همه ان یادهاویافته هارادردفتری پیاده کردم تابهارکودکیم را
همه ان یادهاویافته هارادردفتری پیاده کردم تابهارکودکیم رافراموش نکنم تایادم نرودباچه هدفی بزرگ شدم ویادم بمان همه ی ان چیزهایی که دوست داشتم.حالادیگرباداشتن لت دفترهمه دمی داشتم که سوکتش به من ارامش میدادوبرایم سنگ صبوری بود.
بلاخره دبیرستان ماهم اماده شدان هن به همت اقای رضایی.
هنگام افتتاحه دبیرستان بلاخره توانستم اوراببینم امابه فاصله ی دورتر.
مردی میان سال. باموهای جوگندمی که کت وشلورنقری رنگی پوشیده بود.چهره ای خوش سیماومهربان داشت وامیداین رامیداد که کوشش اوعنوزبرای این روستاپابرجاست.
منوزینت همچنان بارقابت دردرس میرفتیم پیش.
همیشه یک گام جلوتر بودم ولی لین رقابتهانمیتوانست. بردوستی مان سرپوش بگذارد.درسی که خواهرم هنگام دبستان به من اموخت این بودکه همیشه مراازحسادت منع میکرد ومدام سفارش میکرددوستی رادرکناررقابت حفظ کنم وان بهترین درسی بود که فراگرفتم بودم.....
بلاخره دبیرستان ماهم اماده شدان هن به همت اقای رضایی.
هنگام افتتاحه دبیرستان بلاخره توانستم اوراببینم امابه فاصله ی دورتر.
مردی میان سال. باموهای جوگندمی که کت وشلورنقری رنگی پوشیده بود.چهره ای خوش سیماومهربان داشت وامیداین رامیداد که کوشش اوعنوزبرای این روستاپابرجاست.
منوزینت همچنان بارقابت دردرس میرفتیم پیش.
همیشه یک گام جلوتر بودم ولی لین رقابتهانمیتوانست. بردوستی مان سرپوش بگذارد.درسی که خواهرم هنگام دبستان به من اموخت این بودکه همیشه مراازحسادت منع میکرد ومدام سفارش میکرددوستی رادرکناررقابت حفظ کنم وان بهترین درسی بود که فراگرفتم بودم.....
- ۵۷۲
- ۱۲ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط