" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ³⁵
نفس عمیقی کشید و کمی عقب تر از تهیونگ راه افتاد.
تهیونگ که لرزش آرام دستش را حس کرد با یک حرکت او کنار خودش قرار داد.
کمی سرش را به او نزدیک کرد و کنار گوشش زمزمه کرد...
_ نمیخواد نگران باشی!
من کنارتم!
بعد از این حرف تهیونگ دیگر استرس قبل را نداشت.
این صدا و این حرف خیلی برایش آرامش بخش بود و توانست خیالش را راحت سازد.
" من کنارتم! "
" من کنارتم! "
" من کنارتم! "
آن طرف تر یونگی که روی یک میز نشسته بود با شنیدن صدای قدم هایشان رو به جیمین کرد و گفت...
_ فکر کنم اومدن!
جیمین پشت پیشخوان مشغول آماده کردن قهوه بود.
بعد از شنیدن حرف یونگی منتطر به ورودی خیره شد.
کمی بعد جونگکوک و تهیونگ دست در دست هم وارد شدند.
یونگی از جایش برخواست و ستمشان رفت.
اول با تهیونگ دست داد و بعد جونگکوک را بغل کرد.
_ دلم برات تنگ شده بود خره!
+ منم همینطور.
جونگکوک هم که بعد از آن همه ماجرا بالاخره توانست ملاقاتش کند متاقبل سفت تر بغلش کرد.
کمی بعد جیمین با لبخند آمد و بهشان خوشآمد گفت.
_ خوش اومدین بچه ها.
بیاین بشینین.
همه دور یک میز با چهار نفره نشسته بودند.
کسی چیز خاصی نمیگفت.
صرفا احوال پرسی میکردند و گاهی هم شوخی.
جونگکوک که کمی یخش باز شده بود و با جیمین صمیمی شده بود گفت...
_ جیمینا من بابت رفتار اون روزم واقعا عذر میخوام!
_ نه نه اشکالی نداره!
منم زیاده روی کردم ولی فکر نمیکردم ناراحتت کنه!
+ بیا فراموشش کنیم.
_ قبوله.
و با هم دست دادند.
جونگکوک موفق شد که آن بار سنگین را از روی دوشش بر دارد.
این سبکی برایش خیلی لذت بخش بود.
خوشحال شد که جیمین او را بخشیده است.
فنجان قهوه اش را برداشت و چند جرعه نوشید.
تلخ بود.
اما او عاشق همین تلخیش بود.
جیمین داشت با تهیونگ حرف میزد.
چیز خاصی هم نمیگفت که به او مربوط باشد پس تصمیم گرفت توجه نکند.
ولی یک جمله به گوشش خورد و نتوانست نشنیده بگیرد.
_ خب تهیونگا نظرت راجب جونگکوک چیه؟!
سکوت.
همه به جیمین نگاه کردیم.
و هر نگاه میدانست که جیمین هنوز بیخیال نشده.
و این...خوب نبود.
اصلا خوب نبود.
ادامه دارد...
¹⁵ لایک
part : ³⁵
نفس عمیقی کشید و کمی عقب تر از تهیونگ راه افتاد.
تهیونگ که لرزش آرام دستش را حس کرد با یک حرکت او کنار خودش قرار داد.
کمی سرش را به او نزدیک کرد و کنار گوشش زمزمه کرد...
_ نمیخواد نگران باشی!
من کنارتم!
بعد از این حرف تهیونگ دیگر استرس قبل را نداشت.
این صدا و این حرف خیلی برایش آرامش بخش بود و توانست خیالش را راحت سازد.
" من کنارتم! "
" من کنارتم! "
" من کنارتم! "
آن طرف تر یونگی که روی یک میز نشسته بود با شنیدن صدای قدم هایشان رو به جیمین کرد و گفت...
_ فکر کنم اومدن!
جیمین پشت پیشخوان مشغول آماده کردن قهوه بود.
بعد از شنیدن حرف یونگی منتطر به ورودی خیره شد.
کمی بعد جونگکوک و تهیونگ دست در دست هم وارد شدند.
یونگی از جایش برخواست و ستمشان رفت.
اول با تهیونگ دست داد و بعد جونگکوک را بغل کرد.
_ دلم برات تنگ شده بود خره!
+ منم همینطور.
جونگکوک هم که بعد از آن همه ماجرا بالاخره توانست ملاقاتش کند متاقبل سفت تر بغلش کرد.
کمی بعد جیمین با لبخند آمد و بهشان خوشآمد گفت.
_ خوش اومدین بچه ها.
بیاین بشینین.
همه دور یک میز با چهار نفره نشسته بودند.
کسی چیز خاصی نمیگفت.
صرفا احوال پرسی میکردند و گاهی هم شوخی.
جونگکوک که کمی یخش باز شده بود و با جیمین صمیمی شده بود گفت...
_ جیمینا من بابت رفتار اون روزم واقعا عذر میخوام!
_ نه نه اشکالی نداره!
منم زیاده روی کردم ولی فکر نمیکردم ناراحتت کنه!
+ بیا فراموشش کنیم.
_ قبوله.
و با هم دست دادند.
جونگکوک موفق شد که آن بار سنگین را از روی دوشش بر دارد.
این سبکی برایش خیلی لذت بخش بود.
خوشحال شد که جیمین او را بخشیده است.
فنجان قهوه اش را برداشت و چند جرعه نوشید.
تلخ بود.
اما او عاشق همین تلخیش بود.
جیمین داشت با تهیونگ حرف میزد.
چیز خاصی هم نمیگفت که به او مربوط باشد پس تصمیم گرفت توجه نکند.
ولی یک جمله به گوشش خورد و نتوانست نشنیده بگیرد.
_ خب تهیونگا نظرت راجب جونگکوک چیه؟!
سکوت.
همه به جیمین نگاه کردیم.
و هر نگاه میدانست که جیمین هنوز بیخیال نشده.
و این...خوب نبود.
اصلا خوب نبود.
ادامه دارد...
¹⁵ لایک
- ۴۰۱
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط