ازدواج سوری پارت 67(اگه صد تایی شیم تیزر فیک پارت سه شو م
ازدواج سوری پارت 67(اگه صد تایی شیم تیزر فیک پارت سه شو میزارم✨)
تهیونگ دستمو گرفت و نزاشت سوار ماشین شم که برم منم سرمو گرفتم بالا که نگام بهش نیوفته
ته ـ یه لحظه بهم نگاه کن
ـ شیرو
ته ـ حداقل بخاطر نیانگ
اسم نیانگ اومد وسط خودمو جمع جور کددم با لبخند بهش نگاه کردم
ته ـ هیونا داره تهدیدم میکنه که اگه باهاش نباشم نیانگو میکشه
ـ به حساب اونم میرسم
ته ـ ا...
به حرفش گوش ندادم سوار ماشین شدمو حرکت کردم
چند ساعت بعد باید نیانگو میبردم کلاس ژیمناستیک برای همین رفتم خونه ناجینا و جیمین در زدم که ابو در رو باز کرد رفتیم داخل فقط میا و ابو خونه بودن
ـ مامانتون خونه نیست؟
میا ـ نه رفت بیرون خرید برای تو خونه
ـ غذا که خوردین؟
ابو ـ اره
نیانگ ـ مامان وسایلا باید کجا بزاریم
ـ تو بشین پیش بچه ها من میرم وسایلو میزارم
نیانگ ـ باشه
چمدون هارو برداشتم و بردم داخل اتاقم یادم به قدیممون افتاد بخصوص همون شبی که فهمیدم حاملم سعی میکردم که گریه نکنم و بجاش میخندیدم اهنگ "Breaking me" رو پلی کردم و لباسارو چیدم تو کمد لباسام رو عوض کردم و یه شلوارک تا زانو پوشیدم با تیشرت مشکیم کیسه بوکس رو برداشتمو رفتم تو حیاط و اویزش کردم به نیانگم گفتم یه خورده تمرین کنه که مربیش بهش چیزی نگه میا و ابو هم نشسته بودن پای فیلم منم ارپاد گذاشتم تو گوشم و اهنگ "stigma" رو ءذاشتم همون اهنگی بود که تهیونگ خونده بود
بدنمو گرم کردم به کیسه بوکس ضربه میزدم
ویو نیانگ
بدنمو گرم کردم باید امروز پامو 180 کامل باز کنم برای همین شروع کردم به تمرین کردن مامانم داشت با کیسه بوکس تمرین میکرد هر ضربه ای که میزد یه کیاپ بلند میکشید(یعنی هر ضربه ای که میزده به قولنی یه جیغ میکشده، جیغ کنه مثلا "هِعییی* اینجوری)
ـ اوما، یو کینچانا؟
مامان ـ اره خوبم
تو همین حال بودیم که گوشیم زنگ خورد یوری بود (دوستش)
مامان ـ باباته؟
ـ آنیو یوری ـعه
جوابشو دادم
یوری ـ سلام نیانگ خوبی؟
ـ سلام خوبم تو چی؟
یوری ـ منم خوبم، راستی فردا بعد کلاس میای بریم بیرون؟
ـ ناده مولا، بزار از مامانم بپرسم
ـ اوما، میتونم فردا بعد کلاس با دوستم یوری بریم بیرون؟
مامان ـ اره برو اینجوری حالو هوات عوض میشه
یوری ـ میای؟
ـ اره میام
یوری ـ باشه اگر ابو و میا هم دوست داشتن اوناهم بیان
ـ باشه حالا بهت خبر میدم بای
یوری ـ بای
ویو ات
دلم نخواست نیانگ حوصلش سر بره برای همین گفتم با دوستش بره بیرون
ویو تهیونگ
رفتم در خونه ی هیونا خدمتکار درو باز کرد سریع رفتم داخل
ـ هیونااااا بیا اینجاااا*با داد*
هیونا اومد
تهیونگ دستمو گرفت و نزاشت سوار ماشین شم که برم منم سرمو گرفتم بالا که نگام بهش نیوفته
ته ـ یه لحظه بهم نگاه کن
ـ شیرو
ته ـ حداقل بخاطر نیانگ
اسم نیانگ اومد وسط خودمو جمع جور کددم با لبخند بهش نگاه کردم
ته ـ هیونا داره تهدیدم میکنه که اگه باهاش نباشم نیانگو میکشه
ـ به حساب اونم میرسم
ته ـ ا...
به حرفش گوش ندادم سوار ماشین شدمو حرکت کردم
چند ساعت بعد باید نیانگو میبردم کلاس ژیمناستیک برای همین رفتم خونه ناجینا و جیمین در زدم که ابو در رو باز کرد رفتیم داخل فقط میا و ابو خونه بودن
ـ مامانتون خونه نیست؟
میا ـ نه رفت بیرون خرید برای تو خونه
ـ غذا که خوردین؟
ابو ـ اره
نیانگ ـ مامان وسایلا باید کجا بزاریم
ـ تو بشین پیش بچه ها من میرم وسایلو میزارم
نیانگ ـ باشه
چمدون هارو برداشتم و بردم داخل اتاقم یادم به قدیممون افتاد بخصوص همون شبی که فهمیدم حاملم سعی میکردم که گریه نکنم و بجاش میخندیدم اهنگ "Breaking me" رو پلی کردم و لباسارو چیدم تو کمد لباسام رو عوض کردم و یه شلوارک تا زانو پوشیدم با تیشرت مشکیم کیسه بوکس رو برداشتمو رفتم تو حیاط و اویزش کردم به نیانگم گفتم یه خورده تمرین کنه که مربیش بهش چیزی نگه میا و ابو هم نشسته بودن پای فیلم منم ارپاد گذاشتم تو گوشم و اهنگ "stigma" رو ءذاشتم همون اهنگی بود که تهیونگ خونده بود
بدنمو گرم کردم به کیسه بوکس ضربه میزدم
ویو نیانگ
بدنمو گرم کردم باید امروز پامو 180 کامل باز کنم برای همین شروع کردم به تمرین کردن مامانم داشت با کیسه بوکس تمرین میکرد هر ضربه ای که میزد یه کیاپ بلند میکشید(یعنی هر ضربه ای که میزده به قولنی یه جیغ میکشده، جیغ کنه مثلا "هِعییی* اینجوری)
ـ اوما، یو کینچانا؟
مامان ـ اره خوبم
تو همین حال بودیم که گوشیم زنگ خورد یوری بود (دوستش)
مامان ـ باباته؟
ـ آنیو یوری ـعه
جوابشو دادم
یوری ـ سلام نیانگ خوبی؟
ـ سلام خوبم تو چی؟
یوری ـ منم خوبم، راستی فردا بعد کلاس میای بریم بیرون؟
ـ ناده مولا، بزار از مامانم بپرسم
ـ اوما، میتونم فردا بعد کلاس با دوستم یوری بریم بیرون؟
مامان ـ اره برو اینجوری حالو هوات عوض میشه
یوری ـ میای؟
ـ اره میام
یوری ـ باشه اگر ابو و میا هم دوست داشتن اوناهم بیان
ـ باشه حالا بهت خبر میدم بای
یوری ـ بای
ویو ات
دلم نخواست نیانگ حوصلش سر بره برای همین گفتم با دوستش بره بیرون
ویو تهیونگ
رفتم در خونه ی هیونا خدمتکار درو باز کرد سریع رفتم داخل
ـ هیونااااا بیا اینجاااا*با داد*
هیونا اومد
۹.۱k
۱۱ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.