𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season¹
PART²⁴
(نایون+)(جونگکوک–)(مینا×)(تهیونگ÷)(ناشناس¢)
+همیشه منو لوس میکنی...
جونگکوک خندید و بیشتر به نایون نزدیک شد و بغلش کرد و سرش رو توی موهای نایون فرو برد و عطرش رو استشمام کرد
+باید از منظره لذت ببری
–ترجیح میدم از کنار تو بودن لذت ببرم چون با ارزش تر از منظرست
نایون کمی سرخ شد و خندید...چند متر اونطرف تر توی سقوط آزاد تهیونگ و مینا کنار هم نشسته بودن و تهیونگ داشت جلوی حالت تهوعش رو میگرفت و مینا از خوشحالی و کمی هم ترس جیغ میزد...
÷مینا...کی قراره پیاده بشیم
تهیونگ با صدای گرفته گفت
×نمیدونم...فکر کنم چیزی نمونده...حالت خوبه؟
÷برای تو آره...
×نباید سوار میشدی...
÷نه نه مشکلی نیست
بلاخره سقوط آزاد تموم شد و پیاده شدن و تهیونگ اول رفت سمت سرویس بهداشتی و خودش رو تخلیه کرد و برگشت به سمت اتاق فرار و اونجا جونگکوک و نایون و مینا منتظرش بودن
×بهتری؟
÷خیلی زیاد...
–خب من بلیط گرفتم...بیاید بریم داخل...
هر چهار نفر باهم رفتن داخل و تصمیم گرفتن از هم جدا نشن و باهم همه چیز رو حل کنن ولی فضا خیلی تاریک بود...داشتن میرفتن داخل و دور و بر رو چک میکردن که یهو یه چیزی جلوشون در اومد که همشون جیغ زدن و نایون جونگکوک رو محکم بغل کرد ولی خود جونگکوک هم ترسیده بود
–فکر کنم برای اولین بار توی عمرم ترسیدم...خب بیاید بریم جلو تر...رفتن جلو تر و وارد اتاق شدن و داشتن معمای باز کردن در رو حل میکردن که جونگکوک توی تاریکی متوجه شد نایون بازوی راستش رو گرفته اما یه نفر بازوی چپش رو هم گرفته و فکر کرد تهیونگه
–هی تهیونگ بچه نشو!خوبه خودت میگفتی بهت نچسبم
تهیونگ با تعجب توی تاریکی نگاهی به سمتی کرد که جونگکوک بود
÷داری چی میگی؟من سمت راست مینا ام و مینا سمت راست نایون... سمت چپت هیچکس نیست!
جونگکوک با این حرف آز گلوش رو قورت داد و نگاهش رو به چپ چرخوند و با دیدن یه نفر با ماسک ترسناک سریع دستش رو تکون داد تا فرد ازش جدا بشه و داد زد
+من رو باش به کی تکیه کردم...آقا از کسی که میدونه روح الکیه میترسه...
تهیونگ خندید که یهو یه نفر دست گذاشت روی شونش و خودش هم ترسید و جونگکوک که تازه آروم شده بود مشغول خندیدن به تهیونگ شد
–به من خندیدی؟حالا جوابش رو بگیر
تهیونگ لعنتی به جونگکوک فرستاد و ادامه دادن... بلاخره از اونجا اومدن بیرون...و تازه ترسشون داشت کم میشد...همه از هوای آزاد بیرون استشمام کردن انگار که زندونی شده بودن و بلاخره آزاد بودن
÷من گشنمه بیاید بریم قبل از وسیله بعدی یه چیزی بخوریم...
×منم موافقم!
به سمت یه ماشین غذا توی شهربازی رفتن و کورن داگ گرفتن و مشغول خوردن شدن...و غذا خوردن باعث شد بیشتر آسوده بشن
+خب بعد از غذا میخواید چی سوار بشیم؟
–من که مطیع شما ام ملکه
×چندششش!
نایون خندید
+شاید یه کم بچه گونه به نظر بیاد اما چطوره بریم مری گو راند (merry go round)
×فکر کنم زیادی برای اون بزرگ شدیم
–نه بیاید بریم...خوش میگذره...
غذاشون رو که تموم کردن رفتن سمت وسیله و سوار شدن...تهیونگ و مینا که زیاد علاقه ای نداشتن بدون هیچ حسی سوار شده بودن اما برعکس نایون مثل یه بچه دو ساله خوشحال بود و میخندید و جونگکوک با دیدن خوشحالی نایون لبخند زد...یک عکاس که از مردم عکس میگرفت با دیدن اون لحظه یه عکس ثبت کرد و وقتی پیاده شدن داد بهشون(این عکاسه با اون عکاسه فرق داره)نایون با دیدن عکسشون خیلی خوشحال شده بود...و عکس رو گذاشت توی کیفش...دست جونگکوک رو گرفت و کشیدش سمت یه مغازه و چندتا تل مختلف امتحان کردن و عکس های مختلف گرفتن و وقتی عکس ها چاپ شد اون ها رو هم گذاشت داخل کیفش ولی مینا و تهیونگ خیلی خسته شده بودن...
×بیاید بریم خونه
–باشه الان میریم...
داشتن میرفتن سمت ماشین که جونگکوک گوشیش داخل جیبش ویبره رفت و درش آورد یه پیام از یه آیدی ناشناس بود...پیام رو باز کرد و دید عکس خودش و نایونه برای امروز ظهر داخل باغ...با دیدن عکس کمی جا خورد یه پیام اومد
¢بهتره حواست به اطرافت بیشتر باشه...
بقیه گرم گفت و گو بودن و متوجه نبودن چیشده...لبخند از لب های جونگکوک محو شد...اگر این عکس ها لو میرفتن قولش به نایون رو زیر پا گذاشته بود...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر🌷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season¹
PART²⁴
(نایون+)(جونگکوک–)(مینا×)(تهیونگ÷)(ناشناس¢)
+همیشه منو لوس میکنی...
جونگکوک خندید و بیشتر به نایون نزدیک شد و بغلش کرد و سرش رو توی موهای نایون فرو برد و عطرش رو استشمام کرد
+باید از منظره لذت ببری
–ترجیح میدم از کنار تو بودن لذت ببرم چون با ارزش تر از منظرست
نایون کمی سرخ شد و خندید...چند متر اونطرف تر توی سقوط آزاد تهیونگ و مینا کنار هم نشسته بودن و تهیونگ داشت جلوی حالت تهوعش رو میگرفت و مینا از خوشحالی و کمی هم ترس جیغ میزد...
÷مینا...کی قراره پیاده بشیم
تهیونگ با صدای گرفته گفت
×نمیدونم...فکر کنم چیزی نمونده...حالت خوبه؟
÷برای تو آره...
×نباید سوار میشدی...
÷نه نه مشکلی نیست
بلاخره سقوط آزاد تموم شد و پیاده شدن و تهیونگ اول رفت سمت سرویس بهداشتی و خودش رو تخلیه کرد و برگشت به سمت اتاق فرار و اونجا جونگکوک و نایون و مینا منتظرش بودن
×بهتری؟
÷خیلی زیاد...
–خب من بلیط گرفتم...بیاید بریم داخل...
هر چهار نفر باهم رفتن داخل و تصمیم گرفتن از هم جدا نشن و باهم همه چیز رو حل کنن ولی فضا خیلی تاریک بود...داشتن میرفتن داخل و دور و بر رو چک میکردن که یهو یه چیزی جلوشون در اومد که همشون جیغ زدن و نایون جونگکوک رو محکم بغل کرد ولی خود جونگکوک هم ترسیده بود
–فکر کنم برای اولین بار توی عمرم ترسیدم...خب بیاید بریم جلو تر...رفتن جلو تر و وارد اتاق شدن و داشتن معمای باز کردن در رو حل میکردن که جونگکوک توی تاریکی متوجه شد نایون بازوی راستش رو گرفته اما یه نفر بازوی چپش رو هم گرفته و فکر کرد تهیونگه
–هی تهیونگ بچه نشو!خوبه خودت میگفتی بهت نچسبم
تهیونگ با تعجب توی تاریکی نگاهی به سمتی کرد که جونگکوک بود
÷داری چی میگی؟من سمت راست مینا ام و مینا سمت راست نایون... سمت چپت هیچکس نیست!
جونگکوک با این حرف آز گلوش رو قورت داد و نگاهش رو به چپ چرخوند و با دیدن یه نفر با ماسک ترسناک سریع دستش رو تکون داد تا فرد ازش جدا بشه و داد زد
+من رو باش به کی تکیه کردم...آقا از کسی که میدونه روح الکیه میترسه...
تهیونگ خندید که یهو یه نفر دست گذاشت روی شونش و خودش هم ترسید و جونگکوک که تازه آروم شده بود مشغول خندیدن به تهیونگ شد
–به من خندیدی؟حالا جوابش رو بگیر
تهیونگ لعنتی به جونگکوک فرستاد و ادامه دادن... بلاخره از اونجا اومدن بیرون...و تازه ترسشون داشت کم میشد...همه از هوای آزاد بیرون استشمام کردن انگار که زندونی شده بودن و بلاخره آزاد بودن
÷من گشنمه بیاید بریم قبل از وسیله بعدی یه چیزی بخوریم...
×منم موافقم!
به سمت یه ماشین غذا توی شهربازی رفتن و کورن داگ گرفتن و مشغول خوردن شدن...و غذا خوردن باعث شد بیشتر آسوده بشن
+خب بعد از غذا میخواید چی سوار بشیم؟
–من که مطیع شما ام ملکه
×چندششش!
نایون خندید
+شاید یه کم بچه گونه به نظر بیاد اما چطوره بریم مری گو راند (merry go round)
×فکر کنم زیادی برای اون بزرگ شدیم
–نه بیاید بریم...خوش میگذره...
غذاشون رو که تموم کردن رفتن سمت وسیله و سوار شدن...تهیونگ و مینا که زیاد علاقه ای نداشتن بدون هیچ حسی سوار شده بودن اما برعکس نایون مثل یه بچه دو ساله خوشحال بود و میخندید و جونگکوک با دیدن خوشحالی نایون لبخند زد...یک عکاس که از مردم عکس میگرفت با دیدن اون لحظه یه عکس ثبت کرد و وقتی پیاده شدن داد بهشون(این عکاسه با اون عکاسه فرق داره)نایون با دیدن عکسشون خیلی خوشحال شده بود...و عکس رو گذاشت توی کیفش...دست جونگکوک رو گرفت و کشیدش سمت یه مغازه و چندتا تل مختلف امتحان کردن و عکس های مختلف گرفتن و وقتی عکس ها چاپ شد اون ها رو هم گذاشت داخل کیفش ولی مینا و تهیونگ خیلی خسته شده بودن...
×بیاید بریم خونه
–باشه الان میریم...
داشتن میرفتن سمت ماشین که جونگکوک گوشیش داخل جیبش ویبره رفت و درش آورد یه پیام از یه آیدی ناشناس بود...پیام رو باز کرد و دید عکس خودش و نایونه برای امروز ظهر داخل باغ...با دیدن عکس کمی جا خورد یه پیام اومد
¢بهتره حواست به اطرافت بیشتر باشه...
بقیه گرم گفت و گو بودن و متوجه نبودن چیشده...لبخند از لب های جونگکوک محو شد...اگر این عکس ها لو میرفتن قولش به نایون رو زیر پا گذاشته بود...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر🌷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۴۶۸
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط