و منم رفتم دنبالش .
تهیونگ : کوک (با گریه)
کوک : چی شده؟
تهیونگ : جیمین ...
کوک: جیمین چی؟؟!
گوشیشو داد بهم و فیلم رو دیدم .
کوک :تهیونگ این...این چیه؟ ها؟
تهیونگ : ماجرا رو گفتم و کوک زد زیر گریه البته بیشتر عصبی شد .
کوک : زندشون نمیزارم .
دو روز بعد ...
سوجی : رفتم دم در خونه تهکوک و در زدم که کوک باز کرد .
کوک : چی میخوای ؟
سوجی : میدونم ازم بدت میاد ولی درباره جیمینه.
کوک : جیمین ؟ زود بگو.
سوجی : خب .. خب راستش جیمین .... خب اون مرده!
کوک : چی؟ حرف الکی نزن .
تهیونگ : با صدای کوک رفتم بیرون و بعد از شنیدن اون حرف از خونه زدم بیرون و تا میتونستم پیاده راه رفتم ..
کوک : درو بستم و همونجا تکیه دادم به دیوار و زدم زیر گریه .
ساعت ۱۲ ...
سوجی : دنبال تهیونگ رفتم رفت تو یه بار رفتم و نشستم پیشش مست بود اومد نزدیکم داشت گریه میکرد همش جیمینو صدا میزد .
تهیونگ : جیمین ... چرا با من شوخی میکنی ؟
من ۱۰ سال دنبالت نگشتم که یه شبه از دستت بدما من دوست دارم احمق .
سوجی : تهیونگ خودتو جمع کن!
_ صب زود یه آقایی با ماسک اومد و این شماره رو گذاشت و گفت اگه شما رو دیدم بدم بهتون که بهش زنگ بزنین.
تهیونگ : شماره رو گرفتم و از مغازه اومدم بیرون و بهش زنگ زدم .
+ الو
تهیونگ : کی هستی ؟ چرا گفتی زنگ بزنم؟
+ پس بالاخره فهمیدی !
+ خب یه فیلم میفرستم ببین ...
تهیونگ : هوی ... وایسا ، عوضی .
قط کرد و یه فیلم فرستاد استرس تمام وجودم و گرفته بود و با چیزی که دیدم بدتر هم شد و اشک تو چشمام جمع شد .
فیلم :
(توی فیلم دست های جیمین رو بسته بودن و شوگا میره لباشو میبوسه و رو گردنش کیس مارک میزاره و میره و دو نفر تا میتونن جیمین رو میزنن و جیمین خون بالا میاره (بمیرم براش) و بعد فیلم تموم میشه آها بگو که تو فیلم جیمین لباس داشتااا )
تهیونگ :
گوشی دوباره زنگ زد ...
+فیلمو دیدی؟...
تهیونگ : اشغالِ عوضی یا ولش میکنی یا کاری میکنم مرغابی آسمون یه حالت گریه کنم.
+ اخی ، ولی دیگه نمیتونی جیمین رو ببینی میدونی از قدیم گفتن رفتن های واقعی خداحافظی ندارن .
تهیونگ : چه زری میزنی!
+ جیمین اخراشه دیگه!
تهیونگ : چی میگی؟
+ بیا با خودش حرف بزن.
جیمین : الو (با سرفه)
تهیونگ : عشقم خوبی؟
جیمین : تهیونگ .
تهیونگ : جیمین خوبی؟ کجایی بگو بیام.
جیمین : دلم برا...براتون تنگ میشه ....
تهیونگ : جیمین چرا اینجوری حرف میزنی ؟
+خب دیگه بای بای
تهیونگ : هوی .
+ تا این حد راحتت کنم که دیگه نمیبینیش ...
تهیونگ : الو...الو .
با اون فیلم و شنیدن صدای بی جونش احساس کردم که منم دارم میمیرم ... که یهو افتادم و دیگه چیزی یادم نیومد.
کوک : هرچی زنگ زدم تهیونگ جواب نداد .نگران بودم که یکی به گوشیم زنگ زد .
کوک : چی؟ کدوم درمانگاه ؟
گفتن که حالش بد شده و تو درمانگاهه و منم رفتم دنبالش .
تهیونگ : کوک (با گریه)
کوک : چی شده؟
تهیونگ : جیمین ...
کوک: جیمین چی؟؟!
گوشیشو داد بهم و فیلم رو دیدم .
کوک :تهیونگ این...این چیه؟ ها؟
تهیونگ : ماجرا رو گفتم و کوک زد زیر گریه البته بیشتر عصبی شد .
کوک : زندشون نمیزارم .
دو روز بعد ...
سوجی : رفتم دم در خونه تهکوک و در زدم که کوک باز کرد .
کوک : چی میخوای ؟
سوجی : میدونم ازم بدت میاد ولی درباره جیمینه.
کوک : جیمین ؟ زود بگو.
سوجی : خب .. خب راستش جیمین .... خب اون مرده!
کوک : چی؟ حرف الکی نزن .
تهیونگ : با صدای کوک رفتم بیرون و بعد از شنیدن اون حرف از خونه زدم بیرون و تا میتونستم پیاده راه رفتم ..
کوک : درو بستم و همونجا تکیه دادم به دیوار و زدم زیر گریه .
ساعت ۱۲ ...
سوجی : دنبال تهیونگ رفتم رفت تو یه بار رفتم و نشستم پیشش مست بود اومد نزدیکم داشت گریه میکرد همش جیمینو صدا میزد .
تهیونگ : جیمین ... چرا با من شوخی میکنی ؟
من ۱۰ سال دنبالت نگشتم که یه شبه از دستت بدما من دوست دارم احمق .
سوجی : تهیونگ خودتو جمع کن!
۷.۶k
۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.