{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نازنینم...!

نازنینم...!
عادت نیست...
از این فاصله برای تو نوشتن ،
اجبار است...

اینجا هیچ چیز محدودم نمیکند...
نه زمان ،
که خودت می‌دانی تنهایی ،
ثانیه‌ها را ثابت تر از هر گونه مروری می‌کند...
و نظمِ تکرارِ لحظه‌ها ،
درد ناک‌ترین اتفاقی‌ ‌ست
که برای روحِ همیشه منتظرت می‌‌افتد...

نه مکان...
راستی‌ می‌دانستی سیاهچال ،
پنجره ندارد ؟
اعترافش هم وحشتناک است ،
ولی‌ همین تاریکی‌ ، همین سکوت محض ، این درد ، تو را به من نزدیکتر می‌‌کند
و نه آدم ها
با حضور‌های کم رنگشان
با بودن‌هایی‌ که به بدترین وجه ممکن واقعه ی نبودن تو را یادآوری می‌‌کنند
با منطقی‌ که من نمی‌فهمم
با احساسی‌ که آنها نمی‌‌فهمند
بعد از تو ، هیچ چیزِ آدم‌ها ، جز لحظه ی
وداع‌شان ، برای من شور آفرین نیست
می‌ بینی‌ ؟ چیز بیشتری برای فرو ریختن ندارم
دیدگاه ها (۲)

‎در آغوشِ پر مهرت‎کسِ دیگری ‌ست‎می‌ فهمم ...‎و عطرِ دیگری‎بر...

از رقصْ‌واژه‌های شعر تودر ضیافتِ عاشقانه‌های بی‌هواتا شعرهای...

عشقهمانقدر که بزرگم می‌‌کندو شادو امید وارهمانقدر هم تحقیرم ...

یک اتاقیک تختیک بغلیک نفرسهمِ ما از زندگی‌ تجردی ‌ست که ریش...

‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌♥️ℒℴνℯ♥️... هزار شب نشسته ام به پای #...

پارت

Love between fire and shadows ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط