عشق اغیشته به خون

عشق اغیشته به خون )
پارت ۲۴۹

تهیونگ: گوش بده برو از شرکت وکیل بهت پرونده ای رو میده که باید ببری اتاق کارم سه سوته انجامش بده ... مرد چشمی گفت و گوشی‌را قطع کرد .. تهیونگ عصبی گوشی‌را پرت کرد روی صندلی و دکمه پسرانش را باز کرد .. به حدی احساس خفگی میکرد .. چرا از بچگی احساس خفگی میکرد .. در نهایت کلافه سرش را محکم گرفت نمی‌فهمید اصلا تقصیر کی بود انکار وسژ آسمان و زمین گیر کرده بود .. وقتی رسید به عمارت خشن و گنگ تند از ماشین پیاده شد گام های محکم و گنگ را روی زمین میکوبید
بلاخره رسید با لگد محکمی که به در عمارت زد همه خدمه و خدمتکار ها جمع شدن .. هانول و یوبین تند با ترس سمت تهیونگ آمدن : پسرم چی شده
هانول: سکته کردم
تهیونگ: کجاست این عمو جان من .. ها ..
یوبین لرزاند گفت : طبقه بالا... حرفش تموم نشده بود که تهیونگ با گام های سری سمت بالا رفت در نیمی از راه ته سان با لبخند نگاهش کرد : اوو اومدی
تهیونگ کمی با لحن روانی مانند خندید : آره اومدم بیا که سورپرایز دارم برات بریم .. آرنج عمو اش را گرفت سپس تند به سمت اتاق کارش برد و در را هم پشت سر خود بست ته سان کمی گیج شده و حول گفت : چی شده همه خوبن
تهیونگ داد زد : آره خوبن از این بهتر نمیشن جیمین همه چیو بهم گفت میفهمی - بلند تر داد زد - متوجه هستی ..
مرد میان سال اخم کرد و با حرص گفت. : که چی از تو هم بترسم آره
تهیونگ حرصی خندید و از خدا خواست که حالت مانیا نشود و با خنده عصبی دستی به موهایش کشید تند تر گفت : ازم نترس چون کاریت ندارم .. نه نه مجازات تو نه خون هست نه آغشته زندگی .. مجازات تو بدبختیه .. باید زجر بکشی ..
سمت میز رفت و پرونده ای که پوش نارنجی داشت را برداشت و جلو میز کوچیک شیشه ای پرت کرد و با گام تند از کشو کیر کارش اسلحه کوچیک کمری را برداشت بدون هیچگونه معطلی خشاب کرد ته سان این بار در نگاهش پر از ترس بود : صبر کنـ...
تهیونگ به شدت ای که در کله زندگیش جدی نشده بود خیره به ته سان تند گفت : امضاء‌ش کن زود
ته سان با لرز خم شد و روی مبل نشست تند از جیبش خودکار را برداشت و هرجای خالی پرونده را امضاء کرد ترس از دست دادن جون بی‌ارزش خودش خیلی مهم تر از همه پول و سروت کیم ها بود تهیونگ خشن گفت : اشغال هاتو جمع میکنی و دست زنتو میگیری میری فهمیدی ... تا شب نشده ردی ازت نمونه - جدی تر و غمگین گفت - لعنت بهتون .. لعنت .. چطور داداش خودتو کشتی ها ..
ته سان غمگین گفت : من نمی‌خواستم .. اشتباهـ..
تعیونگ داد زد : اشتباه ؟ ... اشتباه تو بودی مرد .. تو بودی مادرت بود که ترو به دنیا آورد ..
دیدگاه ها (۱)

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۵۰اسلحه را سمت دیگری از اتاق پرت کر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۷۸ با درد خيلي شديدي نفسم رو ...

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۴۸جیمین خندید : میدونی این راننده ت...

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۴۷جیمین محکم نگاهش کرد ؛ چون پدر من...

پیراهن کوتاه و خاکستری مانند را همراه شلوار چسپک پوشید و موه...

。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۸۳ (。☬⁠。⁠)⁩قوی / ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط