{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فاطمه دختر پیامبر

فاطمه دختر پیامبر
فاطمه کلابیه
یوکابد باید تقدیس میشدند تا امام‌حسین و امام حسن و زینب
تا ابوالفضل و عون و جعفر
تا موسی به مردم دنیا افتخار حضور دهند
تا خدیجه تقدیس نشود تا خداوند به خدیجه سلام ندهد فاطمه نمی آید
تا مربم تقدیس نشود و خدا به مریم سلام ندهد مسیح نمی آید

فاطمه و مسیح ظهور نخواهند کرد

اگر بانوان ایرانی تقدیس نشوند انسانیت ظهور نمیکند تمدنی تشکیل نمیشود
ما وقتی تمدن ایران را داشتیم که ارتمیس ها و فرانک ها و سودابه ها در نهایت احترام بودند و پرورش دهنده انسان و انسانیت

یادآوری میکنم
امیرالمومنین فرمودند
ایمان و احترام به زن نسبت مسقیم دارد
هر چه فرد با ایمان تر باشد
احترامش به زنان بیشتر است

اگر روزی  عشق شما با همه وجودش به بودن در کنار شما افتخار کرد و بخاطر اخلاق و  علاقه و مخبت و احترام و ادب و انسانیت و اخلاق شما به ارگاسم رسید

بدانید که پای در دنیای عشق گذاشته اید و انسانیت را تفسیر کرده اید......

رژینا با صدای در به خودش آمدش
آمده بودن تا ظرف غذا را ببرند
ولی غذا کاملا دست نخورده بود
هر چه بود چشمان رمد دیده رژینا بود ...
خانومی آمد و کنار رژینا نشست و از او خواهش کرد تا غذایش را میل کند
ولی تنها چیزی که در وجود رژینا نبود
میل به خوردن بود ....
خانوم مامور به رژینا گفت
خانوم دکتر بخاطر استاد فردا روز سختی است فردا برای نجات استاد و دستگیری تهدید کننده ها به کمک شما نیاز مندیم
اگر حال شما مساعد نباشد
تمام طرح و نقشه ما خراب میشود

رژینا با شوقی تمام‌گفت
یعنی من فردا رضا را می بینم ؟
هر کاری بگویید انجام میدهم
فقط رضا را به من برگردانید
خانوم مامور گفت
پس خوب غذا بخور و استراحت کن
اگر حال دعا داشتی از مسیح بخواه تا مسائل طبق پیش بینی و طرح ما پیش برود ...
رژینا دستان مامور را گرفت و گفت مرا با انرژی تر از هر روز خواهی دید
مامور خانوم دستور داد
غذای دکتر را بخاطر سرد شدن تعویض کنند
و از رژینا پرسید اگر چیزی نیاز دارد بگوید
رژینا با چشمانی پر از از خواهش گفت
فقط به رضا نیاز دارم
خانوم مامور گفت اگر تنهایی ناراحتتان میکند بگویم شخصی در اتاق همراه شما باشد
که رژینا گفته بود با یاد رضا انقدر دلمشغولم که احساس تنهایی نمی کنم

به ظرف غذا نگاه کرد و رضا قاشق سوپ را در دهان گذاشت می بوسیدش و التماس میکرد تا غذا بخورد .
رژینا جان خودم اشپزی کردم . جان رضا غذا بخور .‌بخاطر من . تاقت ندارم بیماری تو را ببینم . به خدا از ساعتی که بیمار شدی نفس کشیدن برایم دشوار شده
تا صبح کنار تخت رژینا نشسته بود
دستمال بر روی پیشانی و پاشویه و انواع دم نوش ....گودی چشمان رضا حکایت از عذابی بود که در بیماری رژینایش می کشد .
پایان ۳۵
دیدگاه ها (۰)

رژینا جان یک قاشق دیگراله ناز من این استکان دم نوش را بخور ....

طنین صدای رضا در گوشش بود وای عزیزم . از دیدن تو لذت ببرم .ی...

تکرار میکنم و تاکیید که علافه ای که تحت خوردن شراب و الکل و...

انچه رضا همیشه در کلاس درس میگفت را امروز تجربه میکرد سکس و...

PT:۶

چند پارتی:وقتی بخاطر بیماری قلبی بچه نمیخواستی... *دو ماه بع...

جونگکوک بخاطر این ذوق پسر ۱۸ ساله خندید سپس تکیه به صندلی و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط