باصدای پویابه خودم اومدم نگاهم رابه اوانداختم بالبخندهمیش
باصدای پویابه خودم اومدم نگاهم رابه اوانداختم بالبخندهمیشگی اش گفت:
دیگه مشکلی نداری؟
نگاه قدرشناسی به اوکردم ونفتم :
شماخیلی خوب درس میدبن.
بعدبهدشوخی اضافه کردم:
اگه درستون روادامه بدین معلم خوبی میشین،اون دیگه نیازی نیست پولی کلانی ازبچها گرفته بشه تاخدپرج معلم های بکنن که به این حامنتقل میشن.من تمام سعی ام رامیوپکنم که فردمثمرثمری برای روستاییمان بشم.دلم میخواداگه ادم.مهمی شدم تمام کمبودهای روستا راجبران ونم.درست مثل اقای رضایی.پول ولان ورفتن به شهراوراادم دیگری نساخت بلکه خودراموظف می دانست که درخدمت این روستاباشد.
فهمیدم کمی زیاده روی کردم این راازنگاه پویاحدس زدم چون نگاهش غمگین به نظرمی اومد.
به طرف زینت نگاه مکردم ندام وراجی میکرد.ماندن درانجاراحلیزندیدم خواستم بلندشوم که سهراب بع طرفمان امد.دفترش رامقابل نگاهم گرفت وگفت:
ببین بهارپویاچقدقشنگ کشیده.
صفحه ی اول سفید بودولی ازدیدن صفحه ی بعددلم لرزید.
تصویردشتی زیبا که خورشیددران غروب میکردودختری کوچک درمیان دشت به سوی خورشید می دوید.تصویربسیارزیبا که مرابه یادکودکیم می انداخت.
روبه پویاکردم نگاهش برق خاصی داشت لبخندشیطنت امیزی زدم وگفتم:
ولی فکرنکنم این دخترتنهامی رفت.
اهی کشید وگفت :
دلم نمی خواست شادی ات رابرهم بریزم.چون همیشه ازمن گله وشکایت میکرد وهربارمیگفتی دیگه باهات نمی ام.
خواستم جوابش رابدهم که زینت صدای بلندی اعلام کرد.
بهارمادرت زنگ زد وگفت مهمان دارید.
باتعجب گفتم:تواین همه وقت بامادرمن حرف میزدی؟
جواب داد
نخیرباراول مریم بود مثل اینکه صدای زنگ بعدی رونشنیدی.
شانه هایم رابالا انداختم. گفتم:
ن نشنیدم.
دفتروکتابم راجمع کردم وزیربغل اماده ایستادم.ارپویابخاطر حل مساءل خیلی تشکرکردم.
زینت تا دم درخانه شان بدرقه م کرد.درحین رفتن مدام به پویافکر می کردم که چراناگهانی اخلاقش تغییر کرد....
دیگه مشکلی نداری؟
نگاه قدرشناسی به اوکردم ونفتم :
شماخیلی خوب درس میدبن.
بعدبهدشوخی اضافه کردم:
اگه درستون روادامه بدین معلم خوبی میشین،اون دیگه نیازی نیست پولی کلانی ازبچها گرفته بشه تاخدپرج معلم های بکنن که به این حامنتقل میشن.من تمام سعی ام رامیوپکنم که فردمثمرثمری برای روستاییمان بشم.دلم میخواداگه ادم.مهمی شدم تمام کمبودهای روستا راجبران ونم.درست مثل اقای رضایی.پول ولان ورفتن به شهراوراادم دیگری نساخت بلکه خودراموظف می دانست که درخدمت این روستاباشد.
فهمیدم کمی زیاده روی کردم این راازنگاه پویاحدس زدم چون نگاهش غمگین به نظرمی اومد.
به طرف زینت نگاه مکردم ندام وراجی میکرد.ماندن درانجاراحلیزندیدم خواستم بلندشوم که سهراب بع طرفمان امد.دفترش رامقابل نگاهم گرفت وگفت:
ببین بهارپویاچقدقشنگ کشیده.
صفحه ی اول سفید بودولی ازدیدن صفحه ی بعددلم لرزید.
تصویردشتی زیبا که خورشیددران غروب میکردودختری کوچک درمیان دشت به سوی خورشید می دوید.تصویربسیارزیبا که مرابه یادکودکیم می انداخت.
روبه پویاکردم نگاهش برق خاصی داشت لبخندشیطنت امیزی زدم وگفتم:
ولی فکرنکنم این دخترتنهامی رفت.
اهی کشید وگفت :
دلم نمی خواست شادی ات رابرهم بریزم.چون همیشه ازمن گله وشکایت میکرد وهربارمیگفتی دیگه باهات نمی ام.
خواستم جوابش رابدهم که زینت صدای بلندی اعلام کرد.
بهارمادرت زنگ زد وگفت مهمان دارید.
باتعجب گفتم:تواین همه وقت بامادرمن حرف میزدی؟
جواب داد
نخیرباراول مریم بود مثل اینکه صدای زنگ بعدی رونشنیدی.
شانه هایم رابالا انداختم. گفتم:
ن نشنیدم.
دفتروکتابم راجمع کردم وزیربغل اماده ایستادم.ارپویابخاطر حل مساءل خیلی تشکرکردم.
زینت تا دم درخانه شان بدرقه م کرد.درحین رفتن مدام به پویافکر می کردم که چراناگهانی اخلاقش تغییر کرد....
- ۷۶۴
- ۱۳ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط