{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p6

همراه اسنیپ از دفتر دامبلدور خارج شدم همه جا تاریک بود و به جز نوری که از چوب دستی اسنیپ اطراف رو روشن میکرد هیچ نوری وجود نداشت اسنیپ شروع به صحبت کرد :خب از الان باید بهت قوانین رو گوشزد کنم ویزلی به موقع به کلاس ها میای وگرنه ازت نمره کسر میشه سر ساعت در سراسرا برای غذا حاضر میشی مگر نه گشنه میمونی سر تایم تاریکی هیچکس نباید بیرون باشه و هرکس فکر پرسه زدن در راهرو ها به سرش بزنه تنبیه میشه همینطور باید بگم کاری کنی که موجب دردسر بشه موجب تنبیه شدنت میشه .
از لحن حرف زدنش خوشم نیامد کلا تهدید می‌کرد البته به گفته رون اون یکی از سختگیر ترین پرفسورها بود و سرپرست گروه اسلایترین و به جز اصیل زاده ها به بقیه سخت میگرفت از ترس دشمن شدنش با من بهش گفتم :چشم پرفسور و سرم رو انداختم پایین به مکانی که به گفته پرفسور دامبلدور خوابگاه اسلایترین بود رسیدیم پرفسور اسنیپ با رسیدن به اونجا رمز ورود رو گفت و وارد شدیم با وارد شدنمون پرفسور اسنیپ دوباره شروع به گفتن نکاتی درباره خوابگاه شد : کسی رو از گروه های دیگه تو خوابگاه ها راه نمیدی ارشدتون تام ریدله به حرفش گوش میدی خوابگاه دخترا طبقه بالا سمت راست خوابگاه پسرا سمت چپه اینجا هم سالن اجتماعات هست خب نکته ای رو لازم نمیدونم که بگم خانم ویزلی ولی باید یاد بگیری اینجا افرادی هستن که از تو با استعدادتر هستن و با گفتن این حرف از اونجا خارج شد
از حرفش عصبی شده بودن تقصیر من چی بود که خانواده واقعیم معلوم نبود کی بودن و خودمم توی خانواده ویزلی بزرگ شدم اصلا خانواده من به این خوبی هرچی باشن از این پرفسور مغرور بهتره با حرص به سمت خوابگاه خودم رفتم با باز کردن در وارد اتاق شدم سه تخت اونجا بود که یکی از اونها خالی بود به سمت اون رفتم و روش نشستم احتمالا اگه این دخترا فردا بیدار بشن و منو ببینن قلدری ها همین روز اول شروع میشه آروم و بی صدا روی تخت نشسته ام اما با صدای دختری که از تخت بغلی بیدار شده بود سرش رو از تخت بلند کرد دختر پرسید : تو کی هستی چرا این وقت شب اومدی اینجا برای اینکه دشمن تراشی نکنم گفتم : راستش دیر رسیدم و بهم گفتن اینجا تخت خالی داره
دختر با طعنه گفت: مثل اینکه به جای چند ساعت چند سال دیر کردی اصلا چیزی بلدی
عصبی شده بودم اما بهش گفتم : آنقدری باهوش هستم که همه چیزایی که شما چند سال براش وقت گذاشتید رو توی یه روز یاد بگیرم
دختر با حرص گفت : چطور آنقدر پرو شدی دختره احمق
جونم داشت به لب می‌رسید که دختری که کنارش بود گفت : جفتتون ساکت شید تا اسنیپ و نکشوندید همین روز اولی میخواید کارمون به جنگل تاریک برسه
اون دختری که برای والریا قلدری کرده بود با حرص خوابید و والریا با فکر به حرف هایی که کلاه گروهبندی گفته بود به خواب رفت ....
امیدوارم خوشتون اومده باشه 🌟
دیدگاه ها (۰)

دامبلدور:(( خب ما نمیتونیم کاری کنیم حق با ا.ت بوده.))زن موه...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

چند پارتی

محو زیبایی او پارت ۲۶ ویو رزا وارد اتاقم شدم .......خیلی قشن...

P²⁷The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

فقط یه دوست معمولی پارت2صبح زود که پاشدم یه زنگ به مینا زدم ...

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط