{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داریوش گفت...

داریوش گفت...
سال دوهزار...
گفت آهای مردم دنیا،شما که حرمت عشقو شکستید!
گفت صحبت از مهر و محبت چیست،جای آن در قلب ما خالیست!
گفت هر کسی هم نفسم شد دستِ آخر قفسم شد،منِ ساده به خیالم که همه کارو کَسَم شد!!
گفت عجب آشفته بازاریست دنیا،عجب بیهوده تکراریست دنیا...
گفت سرنوشت چشاش کوره نمیبینه،زخم خنجرش میمونه تو سینه...
چقدر عاااشقانه گفت رو به تو سجده میکنم دری به کعبه باز نیست...
چه عاشقانه تر گفت چرا به من شک میکنی،من که منم برای تو،لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو...
گفت مثل مُردن میمونه دل بریدن ولی،دل بستن آسونه شقایق...
چقدر قشنگ گفت سرفرازی را چداند،سر به زیری سرسپرده...
گفت دل من دیگه خطا نکن،با غریبه ها وفا نکن...
گفت همت کن و از عظم خود یاری طلب که پشت شب میشکند...
و.....
چقدر منصفانه و به حق گفت " بگو که مثل من کسی به پای عشق سَر نداد...از آن سوی آبیِ آب،خبر نشد،خبر نداد... "
دیدگاه ها (۲)

۰

۰

۰

۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط