compensation of his death Part
compensation of his death __ Part 7
با گرفتن آژانس به سمت شرکت حرکت کرد، نقشه نشان میداد که حدود ۱۷ دقیقه بت آنجا فاصله دارد آپا یک دفعه ماشین ایستاد، به روبرویش نگاه کرد و دید که بله، ترافیک است و نفسه نشان میداد که تا ۹۰۰ متر جلو تر وضعیت همین است، اما او همین حالا هم خیلی دیر کرده بود، به ساعت مچی اش نگاهی انداخت، ساعت ۵:۴۵ بود.
*۲۰ دقیقه بعد*
راس ساعت ۶:۵ دقیقه از تاکسی پیاده شد و بعد از حساب کردن به داخل شرکت دوید، خودش را معرفی کرد و با راهنمایی پرنسل بهداخل آسانسور رفت و دکمه ی طبقه ی ۲۰ که طبقه ی آخر بود را فشار داد. مدتی بعد آسانسور در طبقه ی ۲۰ ام ایستاد، به سمت دختری که پشت یک میز نشسته بود و بیشتر از ۲۰ سال نداشت و کارت ×منشی ارشد× در گردنش بود رفت و گفت.
سلینا: سلینا مارس هستم، ساعت ۵:۳۰ باهام تماس گرفته بودن که بیام اینجا. میتونم برم داخل؟
منشی با لبخند: سلام خانم مارس، شرمنده ولی آقای ریچی چند دقیقه پیش برای جلسه شون از شرکت خارج شدن، فکر کنم که تا ساعت ۷ و نیم ۸ برگردن، اگر شکلی نیست منتظرشون بمونید.
سلینا با لبخند: نه مشکلی نداره، منتظر میمونم.
*ساعت ۸:۴۵*
سلینا که حالا از این همه انتظار خسته شده بود، کیفش را برداشت و به سمت منشی رفت تا از او خداحافظی کند که ناگهان در آسانسور باز شد و مردی قد بلند با هیولا درشت وارد شد، سلینا بیشتر که دقت کرد دید این همان مردی است که ان روز تفنگ را به سمت قلب او گرفته بود. مرد داخل چشمان سلینا زل زد و گفت.
بادیگارد: خانم سلینا مارس؟
ساینا: بله، بفرمایید.
بادیگارد: آقای ریچی من رو فرستادن تا شمارو به دیدنشون ببرم.
سلینا: باشه، ولی قبلش باید مطمئن بشم که...
ناگهان صدای SMS گوشی اش او را وادار کرد تا گوشی اش را چک کند، شماره ی خودش بود که گفته بود (ی نفر رو فرستادم دنبالت، بدون هیچ سوال اضافه ای همراهش به دیدنم بیا)
سلینا لحظه ای با خود گفت چه آدم بی شخصیت و بی ادبی(حالا بریم جلو میفهمی میفهمی اون بیشعوره یا تو😂) و سپس روبه بادیگارد کرد و گفت.
سلینا: رئیس عزیزت الان بهم خبر داد، مشکلی نیست، بریم.
و بعد از خداحافظی و تعظیم کوتاهی رو به منشی، همراه بت بادیگارد سوار آسانسور شد.
________________________
اینم از اولین پارت امشب💗
ببخشید که دیر گذاشتم😔🌷
با گرفتن آژانس به سمت شرکت حرکت کرد، نقشه نشان میداد که حدود ۱۷ دقیقه بت آنجا فاصله دارد آپا یک دفعه ماشین ایستاد، به روبرویش نگاه کرد و دید که بله، ترافیک است و نفسه نشان میداد که تا ۹۰۰ متر جلو تر وضعیت همین است، اما او همین حالا هم خیلی دیر کرده بود، به ساعت مچی اش نگاهی انداخت، ساعت ۵:۴۵ بود.
*۲۰ دقیقه بعد*
راس ساعت ۶:۵ دقیقه از تاکسی پیاده شد و بعد از حساب کردن به داخل شرکت دوید، خودش را معرفی کرد و با راهنمایی پرنسل بهداخل آسانسور رفت و دکمه ی طبقه ی ۲۰ که طبقه ی آخر بود را فشار داد. مدتی بعد آسانسور در طبقه ی ۲۰ ام ایستاد، به سمت دختری که پشت یک میز نشسته بود و بیشتر از ۲۰ سال نداشت و کارت ×منشی ارشد× در گردنش بود رفت و گفت.
سلینا: سلینا مارس هستم، ساعت ۵:۳۰ باهام تماس گرفته بودن که بیام اینجا. میتونم برم داخل؟
منشی با لبخند: سلام خانم مارس، شرمنده ولی آقای ریچی چند دقیقه پیش برای جلسه شون از شرکت خارج شدن، فکر کنم که تا ساعت ۷ و نیم ۸ برگردن، اگر شکلی نیست منتظرشون بمونید.
سلینا با لبخند: نه مشکلی نداره، منتظر میمونم.
*ساعت ۸:۴۵*
سلینا که حالا از این همه انتظار خسته شده بود، کیفش را برداشت و به سمت منشی رفت تا از او خداحافظی کند که ناگهان در آسانسور باز شد و مردی قد بلند با هیولا درشت وارد شد، سلینا بیشتر که دقت کرد دید این همان مردی است که ان روز تفنگ را به سمت قلب او گرفته بود. مرد داخل چشمان سلینا زل زد و گفت.
بادیگارد: خانم سلینا مارس؟
ساینا: بله، بفرمایید.
بادیگارد: آقای ریچی من رو فرستادن تا شمارو به دیدنشون ببرم.
سلینا: باشه، ولی قبلش باید مطمئن بشم که...
ناگهان صدای SMS گوشی اش او را وادار کرد تا گوشی اش را چک کند، شماره ی خودش بود که گفته بود (ی نفر رو فرستادم دنبالت، بدون هیچ سوال اضافه ای همراهش به دیدنم بیا)
سلینا لحظه ای با خود گفت چه آدم بی شخصیت و بی ادبی(حالا بریم جلو میفهمی میفهمی اون بیشعوره یا تو😂) و سپس روبه بادیگارد کرد و گفت.
سلینا: رئیس عزیزت الان بهم خبر داد، مشکلی نیست، بریم.
و بعد از خداحافظی و تعظیم کوتاهی رو به منشی، همراه بت بادیگارد سوار آسانسور شد.
________________________
اینم از اولین پارت امشب💗
ببخشید که دیر گذاشتم😔🌷
- ۲.۲k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط