#Mediterraneantreasure
#taehyung
#bts
#fanfiction
#Bts
#fanfction
Last part:-خب یعنی چی؟تهیونگ با بی قراری پرسید. اما جوابی نگ...
Part:96چند لحظه بعد هر چهار نفر بیرون خونهاس که دیگه چیزی ا...
Part:95امیلی، میونگدا رو در حالی که با یک اسلحه به سمت پدرش...
Part:94امیلی سریع خودش رو جمع کرد و سعی کرد تا چیزی بروز نده...
Part:93صبح روز بعد، طبق نقشهای که چیده بودند همه حاضر در اس...
Part:92بعد از رقص دلنشینی که دو نفر داشتند با لباسهایی که ب...
part:91بعد چند روزی سر کردن در گشتی، به مقصد بعدی یعنی جزیر...
part:90با وسواس نگاهی به اطراف انداخت تا مبادا کسی او را ببی...
Part:85از زمان حضور دو جوان در کابین مدت زیادی میگذشت اما م...
Part: 84حملههای قبلیای که دختر تجربه کرده بود، همه تک و تن...
Part:83اضطرابی که یک انسان میتونه تحمل کنه شاید اونقدر زیاد...
Part:82از طرف دیگه، تهیونگ به اتاق ناخدا رفته بود که همه تقر...
Part:81شامی که هیچ کس چیزی ازش نفهمید هم تموم شد. جوری سکوت...
Part:79 امیلی چیزی نداشت تا بگه، شکه شدن از سر و روش میباری...
Part:78اول این داستان با ترس شروع شد. توصیف احساسی که برای ه...
Part:77خودشون رو کنار دریا رسونده بودند تا اولین تجربه دیدن ...
Part:75تقریبا تونستند یک مسافرخونه خوب پیدا کنند و بر طبق ص...
Part:74بعد از شروع این سفر دریایی اولین جایی که اتراق کردند،...
Part:73امیلی فکر میکرد اون بحثی که با مارکو پشت سر گذاشته ک...
Part:72باید از داشتن انسان های با درک کنارمون واقعا شاکر خدا...
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط
{{#video_url}}
{{/video_url}}
{{ seo.summary }}
خانه
سوالات متداول
درباره ما
قوانین