{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عادت کرده‌ایم

عادت کرده‌ایم

من به چایِ تلخِ اول صبح

تو به بوسۀ تلخ آخر شب

من، به اینکه تو هرشب حرف‌هایت را مثلِ یک مرد، بزنی

تو، به اینکه هربار مثل یک زن، گریه کنم



عادت کرده‌ایم

آنقدر که یادمان رفته است شب

مثل سیاهیِ موهایمان، ناگهان می‌پَرَد

و یک روز آنقدر صبح می‌شود

که برای بیدار شدن، دیر است...1
دیدگاه ها (۱۰)

منو تو توی این دنیا ..... دودرد مشترک داریم.....دوتامون خسته...

درختان را دوست دارم،چه عاشقانه گذر فصلهای زندگی را،بر خود پذ...

اَلَّلـــــهُم َّعجِّـــــل لِوَلیـــــِڪَ الفـــــَرَج روزی...

....

رمان ؟!«وقتی بهم خیانت کردی .....»پارت ؟!«1»ویو «ا/ت»ساعت ا...

پارت نوزدهمصبح زود بود. رزا توی آشپزخونه چای می‌ریخت که ته‌س...

پارت اول خیابان خلوت بود و صدای قدم‌هایم روی سنگفرش‌های خیسِ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p1صدای زنگ ساعت، برای سومین بار توی اتاق ...

پارت: 23 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آفتابِ بی‌رحمِ یکشنبه صبح...

اعتیاد من بهت.

روی نسخه‌ی بعضی داروهامی‌نویسندهر هشت ساعت یڪباربعضی را باید...

#pain#P⁹⁰#Season²در طول مسیر که توی هواپیما بود مثل دفعه ی ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط