اربابمغرورمن

ارباب‌مغرورمن🤍
#part_39
••••••••••••••••••••••
-دیانارحیمی✨-
ازش ناراحت بودم....نباید جلو همه اونجوری باهام رفتار میکرد
ولی نمیخواستم این سفر کوفت هممون بشه به روی خودم نیاوردم
پانیذ:دیانا بیا شامو حاضر کنیم
دیانا:باشه
از روی مبل بلند شدم برم آشپزخونه که ارسلان صدام زد
ارسلان:دیانا
برگشتم سمتش گفتم
+بله
-نا....
پانیذ:دیانا بیا دیگه
+بعدا حرف میزنیم
سریع از پیشش رفتم
میزو با کمک بچه ها چیدیم و همه اومدن نشستن
مشغول غذا خوردن بودیم که یهو سرم گیج رفت
چمد لحظه به بشقابم زل زده بودم که ارسلان متوجه حال بدم شد
ارسلان کنارم نشسته بود
دستشو گذاشت رو بازوم و تکون داد
ارسلان:دیانا خوبی
دیانا:اره اره چیزی نیس
خیالش که راحت شد مشغول غذا خوردنش شد و منم سعی کردم به حال بدم فکر نکنم
چند قاشق از غذامو خوردم که حالت تهوع شدیدی گرفتم
از سر میز بلند شدم و دوییدم سمت دسشویی
درو قفل کردم که کسب نیاد داخل
ارسلان:دیانا...دیانا درو باز کن خوبی؟
مهشاد:دیانا باز کن چیشده
دیانا:خ...خوبم ا..الان میام
ارسلان محکم زد به در و گفت
ارسلان:این سگ مصبو باز کن گفتم
قفل درو باز کردم و در که باز شد دوباره سرگیجه بدی گرفتم و تعادلمو از دست دادم
به خودم که اومدم دیدم تو بغل ارسلانم
دیدگاه ها (۰)

ارباب‌مغرورمن🤍#part_40••••••••••••••••••••••-دیانارحیمی✨-زیر...

سلاماز ختن خیلی وقت فعالیت نکردمکدوم پروفایل؟

ارباب‌مغرورمن🤍#part_38••••••••••••••••••••••••-دیانارحیمی✨-ب...

ارباب‌مغرورمن🤍#part_37•••••••••••••••••••••-دیانارحیمی✨-پانی...

رمان بغلی من پارت ۱۲۱و۱۲۲و۱۲۳ارسلان: محکم گوشه ای از ل*شو بو...

رمان بغلی من پارت۱۰۹و۱۱۰و۱۱۱ ارسلان: لبخند خبیثی رو لبم نشست...

رمان بغلی من پارت های ۸۶و۸۷و۸۸ارسلان: من که باورم نمیشه دیان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط