■
■
داستانی از دکتر مهدی موسوی- «قضیه پیچی که توی سوراخ می چرخید اما باز نمی شد... »
*
قسمت 3
مرضیه که حتما تازه دارد بزرگ می شود که عروسکهایش را از کف اتاق برداشته چیده روی تاقچه و کتابهای دوره راهنمایی را جلد می کند اصلا برایش مهم نیست که پیچی وا بشود یا نشود او فقط فکر می کند که باز شدن پیچ چقدر زندگی اش را عوض خواهد کرد و به اندازه اهمیت آن جیغ می کشد و اگر کسی آرامش نکند گریه می کند . مرضیه فکر می کند همیشه یک نفر پیدا می شود که پیچ را باز کند پس می رود می نشیند کارتون می بیند درسهایش را می خواند مسواک می زند می خوابد... و فردا یادش می رود که اصلا پیچی در سوراخی باز نمی شده است. مرضیه وقتی کاری انجام نمی شود آن کار را تمام شده می داند او وقتی کسی نمی تواند وا بشود رهایش می کند او هنوز خیلی کوچک است که پرت شده وسط چیزهای بزرگ مثل پیچی که باز نمی شود ...
#سید_مهدی_موسوی
داستانی از دکتر مهدی موسوی- «قضیه پیچی که توی سوراخ می چرخید اما باز نمی شد... »
*
قسمت 3
مرضیه که حتما تازه دارد بزرگ می شود که عروسکهایش را از کف اتاق برداشته چیده روی تاقچه و کتابهای دوره راهنمایی را جلد می کند اصلا برایش مهم نیست که پیچی وا بشود یا نشود او فقط فکر می کند که باز شدن پیچ چقدر زندگی اش را عوض خواهد کرد و به اندازه اهمیت آن جیغ می کشد و اگر کسی آرامش نکند گریه می کند . مرضیه فکر می کند همیشه یک نفر پیدا می شود که پیچ را باز کند پس می رود می نشیند کارتون می بیند درسهایش را می خواند مسواک می زند می خوابد... و فردا یادش می رود که اصلا پیچی در سوراخی باز نمی شده است. مرضیه وقتی کاری انجام نمی شود آن کار را تمام شده می داند او وقتی کسی نمی تواند وا بشود رهایش می کند او هنوز خیلی کوچک است که پرت شده وسط چیزهای بزرگ مثل پیچی که باز نمی شود ...
#سید_مهدی_موسوی
- ۱.۹k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط