{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمان گذشت بدون توجه به چیزهای کوچکی که کم هم نبودند

زمان گذشت بدون توجه به چیزهای کوچکی که کم هم نبودند
چیزهای کوچکی که حداقل می توانستند تحمل کردن زندگی را آسان تر کنند
گاهی فرصت نبود
گاهی حوصله
و من خیلی دیر این را فهمیدم
خیلی دیر
هر چند که شاید هنوز هم پشت این همه سیاهی
کسی ، چیزی پیدا شود که نام من را از یاد نبرده باشد
دیگر سوسوی هیچ چراغی امیدوارم نمی کند
دیگر گرمای دستی دلم را به تپیدن وا نمی دارد
میروم تا در تاریکی راه خود را پیدا کنم
که به چراغهای نورانی و دستهای گرم دیگر اعتمادی نیست...
♥
دیدگاه ها (۱۲)

دلم خیابانی میخواهد بی انتها..بارانی نم نم...و...یک خدا...که...

چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه‌هاییم؛و به عبورشان می‌خندیم!چه آس...

تنهایی ،هم تلخه وهم شیرین!تلخ چون وقتی تنهامیشی کسی پیشتنیست...

کاش از انگشتهای دستانمانیاد می گرفتیمیکی کوچک,یکی بزرگیکی کو...

پارت ۸۸ | «ده ثانیه در تاریکی...»دو روز بعد...شرکت از صبح شل...

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشقپارت بیست‌وچهارم | اعتراف قلبروزه...

P : 27

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁵سه روز گذشته بود. سه روز از زمانی ...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۲۰: «پای...

《검은 마음》پارت دهم | روزهای معمولی... یا شاید نهصبح سه‌شنبه...ح...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت سوم: در میانِ بخار...

Custom bride part : 4

دیگر سوسوی هیچ چراغی امیدوارم نمی کنددیگر گرمای دستی دلم را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط