{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جونگکوکبریم باهاش حرف بزنیم اون بچه است مگه چقدر سیاست فاکی داره

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³¹


جونگکوک:بریم باهاش حرف بزنیم اون بچه است مگه چقدر سیاست فاکی داره..؟


“میا”

اروم توی تختم جمع شدم. کیک قلبی قرمز بیشتر از چیزی که فکرشو کنین تو ذهنم مونده.
اون نامه که از همه بدتره. هرکی باشه حتما بیشتر از خودش برام نشونه میزاره. پس اون کسی بود که بهشون گفته بود من خواب نیستم؟ یعنی فهمیده بود توی کمدم؟
پس چرا کسی نیومد که باهام حرف بزنه؟
اون پسر که شبیه کن بود چی؟ اون کیه؟
نمیدونم اما واقعا میخوام یکی باشه و راجب همه چیز باهام حرف بزنه و بهم جواب بده.
شاید باید تا باز شدن مدرسه صبر کنم. مدرسه ی جدید و شاید یک دختر که بلخره بتونم باهاش به جوابایی برسم و کمی خودم رو توی زندگی بالا بکشم!

خدمتکار با لیوان شیر وارد اتاق شد. بهش نگاهی انداختم. چرا بدون در زدن؟
سریع اومد سمتم و جلوم وایستاد..

مینی:لطفا همش بزنین.
میا:چی؟ برای چی چرا بدون اج…
مینی:لطفا انجامش بدین، خودتون جواب رو میگیرین!

مردد بودم. نقشه چی بود؟
به هرحال چاره ای نداشتم. گزینه ای نداشتم.
شیر رو هم زدم و هم زدم که دیدم زیرش کاکائو بود که با شیر شروع کرد مخلوط شدن. داشتم به لیوان نگاه میکردم که دیدم یهو لیوانو چپ کرد و شیر داغ رو خالی کرد رو کتف و دستم و شونه ام.

میا:اییییی….چیکار کردی…کمکمم کننن!!!

دیدم که دستمو گرفت و یهو با خودش کشید. به دستشویی توی پذیرایی رفتیم. شروع کرد اب زدن سوختگی ها. اینقدر اذیت شدم که فعلا مهم نبود چرا اینکارو کرده.
وقتی بلخره کمی اروم شدم بهم نگاه کرد. توی چشمام نگاه کرد و دستش رو گذاشت روی دماغش
مینی:هیسس…

متحیر کاراش رو تماشا کردم. نقشه چی بود؟
با شنیدن صدای همهمه بیرون دوباره بهش خیره شدم. چیشد اینجا؟ چرا همه چی مبهمه؟
میا:اینجا چه خبره؟ اصلا این خونه ماتریکس حالیشه؟

منو برد توی اتاقم.

مینی:تمیزش نکن. شیر های ریخته رو پاک نکن…
میا:مینی وایسا…
مینی:من مرخص میشم خانم…

با رفتن مینی خیلی متعجب فقط نشسته روی تخت به گوشه ای خیره شدم. یعنی چی.
چند دقیقه اونجا موندم. دستم می‌سوخت. با پمادی که تهیونگ توی یک جعبه زیر تختم گذاشته بود قسمت سوختگی رو پماد زدم.
از زمان هایی که زندگی اینطوری میشد متنفر بودم. انگار روز افتابی که مثل بچه ها داری زیر نور خورشید با تمام توانت بازی میکنی یهو ابری و بارونی بشه.
دلم میخواست الان فقط همه چی از یادم رفته بود…

با تمام استرس توی وجودم نشسته بودم. هدفش چی بود؟ به تهیونگ چی بگم؟

اروم از روی تخت بلند شدم. ولی یک حسی بهم گفت بشینم. پس نشستم. اروم نشستم و رفتم زیر پتو.
حتی خونه هم ناامن بود. بخاطر این که تهیونگ هر غریبه ای رو راه میداد. الان دلم بیشتر از همه بازو های گرم جونگکوک رو میخواد…

“فردا”

مثل همیشه. دیگه برای صبحونه سر میز نرفتم. توی اشپزخونه نشسته بودم. منتظر بودم پنکیک های من اماده بشه تا با دست خودم روش موز و نوتلا بزارم.
توی فکر بودم که چه چیزی با موز و نوتلا بهتر میشه..مثلا شاید کمی گردو؟ یا خامه؟
نهه خامه خیلی پر کالریش میکنه!
شاید بتونم سیب هم…
میا: هییی….
با معلق شدنم توی هوا حرفم قط شد. دستو پا زدم ولی به جای دیگه حرکت میکردم. جونگکوک بود که منو سرجای خودم نشوند. بین خودش و تهیونگ.
دوست نداشتم فکر کنند که تنفر دیروزم یک حس بچگونه بوده!
دیدگاه ها (۱۳)

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³²نگاه اون دخترا رو روی خودم حس میکردم. باز چیزی که به...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³⁰«2سال پیش»داشتن بچه سخت ترین و اصلی ترینه…چون وارث ب...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²⁹دلم میخواست بیرون برم. تنهایی تا یک سری چیزایی که می...

ارباب منPart7توانا: پوزخنده ای زدم لب زدم یک نقشه دارم برای ...

#شراب_سرخPart: ²⁷سوهون بطری ویسکی رو برداشت و ریخت تو لیوان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط