گناهکار part
گناهکار ) ۱۲۰ part
ات : چیزی نپسندیدم و نگرفتم چرا داری میپرسی
جیمین بیخیال نجوا کرد: هیچی .. میخواهی کمکت کنم
ات : چه بهتر زودتر شام آماده میشه
یون بیول روی کاناپه توی سالن نشسته و مشغول ور رفتن با گوشی اش بود کلافه گوشی رو کنار گذاشت و با صدای بلند داد زد : مامان ...مامان من گرسنمه غذا چی شد
هیچ صدای از آشپزخانه نشنید همینکه میخواست برخیزد صدای پیام گوشی مامانش هواسش رو پرت کرد کنجکاو گوشی رو برداشت و صحفه اش را روشن کرد پیامی از طرف دوستش لی هی بود زیر لب پیام رو خواند: کجایی چند روزه ندیدمت ...
ابرو بالا کشید و به سمته آشپزخانه راهی شد با دیدن میز شام که آماده ست با چشم های خندون روی صندلی اش نشست بلافاصله شروع به خوردن کرد جیمین درحین نگاه کرد به پسرش سر از تأسف تکون داد و گفت : انگار چند روزه که غذا نخورده
یون بیول با دهن پر روبه مادرش مانند بچه ای اعتراض کرد : مامان ببین چی میگه
ات : باباییش کاری به پسرم نداشته باشه
بعد از نشستن در کنار زد تاپسرش دستی روی موهایش کشید یون بیول در حین خوردن گفت: مامانم امروز چیکارا کردی
ات به یاده بیمارستان کامش تلخ و خیره به پایین گفت : هیچی با لی هی بیرون رفتیم همین تو چیکار کردی پسرم
یون بیول گیج توی فکر فروع رفت پیامی که لی هی فرستاده بود و این گفته های مامانش اصلا باهم جور در نمی اومد بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسید که مامانش داره یه چیزیو مخفی میکنه.... با صدای جیمین افکارش پودر شدن و به هوا رفتن نگاهی به باباش کرد که اون گفت : چرا نمیخوری تو که مثله حیوون گرسنت بود
یون بیول: به تو چه
ات چشم غره ای به پسرش رفت بلافاصله دستی روی لپ پسرش کشید و گفت : زشته پسرم اون باباته
جیمین پا رو اون یکی پایش انداخت با پوزخندی که حاصل از عصبانیت بود نجوا کرد : اون مگه احترام به بابا حالیش میشه
یون بیول عصبی تر لب تر کرد و گفت : تو مگه وظیفه بابا بودن حالیته
جیمین عصبی خندید و روبه ات کرد : پسرتو ساکت کن
ات : چیزی نپسندیدم و نگرفتم چرا داری میپرسی
جیمین بیخیال نجوا کرد: هیچی .. میخواهی کمکت کنم
ات : چه بهتر زودتر شام آماده میشه
یون بیول روی کاناپه توی سالن نشسته و مشغول ور رفتن با گوشی اش بود کلافه گوشی رو کنار گذاشت و با صدای بلند داد زد : مامان ...مامان من گرسنمه غذا چی شد
هیچ صدای از آشپزخانه نشنید همینکه میخواست برخیزد صدای پیام گوشی مامانش هواسش رو پرت کرد کنجکاو گوشی رو برداشت و صحفه اش را روشن کرد پیامی از طرف دوستش لی هی بود زیر لب پیام رو خواند: کجایی چند روزه ندیدمت ...
ابرو بالا کشید و به سمته آشپزخانه راهی شد با دیدن میز شام که آماده ست با چشم های خندون روی صندلی اش نشست بلافاصله شروع به خوردن کرد جیمین درحین نگاه کرد به پسرش سر از تأسف تکون داد و گفت : انگار چند روزه که غذا نخورده
یون بیول با دهن پر روبه مادرش مانند بچه ای اعتراض کرد : مامان ببین چی میگه
ات : باباییش کاری به پسرم نداشته باشه
بعد از نشستن در کنار زد تاپسرش دستی روی موهایش کشید یون بیول در حین خوردن گفت: مامانم امروز چیکارا کردی
ات به یاده بیمارستان کامش تلخ و خیره به پایین گفت : هیچی با لی هی بیرون رفتیم همین تو چیکار کردی پسرم
یون بیول گیج توی فکر فروع رفت پیامی که لی هی فرستاده بود و این گفته های مامانش اصلا باهم جور در نمی اومد بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسید که مامانش داره یه چیزیو مخفی میکنه.... با صدای جیمین افکارش پودر شدن و به هوا رفتن نگاهی به باباش کرد که اون گفت : چرا نمیخوری تو که مثله حیوون گرسنت بود
یون بیول: به تو چه
ات چشم غره ای به پسرش رفت بلافاصله دستی روی لپ پسرش کشید و گفت : زشته پسرم اون باباته
جیمین پا رو اون یکی پایش انداخت با پوزخندی که حاصل از عصبانیت بود نجوا کرد : اون مگه احترام به بابا حالیش میشه
یون بیول عصبی تر لب تر کرد و گفت : تو مگه وظیفه بابا بودن حالیته
جیمین عصبی خندید و روبه ات کرد : پسرتو ساکت کن
- ۵.۵k
- ۰۹ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط