رژلب سرب داره
رژلب سرب داره
اگر مواطب سلامتیمون نباشی
نمیبخشمت
اون لبها صاحب داره
دیگه مال خودت نیست عشقم
مال منم هست ..
نه فقط مال منه ...
خودتم مال منی
فقط و فقط و فقط مال من
و صدای خنده
پس بیا زحمت ماساژ با خودت ....
لبانش را جمع کرد و صورتش را جلو برد
لبهایش یخ کرد
تنها بود
تنهاتر از همیشه
اینه و دیگر هیچ
نتوانست خودش را کنترل کند جیغ کشید و باصدای بلند گریه کرد و فریاد زد رضا تو را به امامت رضا قسم برگرد و
پایش تاقت نداشت
احساس کرد بدون رضا حتی تاقت ایستادن هم ندارد
افتاد
....
درحالی که پلیس و وکیل در اتاق قدم می زدند چشمانش را باز کرد
سرش را بر روی پای رامینا دید
پرستار گفت نیازی به انتقال بیمارستان نیست فشار عصبی زیادی را تحمل میکند
ارام بخش تجویز کرد و چند دقیقه با مامور اگاهی صحبت کرد و رفت
رامینا با بغض و گریه گفت
رژینا جان تو را خدا به خودت مسلط باش استاد بر میگرده .... باور کن
پلیس با دکتر والا و همه یاران صحبت کرده بود
به روژینا گفت
خانوم دکتر امرودیان
سرگرد آرش مازیار هستم از پلیس اگاهی . با تجربه کافی در زمینه آدم ربایی
به شما قول میدم که ۴۸ ساعت دیگر با استاد مشغول خوردن چایی باشید
فقط بدانید بدون همکاری شما تحقیقات ما منحرف میشود و زمان را از دست میدهیم
تا پیدا شدن استاد همراهی شما را میخواهم
سخنان سرگرد چنان خون خوشحالی را در رگهای روژینا به حرکت در اورد که گفت
بدون شک از طرف موسسه از شما قدردانی خواهد شد
من و تمام همکاران و کارکنان در خدمتیم
سرگرد مازیار گفت بر ذهن خودتان تمرکز کنید هر تهدید یا سخن مشکوک را برای ما بگویید
نه شما بلکه بعضی از مقامات و مسئولین هم پیگیر پرونده هستند بهترین منبع ما شما هستید که راز دار استاد بوده اید
تیم انگشت نگاری امدند
چند مامور هم به بررسی یارانه و لب تاب و تلفن پرداختند
یاد داشت استاد برای شناسایی خط و زمان یادداشت فرستاده شد
سرگرد هم مشغول صحبت با رژینا.....
پایان ۲۵
اگر مواطب سلامتیمون نباشی
نمیبخشمت
اون لبها صاحب داره
دیگه مال خودت نیست عشقم
مال منم هست ..
نه فقط مال منه ...
خودتم مال منی
فقط و فقط و فقط مال من
و صدای خنده
پس بیا زحمت ماساژ با خودت ....
لبانش را جمع کرد و صورتش را جلو برد
لبهایش یخ کرد
تنها بود
تنهاتر از همیشه
اینه و دیگر هیچ
نتوانست خودش را کنترل کند جیغ کشید و باصدای بلند گریه کرد و فریاد زد رضا تو را به امامت رضا قسم برگرد و
پایش تاقت نداشت
احساس کرد بدون رضا حتی تاقت ایستادن هم ندارد
افتاد
....
درحالی که پلیس و وکیل در اتاق قدم می زدند چشمانش را باز کرد
سرش را بر روی پای رامینا دید
پرستار گفت نیازی به انتقال بیمارستان نیست فشار عصبی زیادی را تحمل میکند
ارام بخش تجویز کرد و چند دقیقه با مامور اگاهی صحبت کرد و رفت
رامینا با بغض و گریه گفت
رژینا جان تو را خدا به خودت مسلط باش استاد بر میگرده .... باور کن
پلیس با دکتر والا و همه یاران صحبت کرده بود
به روژینا گفت
خانوم دکتر امرودیان
سرگرد آرش مازیار هستم از پلیس اگاهی . با تجربه کافی در زمینه آدم ربایی
به شما قول میدم که ۴۸ ساعت دیگر با استاد مشغول خوردن چایی باشید
فقط بدانید بدون همکاری شما تحقیقات ما منحرف میشود و زمان را از دست میدهیم
تا پیدا شدن استاد همراهی شما را میخواهم
سخنان سرگرد چنان خون خوشحالی را در رگهای روژینا به حرکت در اورد که گفت
بدون شک از طرف موسسه از شما قدردانی خواهد شد
من و تمام همکاران و کارکنان در خدمتیم
سرگرد مازیار گفت بر ذهن خودتان تمرکز کنید هر تهدید یا سخن مشکوک را برای ما بگویید
نه شما بلکه بعضی از مقامات و مسئولین هم پیگیر پرونده هستند بهترین منبع ما شما هستید که راز دار استاد بوده اید
تیم انگشت نگاری امدند
چند مامور هم به بررسی یارانه و لب تاب و تلفن پرداختند
یاد داشت استاد برای شناسایی خط و زمان یادداشت فرستاده شد
سرگرد هم مشغول صحبت با رژینا.....
پایان ۲۵
- ۴.۶k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط