{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part:8

part:8

نفس عمیق دیگری کشید، قطرات آبِ شورِ دریا از روی موهاش روی زمینِ چوبی میچکید. از استرس یکسره پاهایش رو تکون میداد.

خدا،خدا میکرد که اتفاقی برای دختر دُردانه اش نیفتد!

همین که طبیب از اتاق بیرون اومد، مارکو تنها چیزی که تونست بپرسه
- حالش خوبه؟
بود.

دکتر سری از روی تاسف تکون داد و سعی کرد با لحن آروم مو به مو همه چیز رو تعریف کنه.

- وسایل زیادی در دسترس نداشتم، ولی خدا رو شکر زخمش رو بستم.ولی باز باید به بیمارستان ببریش تا از یه سری اتفاقات جلوگیری‌ بکنی،یا شاید هم مطلع بشی!

مارکو با صدایی که به خاطر گریه یکم گرفته شده بود پرسید.

-اتفاق؟ چ..چه اتفاقی ؟

دکتر نفسی گرفت و دوباره شروع کرد...

- اونقدر ها آسیب به دستش نرسونده ولی جایی که گزیده شده تقریبا نزدیک عصب بود، ممکنه دچار‌ مشکل بشه..البته بیاین با دید مثبت بهش نگاه کنیم فقط ممکنه رد زخم ها بمونه.

- الان میتونم ببینمش؟

مارکو با التماس گفت و دکتر هم با سر تایید کرد و به سمت اتاقش رفت.

قدم های سستش رو به سمت تختی که امیلی روش‌ خواب بود، برداشت.

تک و توک اشک از چشمانش که به سرخی میزد جاری میشد.

نزدیک تخت که رسید، دیگه نتونست.
روی زانو هاش افتاد و شروع کرد.

- امیلیم؟ من واقعا متاسفم،فقط...فقط میشه بلند شی؟
آه،خدای من! فکر‌ کنم مامان غرغروت درست میگفت.
فسقلی فقط زود تر خوب شو، یادت رفت ویولت کلمون رو میکنه؟

مارکو تک خنده ای کرد و از اتاق بیرون رفت تا سر و سامونی به وضعیت خودش هم بده!
---------------------------
#Mediterraneantreasure
#bts
#taehyung
#fanfiction
دیدگاه ها (۰)

he Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت ۲۶ویو لیاـدکتر دست...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت10دکتر لی:خا...

#ارباب‌سنگدل #پارت_33 روز ها در پی هم می‌گذشتند و بلاخره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط