رماننفس در آغوش یک مافیا
#رمان:نفس در آغوش یک مافیا
part۱۲
# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم شدم
ویو لینا
«ناهارمو خدمتکارا گزاشتن بعد خوردن رفتم که به جونگ کوک پیام بدم»
[شروع پیام دادن]
+کوک،امشب چی بپوشم؟
«انتظار نداشتم انقدر سریع جواب بده،ولی همون لحظه جواب داد»
-گل لوتوس من هرچی بپوشه بهش میاد.
+منظورم اینه که چه نوع لباسی بپوشم.
_هرچی که لوتوسم دوست داره بپوشه.
+هرچی؟
-البته نه هرچی بیب،کاری نکن عصبانی بشم.
+بای بای
-میبینمت،بیب
«قرار نیست که به حرفش گوش کنم که…؟»
«ساعت پنج عصر بود جونگ کوک گفته بود یک ساعت زودتر میاد پس رفتم یه دوش سی مین گرفتم موهام حالت دادم لباسام پوشیدم موهام بستم بعد همراه بادیگارد رفتم پایین جونگ کوک به ماشین تکیه داده بود داشت سیگار میکشید تا من دید در باز کرد حرکت کردیم بین راه نتونستم کنجکاویمو کنترل کنم گفتم»
+هنوزم نمیخوایی بگی کجا داریم میریم؟
-باید یکم صبرتو بیشتر کنی کوچولو.
«جلوی یه هتل خیلی بزرگ پنج ستاره ایستاد پیاده شدیم رفتیم جلو تمام کارکن ها صف کشیده بودن هیچکس اونجا نبود کارکن ها کت جونگ کوک گرفتن بعد رفتم فقط ما دوتا تنها بودیم بعد چراغ ها خاموش شد فقط نور شمع بود همه جا گلبرگ قرمز بود که یهو جونگ کوک برگشت رو به من گفت..»
part۱۲
# #🖋️پیش نویس:من عاشق رییسم شدم
ویو لینا
«ناهارمو خدمتکارا گزاشتن بعد خوردن رفتم که به جونگ کوک پیام بدم»
[شروع پیام دادن]
+کوک،امشب چی بپوشم؟
«انتظار نداشتم انقدر سریع جواب بده،ولی همون لحظه جواب داد»
-گل لوتوس من هرچی بپوشه بهش میاد.
+منظورم اینه که چه نوع لباسی بپوشم.
_هرچی که لوتوسم دوست داره بپوشه.
+هرچی؟
-البته نه هرچی بیب،کاری نکن عصبانی بشم.
+بای بای
-میبینمت،بیب
«قرار نیست که به حرفش گوش کنم که…؟»
«ساعت پنج عصر بود جونگ کوک گفته بود یک ساعت زودتر میاد پس رفتم یه دوش سی مین گرفتم موهام حالت دادم لباسام پوشیدم موهام بستم بعد همراه بادیگارد رفتم پایین جونگ کوک به ماشین تکیه داده بود داشت سیگار میکشید تا من دید در باز کرد حرکت کردیم بین راه نتونستم کنجکاویمو کنترل کنم گفتم»
+هنوزم نمیخوایی بگی کجا داریم میریم؟
-باید یکم صبرتو بیشتر کنی کوچولو.
«جلوی یه هتل خیلی بزرگ پنج ستاره ایستاد پیاده شدیم رفتیم جلو تمام کارکن ها صف کشیده بودن هیچکس اونجا نبود کارکن ها کت جونگ کوک گرفتن بعد رفتم فقط ما دوتا تنها بودیم بعد چراغ ها خاموش شد فقط نور شمع بود همه جا گلبرگ قرمز بود که یهو جونگ کوک برگشت رو به من گفت..»
- ۱۵.۴k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط