فضا در خاموشی هیاهو دفن شده بود همه با تعجب نگاهشون میکردن و منتظر ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁰.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
فضا در خاموشیِ هیاهو دفن شده بود، همه با تعجب نگاهشون میکردن، و منتظر یک واکنش خطرناک از جونگکوک بودن.
جونگکوک اولش تعجب کرد، اما بعدش چهرهاش از تعجب، رنگ خشم گرفت.
نگاهش رو با اخم و عصبانیت سمت لوسیا چرخاند، اما ناگهان با دیدن حلقهی آبی که مظلومانه داخل چشماش جمع شده بود، ایستاد.
در یک ثانیه، تمام دلخوری و عصبانیتش فرو کش کرد، نمیدونست چرا، چطوری، به چه دلیل!؟
اما قلبش ناگهان با دیدن اشک هاش سفت تر شد، و انگار که به درد اومد!
و جونگکوک تا خواست دهانش رو باز کنه،
لوسیا جلو تر حرفش رو قطع کرد:
_ موفق شدی مگه نه؟....خیلی دلت میخواست مثل بقیه گریهی مزخرف من رو هم ببینی ها؟.....پس باید بگم برنده شدی!
مکثی کرد و بعد اضافه کرد:
_ ازت متنفرم!
قطره ای کوچیک از گونه اش لغزید و روی مشت های کوچیکش چکید.
و با اخم سریع برگشت، که ناگهان دستش توسط جونگکوک گرفته شد.
لباش رو با زبونش خیس کرد تا جوابی بهش بده، اما جونگکوک فورا اون رو کشید و از بین جمعیت های کنجکاو و تعجب زده بیرون برد.
در بین راه دخترک تقلا میکرد و بلند میگفت « ولم کن» اما انگار حرفاش در خوره دیوار بود.
به گوشهی حیاط که رسیدن جونگکوک دستش رو آزاد کرد.
لوسیا فورا با چهرهی در هم گفت: معلوم هست داری چیکار میکنی؟
جونگکوک کمی از موهای سیاهش رو به عقب هل داد و قدمی نزدیک تر رفت:
_ اون فیلم، کار من نیست.
لوسیا سکوت کرد، بعد ناگهان خندید، خنده ای از تمسخر و ناباوری.
لوسیا: فکر کردی با خر طرفی؟...میدونم کار خودت بوده!
جونگکوک لحظهای نفس عمیقی کشید و گفت:
_ من هرگز خودم رو قاتی رخ داد های هشدار قرمز نمیکنم، فکنم میدونی.
لوسیا با تندی گفت: اما به نظرم از وقتی من هشدار قرمز رو دریافت کردم، همش تو بیخ گوشم بودی!
جونگکوک نیشخندی زد و گفت: هی، خوشم نمیاد حرفم هام رو دوباره تکرار کنم، گفتم کار من نبود.
لوسیا: و چرا انتظار داری باور کنم؟
جونگکوک شونه ای بالا انداخت و گفت: باور کردن یا نکردش به خودت مربوطه.
لوسیا از حرص چنگی به موهاش زد و گفت: پس اگه اینجوریه، چرا سعی میکنی باور کنم کار تو نبوده!؟
جونگکوک : چون....
نتونست ادامه حرفش رو بیاره، دلیل منطقی براش نداشت، چرا میخواست لوسیا باور کنه که کار اون نبوده، اصلا تاحالا نظر مردم واسش مهم بوده؟ نه. اما باورش شده بود که جدیدن عجیب شده.
قدمی نزدیک دختر رفت و خشک گفت:
_ فیلم هارو پاک میکنم، دیگه توی مدرسه یا هیچ جایی نمی بینیشون.
لوسیا بی حرف ایستاد، جونگکوک کمی عقب رفت و به لوسیا پشت کرد، اما ناگهان باز برگشت سمتش و گفت:
_ راستی....
لوسیا سریع سوالی برگشت سمتش، جونگکوک نزدیک رفت و کمی سمتش خم شد، دستش رو آهسته دراز کرد و قطره های اشکی که هنوز تازه روی گونه اش بود رو با انگشت شستش پاک کرد، لوسیا از تعجب توان تکون خوردن پیدا نکرد، پسر بعد این کارش، عقب رفت و گفت:
_ گریه بهت نمیاد، من لوسیای اخمو و عصبی رو بیشتر ترجیح میدم.
و بعد راهش رو کشید و رفت، و لوسیا رو با بهت و تعجب زده ول کرد، ضربان قلبش لحظهای عجیب شروع به تپش کرد.
یهویی اخم کرد و زیر لب گفت:
_ مزخرفه...!
ادامه دارد...
حمایت خانومی؟
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
فضا در خاموشیِ هیاهو دفن شده بود، همه با تعجب نگاهشون میکردن، و منتظر یک واکنش خطرناک از جونگکوک بودن.
جونگکوک اولش تعجب کرد، اما بعدش چهرهاش از تعجب، رنگ خشم گرفت.
نگاهش رو با اخم و عصبانیت سمت لوسیا چرخاند، اما ناگهان با دیدن حلقهی آبی که مظلومانه داخل چشماش جمع شده بود، ایستاد.
در یک ثانیه، تمام دلخوری و عصبانیتش فرو کش کرد، نمیدونست چرا، چطوری، به چه دلیل!؟
اما قلبش ناگهان با دیدن اشک هاش سفت تر شد، و انگار که به درد اومد!
و جونگکوک تا خواست دهانش رو باز کنه،
لوسیا جلو تر حرفش رو قطع کرد:
_ موفق شدی مگه نه؟....خیلی دلت میخواست مثل بقیه گریهی مزخرف من رو هم ببینی ها؟.....پس باید بگم برنده شدی!
مکثی کرد و بعد اضافه کرد:
_ ازت متنفرم!
قطره ای کوچیک از گونه اش لغزید و روی مشت های کوچیکش چکید.
و با اخم سریع برگشت، که ناگهان دستش توسط جونگکوک گرفته شد.
لباش رو با زبونش خیس کرد تا جوابی بهش بده، اما جونگکوک فورا اون رو کشید و از بین جمعیت های کنجکاو و تعجب زده بیرون برد.
در بین راه دخترک تقلا میکرد و بلند میگفت « ولم کن» اما انگار حرفاش در خوره دیوار بود.
به گوشهی حیاط که رسیدن جونگکوک دستش رو آزاد کرد.
لوسیا فورا با چهرهی در هم گفت: معلوم هست داری چیکار میکنی؟
جونگکوک کمی از موهای سیاهش رو به عقب هل داد و قدمی نزدیک تر رفت:
_ اون فیلم، کار من نیست.
لوسیا سکوت کرد، بعد ناگهان خندید، خنده ای از تمسخر و ناباوری.
لوسیا: فکر کردی با خر طرفی؟...میدونم کار خودت بوده!
جونگکوک لحظهای نفس عمیقی کشید و گفت:
_ من هرگز خودم رو قاتی رخ داد های هشدار قرمز نمیکنم، فکنم میدونی.
لوسیا با تندی گفت: اما به نظرم از وقتی من هشدار قرمز رو دریافت کردم، همش تو بیخ گوشم بودی!
جونگکوک نیشخندی زد و گفت: هی، خوشم نمیاد حرفم هام رو دوباره تکرار کنم، گفتم کار من نبود.
لوسیا: و چرا انتظار داری باور کنم؟
جونگکوک شونه ای بالا انداخت و گفت: باور کردن یا نکردش به خودت مربوطه.
لوسیا از حرص چنگی به موهاش زد و گفت: پس اگه اینجوریه، چرا سعی میکنی باور کنم کار تو نبوده!؟
جونگکوک : چون....
نتونست ادامه حرفش رو بیاره، دلیل منطقی براش نداشت، چرا میخواست لوسیا باور کنه که کار اون نبوده، اصلا تاحالا نظر مردم واسش مهم بوده؟ نه. اما باورش شده بود که جدیدن عجیب شده.
قدمی نزدیک دختر رفت و خشک گفت:
_ فیلم هارو پاک میکنم، دیگه توی مدرسه یا هیچ جایی نمی بینیشون.
لوسیا بی حرف ایستاد، جونگکوک کمی عقب رفت و به لوسیا پشت کرد، اما ناگهان باز برگشت سمتش و گفت:
_ راستی....
لوسیا سریع سوالی برگشت سمتش، جونگکوک نزدیک رفت و کمی سمتش خم شد، دستش رو آهسته دراز کرد و قطره های اشکی که هنوز تازه روی گونه اش بود رو با انگشت شستش پاک کرد، لوسیا از تعجب توان تکون خوردن پیدا نکرد، پسر بعد این کارش، عقب رفت و گفت:
_ گریه بهت نمیاد، من لوسیای اخمو و عصبی رو بیشتر ترجیح میدم.
و بعد راهش رو کشید و رفت، و لوسیا رو با بهت و تعجب زده ول کرد، ضربان قلبش لحظهای عجیب شروع به تپش کرد.
یهویی اخم کرد و زیر لب گفت:
_ مزخرفه...!
ادامه دارد...
حمایت خانومی؟
- ۱.۹k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط