#عمارت_ارباب_جعون
#عمارت_ارباب_جعون
Part: 17
کشید تو بغلش ، چشم تو چشم شدیم صورتامون کامل و بدون فاصله ای روبه ی هم بود،
جونکوک!
جونکوک یهو لبم بوسید،
عکس العملی نشون ندادم ، که گرف از کمرم و بیشتر به خودش چسبوند ، همکاری کردم ،
بعد چند دقیقه جدا شدیم ،
تو چشاش غرق شده بودم نمیدونم یعنی بهش علاقه مند شده بود؟
_ ات دوست دارم،
منم دوست دارم ،
جونکوک پیشونیم رو بوسید ،
_ هوم دیگه برو بخواب، خسته شدی،
هوم ،
رفتم اتاقم رفتم حموم تا خستگیم دربیاد ،یه دوش ۳۰ مینی گرفتم و بعد اومدم بیرون ،
لباسم رو پوشیدم و رفتم رو تخت ،
دراز کشیدم و به سقف خیره شدم ،
چشمام سنگین شد و خوابیدم ،
صبح با جیغ چیسو بلند شدم رفتم تو اتاق چیسو، که دیدم لباساش رو پوشیده و رو تخت منتظر ،خیلی ذوق کرده بود،
آاااا امروز عروسیته هر*زه ،(نیشخند )
^ هر*زه خود........
جونکوک! میخوای بگم بیاد (نیشخند )
^ خب ، خب باشه من برم ،
چیسو از اتاق میره بیرون ، رفتم دنبال چیسو تا رسیدیم به جونکوک،
چیسو رو زدم کنار و رفتم گرفتم از گردن جونکوک و کشیدم پایین و لبم رو گذاشتم رو لبش ،
مواظب خودت باش(اروم)
_ هوم(اروم)
از جونکوک جدا شدم و رفتم عقب و بعد چیسو و جونکوک رفتن ،(رفتن کاغذ پاره امضا میکنن دیگه زن و شوهر میشن😂)
یه یک ساعتی شده بود که برنگشته بودن ، رفتم آشپزخونه آب برداشتم خوردم ،
و برگشتم اتاقم تو اتاقم دراز کشیده بودم که یهو در باز شد اون یه پسر بود ،
اومد طرفم یه دستمال سیاه دور دهنش بود نمیتونستم تشخیص بدم کیه،
اومد طرفم ونمیدونم ولی نمیتونستم از جام تکون بخورم ،
پسره اومد و طرفم و نشست رو تخت اومد نزدیک تر و چسبوندم به تاج تخت ،
اروم زدم از پارچه ی سیاهی که دور دهنش بود و افتاد صورتش دیدم اون.......
ادامه دارد...........
Part: 17
کشید تو بغلش ، چشم تو چشم شدیم صورتامون کامل و بدون فاصله ای روبه ی هم بود،
جونکوک!
جونکوک یهو لبم بوسید،
عکس العملی نشون ندادم ، که گرف از کمرم و بیشتر به خودش چسبوند ، همکاری کردم ،
بعد چند دقیقه جدا شدیم ،
تو چشاش غرق شده بودم نمیدونم یعنی بهش علاقه مند شده بود؟
_ ات دوست دارم،
منم دوست دارم ،
جونکوک پیشونیم رو بوسید ،
_ هوم دیگه برو بخواب، خسته شدی،
هوم ،
رفتم اتاقم رفتم حموم تا خستگیم دربیاد ،یه دوش ۳۰ مینی گرفتم و بعد اومدم بیرون ،
لباسم رو پوشیدم و رفتم رو تخت ،
دراز کشیدم و به سقف خیره شدم ،
چشمام سنگین شد و خوابیدم ،
صبح با جیغ چیسو بلند شدم رفتم تو اتاق چیسو، که دیدم لباساش رو پوشیده و رو تخت منتظر ،خیلی ذوق کرده بود،
آاااا امروز عروسیته هر*زه ،(نیشخند )
^ هر*زه خود........
جونکوک! میخوای بگم بیاد (نیشخند )
^ خب ، خب باشه من برم ،
چیسو از اتاق میره بیرون ، رفتم دنبال چیسو تا رسیدیم به جونکوک،
چیسو رو زدم کنار و رفتم گرفتم از گردن جونکوک و کشیدم پایین و لبم رو گذاشتم رو لبش ،
مواظب خودت باش(اروم)
_ هوم(اروم)
از جونکوک جدا شدم و رفتم عقب و بعد چیسو و جونکوک رفتن ،(رفتن کاغذ پاره امضا میکنن دیگه زن و شوهر میشن😂)
یه یک ساعتی شده بود که برنگشته بودن ، رفتم آشپزخونه آب برداشتم خوردم ،
و برگشتم اتاقم تو اتاقم دراز کشیده بودم که یهو در باز شد اون یه پسر بود ،
اومد طرفم یه دستمال سیاه دور دهنش بود نمیتونستم تشخیص بدم کیه،
اومد طرفم ونمیدونم ولی نمیتونستم از جام تکون بخورم ،
پسره اومد و طرفم و نشست رو تخت اومد نزدیک تر و چسبوندم به تاج تخت ،
اروم زدم از پارچه ی سیاهی که دور دهنش بود و افتاد صورتش دیدم اون.......
ادامه دارد...........
- ۱۹.۵k
- ۲۱ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط