بازگشت عشق
🔮🎀 بازگشت عشق 🎀🔮
Part7
توانا:یاعیز کی بود
یاعیز :چاعان
توانا:.چی شده
یاعیز همه چیزو تعریف میکنه و همه باهم میرن خونه چاعان
زنگ در خونه خورد باشاک باز کرد
یاعیز:چاعان کجاست
باشاک بالا هستن
همه رفتن بالا
توانا:چاعان لیا الان کجاست
چاعان:توی اتاق دوعا
توانا با سرعت رفت به اتاق دوعا در اتاقو باز کرد و لیا برگشت و به توانا نگاه کرد توانا چشماش پر اشک شده بود با چشمای پر اشک گفت
توانا:لیا🥹
لیا:سلام😊(با یکم تعجب)
توانا سریع پرید بغل لیا و محکم بغلش کرد
لیا:شما منو میشناسید
توانا:منو نمیشناسی🥺
لیا: متاسفانه نه نمیشناسم من یکم از حافظمو از دست دادم منو شما باهم اشنایم☺️🤨
توانا:معلومه 🥹
لیا:خوب می تونیم دربارهی گذشته بپرسم؟
توانا:معلومه می تونی همه بیاین بریم بیرون منم همه چیزو به لیا جونم میگم
لیا :ممنونم
همه از اتاق دوعا رفتن بیرون لیا آخرین نفر رفت چاعان دم در منتظر لیا بود
چاعان:تو خوبی
لیا:ممنونم چطور
چاعان:هیچی
لیا:آها من حتما شمارو میشناختیم نمی دونم اما یه حسی بهم میگه میشناسمتون
چاعان:بله میشناسیم
لیا :من قبلاً چطور بودم
چاعان:توانا همه چیزو بهت میگه ولی من بهتر یه چیزیو بهت بگم
لیا:حتما
چاعان:تو تو خیلی خیلی خیلی لجباز یه دنده هستی و بودی و همیشه کار خودتو میکردی بدون خبر به ما اوففف با اینکه از خودم عصبانی بودم ولی واقعا دوست داشتم دوباره ببینمت و اینو بهت بگم تا بلاخره خالی شدم😮💨
لیا:😂
چاعان :بریم
لیا بریم
چاعان تو دلش
هنوز خندیدنش فرقی نکرده هنوز قشنگ میخنده🥹
لیا تو دلش
چرا احساس نکردم بقیشون رو میشناسم اما یه حسی بهم گفت تو اون رو میشناسی 🤨
همه رفتن به رستوران خیلی شیک
توانا:واییی لیا می دونم تو یادت نیست ولی ما همه بهم قول داده بودیم بعد از اینکه پیروز شدیم بیایم این رستوران و قرار بود تو آشپزی کنی
آلیسا:آشپزی بلدی لیا
لیا:بله ولی عجیب توانا خانم شما آنقدر خوب میدونید
توانا:هیییی چی گفتی توانا خانم لیا درسته یادت نیست ولی تو خودت به من گفتی بگم لیا خانم خفم میکنی بعد الان خودت توانا خوانم صدام میکنی
لیا:خوب نمی دونم چی بگم😂
توانا:تونیشم منم به تو میگفتم لیشوم
لیا:حتما تونیشم
خلاصه توانا همه چیز به لیا گفت و لیا یکم از خاطراتش رو به یاد آورد
لیا:واقعا ممنونم الا یکم از خاطراتم برگشت
توانا:واقعا کدوم قسمت
لیا:آشنایی با شما
توانا:بچه ها لیا میخواد بگه چطور ماهمه یه گروه شدیم
آردا :اووووو خوبه لیا جون بگو 😁
لیا:خوب یادمه ....
Part7
توانا:یاعیز کی بود
یاعیز :چاعان
توانا:.چی شده
یاعیز همه چیزو تعریف میکنه و همه باهم میرن خونه چاعان
زنگ در خونه خورد باشاک باز کرد
یاعیز:چاعان کجاست
باشاک بالا هستن
همه رفتن بالا
توانا:چاعان لیا الان کجاست
چاعان:توی اتاق دوعا
توانا با سرعت رفت به اتاق دوعا در اتاقو باز کرد و لیا برگشت و به توانا نگاه کرد توانا چشماش پر اشک شده بود با چشمای پر اشک گفت
توانا:لیا🥹
لیا:سلام😊(با یکم تعجب)
توانا سریع پرید بغل لیا و محکم بغلش کرد
لیا:شما منو میشناسید
توانا:منو نمیشناسی🥺
لیا: متاسفانه نه نمیشناسم من یکم از حافظمو از دست دادم منو شما باهم اشنایم☺️🤨
توانا:معلومه 🥹
لیا:خوب می تونیم دربارهی گذشته بپرسم؟
توانا:معلومه می تونی همه بیاین بریم بیرون منم همه چیزو به لیا جونم میگم
لیا :ممنونم
همه از اتاق دوعا رفتن بیرون لیا آخرین نفر رفت چاعان دم در منتظر لیا بود
چاعان:تو خوبی
لیا:ممنونم چطور
چاعان:هیچی
لیا:آها من حتما شمارو میشناختیم نمی دونم اما یه حسی بهم میگه میشناسمتون
چاعان:بله میشناسیم
لیا :من قبلاً چطور بودم
چاعان:توانا همه چیزو بهت میگه ولی من بهتر یه چیزیو بهت بگم
لیا:حتما
چاعان:تو تو خیلی خیلی خیلی لجباز یه دنده هستی و بودی و همیشه کار خودتو میکردی بدون خبر به ما اوففف با اینکه از خودم عصبانی بودم ولی واقعا دوست داشتم دوباره ببینمت و اینو بهت بگم تا بلاخره خالی شدم😮💨
لیا:😂
چاعان :بریم
لیا بریم
چاعان تو دلش
هنوز خندیدنش فرقی نکرده هنوز قشنگ میخنده🥹
لیا تو دلش
چرا احساس نکردم بقیشون رو میشناسم اما یه حسی بهم گفت تو اون رو میشناسی 🤨
همه رفتن به رستوران خیلی شیک
توانا:واییی لیا می دونم تو یادت نیست ولی ما همه بهم قول داده بودیم بعد از اینکه پیروز شدیم بیایم این رستوران و قرار بود تو آشپزی کنی
آلیسا:آشپزی بلدی لیا
لیا:بله ولی عجیب توانا خانم شما آنقدر خوب میدونید
توانا:هیییی چی گفتی توانا خانم لیا درسته یادت نیست ولی تو خودت به من گفتی بگم لیا خانم خفم میکنی بعد الان خودت توانا خوانم صدام میکنی
لیا:خوب نمی دونم چی بگم😂
توانا:تونیشم منم به تو میگفتم لیشوم
لیا:حتما تونیشم
خلاصه توانا همه چیز به لیا گفت و لیا یکم از خاطراتش رو به یاد آورد
لیا:واقعا ممنونم الا یکم از خاطراتم برگشت
توانا:واقعا کدوم قسمت
لیا:آشنایی با شما
توانا:بچه ها لیا میخواد بگه چطور ماهمه یه گروه شدیم
آردا :اووووو خوبه لیا جون بگو 😁
لیا:خوب یادمه ....
- ۱۱۶
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط