رماننفس در آغوش یک مافیا
#رمان:نفس در آغوش یک مافیا
part۱۰
# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم شدم
«با لینو اومدیم بیرون خیلی خندیدیم اصلا حواسم به ساعت نبود که یهو چشمم به ساعت افتاد ساعت چهار بود من فقط دو ساعت مرخصی داشتم»
«یهو از جام پریدم به لینو گفتم منو برسونه وقتی رسیدم شرکت یه راست شرکت انداختم پایین رفتم نشدم روی میز کارم شروع به کار کردم که سایه یه نفر بالا سرم احساس کردم بالا سرم نگاه کردم جونگ کوک با چشمایی که خون ازشون میچکید نگام کرد»
«دستم کشید بلندم کرد و از روی شکم انداختم روی شونش و از در خروجی بیرون رفتیم تمام کارکن ها مارو دیدن و این خیلی باعث خجالتم بود جونگ
کوک پرتم کرد توی ماشین بعد با سرعت رانندگی میکرد»
+هعی کجا داریم میریم؟
_هیچی نگو هیچی نگو لینا ساکت،شاید به تنبیهت اضافه نشد.
«بعد جلوی یه خونه نگه داشت البته خونه که نه قصر بود پر از بادیگارد که هر کدوم اسلحه دستشون بود و بیسیم داشتن دوباره جونگ کوک بغلم کرد رفتیم سمت داخل خونه حدودا یه سی تا خدمتکار صف کشیده بودن بعد جونگ کوک رفت طبقه بالا سمت اتاقش بود فکر کنم در اتاق باز کرد بعد پشت سرش در قفل کرد بوی عطرش داخل خونه پیچیده بود رفت جلو بعد پرتم کرد روی تخت و خودشو انداخت روم ولی وزنشو نگه داشته بود و گفت..»
-گرل بدی بودی،ولی اشکال نداره الان نشونت میدم سرپیچی از من چه نتیجه ای داره بیب.
«اومد سمتم و ل.بامو بو.سید بعد ۵مین خون توی دهنم احساس کردم بعد نفس کم آوردم بعد سرشو کرد توی گ.ردنم اول آروم آروم بو.سه میباشد روی گر.ردنم بعد شروع کرد به ما.رک های دردناک انداختن و دستش رو همه جای ب.دنم میکشید بعد…»
……….
«صبح روز بعد با یه دل درد شدید چشمام باز کردم دور برم نگاه کردم جونگ کوک هم انگار تازه بیدار شده بود گفت»
_صبح بخیر لولیتا.
+وای جونگ کوک از شکم درد دارم غش میکنم
-بیب فکر کنم یکم بهت سخت گرفتم.
+یکم…؟
-نه بیب فکر کنم یکم بیشتر.
«بعد جونگ کوک بلندم کرد و رفتیم سمت حمو.م داخل وان نشستیم بعد جونگ کوک موهام شست بعد موهام خشک کرد بعد رفتیم پایین با دیدن میز صبحانه دهنم باز موند که جونگ کوک گفت…»
part۱۰
# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم شدم
«با لینو اومدیم بیرون خیلی خندیدیم اصلا حواسم به ساعت نبود که یهو چشمم به ساعت افتاد ساعت چهار بود من فقط دو ساعت مرخصی داشتم»
«یهو از جام پریدم به لینو گفتم منو برسونه وقتی رسیدم شرکت یه راست شرکت انداختم پایین رفتم نشدم روی میز کارم شروع به کار کردم که سایه یه نفر بالا سرم احساس کردم بالا سرم نگاه کردم جونگ کوک با چشمایی که خون ازشون میچکید نگام کرد»
«دستم کشید بلندم کرد و از روی شکم انداختم روی شونش و از در خروجی بیرون رفتیم تمام کارکن ها مارو دیدن و این خیلی باعث خجالتم بود جونگ
کوک پرتم کرد توی ماشین بعد با سرعت رانندگی میکرد»
+هعی کجا داریم میریم؟
_هیچی نگو هیچی نگو لینا ساکت،شاید به تنبیهت اضافه نشد.
«بعد جلوی یه خونه نگه داشت البته خونه که نه قصر بود پر از بادیگارد که هر کدوم اسلحه دستشون بود و بیسیم داشتن دوباره جونگ کوک بغلم کرد رفتیم سمت داخل خونه حدودا یه سی تا خدمتکار صف کشیده بودن بعد جونگ کوک رفت طبقه بالا سمت اتاقش بود فکر کنم در اتاق باز کرد بعد پشت سرش در قفل کرد بوی عطرش داخل خونه پیچیده بود رفت جلو بعد پرتم کرد روی تخت و خودشو انداخت روم ولی وزنشو نگه داشته بود و گفت..»
-گرل بدی بودی،ولی اشکال نداره الان نشونت میدم سرپیچی از من چه نتیجه ای داره بیب.
«اومد سمتم و ل.بامو بو.سید بعد ۵مین خون توی دهنم احساس کردم بعد نفس کم آوردم بعد سرشو کرد توی گ.ردنم اول آروم آروم بو.سه میباشد روی گر.ردنم بعد شروع کرد به ما.رک های دردناک انداختن و دستش رو همه جای ب.دنم میکشید بعد…»
……….
«صبح روز بعد با یه دل درد شدید چشمام باز کردم دور برم نگاه کردم جونگ کوک هم انگار تازه بیدار شده بود گفت»
_صبح بخیر لولیتا.
+وای جونگ کوک از شکم درد دارم غش میکنم
-بیب فکر کنم یکم بهت سخت گرفتم.
+یکم…؟
-نه بیب فکر کنم یکم بیشتر.
«بعد جونگ کوک بلندم کرد و رفتیم سمت حمو.م داخل وان نشستیم بعد جونگ کوک موهام شست بعد موهام خشک کرد بعد رفتیم پایین با دیدن میز صبحانه دهنم باز موند که جونگ کوک گفت…»
- ۲۷.۱k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط