{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک(سرنوشت )پارت ۷۶

فیک(سرنوشت )پارت ۷۶
۷ ماه بعد
.
.
آلیس ویو
با کمک چند نفر لباسمُ تنم کردم..لباس قشنگی بود با پارچه های سفید..اما شکمم بیشتر تو دید بود و این کمی اذیتم میکرد..
کلا همه‌ی فرهنگ و رسوم خانواده جئون واسم عجیب بود اینم یکی از اونا..
امشب رو تو قصر مراسم بزرگی بود اونم واسه بچه تو شکمم..
امروز منو جونگ کوک واسش اسم انتخاب می‌کردیم..روز های آخر بود..
۷ ماه رو تونستم با دشواری های زیادی بگذرونم..اما بودن جونگ کوک..واسم آسون ترش کرده بود..
اون به معنای حقیقی واسم فهموند عشق چیست و عاشق کیست..
و منم از حس که هر روز بیشتر از روز قبل تو بدنم رشد می‌کرد خوشحال بودم..اون شده بود وجودم..چیزی که قلبم فقط می‌تونست واسه اون بِتپه..
.
تاج نسبتا بزرگی رو روی سرم گذاشتن..و دوباره موهامو مرتب کردن..
آرایش نسبتا غلیظ اما به صورتم میومد..
اون دو نفری که واسه حاظر کردن من اومده بودن با ورود جونگ کوک به اتاق رفتن بیرون..و فقط منو جونگ کوک موندیم..
با یه لبخند بزرگ که گوشه‌ی از لبش نشسته بود نزدیکم شد..
دستمو گرفت و لب زد
جونگ کوک: پرنسس من..خیلی خوشگل شدی...
آلیس: یعنی از این قبل خوشگل نبودم.
جونگ کوک: چرا اما امروز بدجور خوشگل شدی..
آلیس: توهم آقای جذابم..خیلی جذاب شدی..مطمئنم..اون پایین دخترای زیادی واسه حسودی کردن با من هست‌.مگه نه..
جونگ کوک: خب آره دیگه..با دیدن من ..که آره..همه میخاد جایی تو باشه..
آلیس: خب آسونه..اما شرطی دارم.
جونگ کوک: شرط واسه اونا؟
آلیس: آره دیگه اگه میخاد با تو باشن..باید بمیرن...
جونگ کوک: شرطِ خوبی بود‌..خانم حسود
آلیس: چیه نکنه فکر کردی من تورو به اونا میدم
حرفمو در حال میزدم..که دستمو به سمت گردنش برده بودم و بعدش آروم روی سرش کشیدم..
اونم که فرصتی خوبی پیدا کرده بود..دستشو دوری کمرم حلقه کرد..اما با وجود شکمم..نمیشد..
لبخندی زدم..اما اون وقتی خوبی گیر آورده بود تا بیتونه ببوسیم..
یه دستشو پشت سرم گذاشت و بیشتر منو نزدیک خودش کرد..بوسیدنشو عميق تر کرد..مث تشنه لبِ که بعدی مدت ها آب گیر آورده.
بالاخره دل کندُ ولم کرد..پیشونیشُ چسبوند به پیشونیم و دوباره لبخندی زد..
جونگ کوک: هر روز نزدیک تر میشیم تا تو آغوش بگیرمیش..
آلیس: امیدوارم بعدی اینم به خوبی پیش بره و ما بیتونیم یه خانواده ۳ نفره خوب رو تشکیل بدیم..
جونگ کوک: میتونیم..
.
.
میشد گفت همه‌ی خاندان های سلطنتی اومده ان.. حتی خاندان جانگ..مامان بزرگ بعدی از صحبت ها با خاندان جانگ..گفتش که تونسته با دادن بخش غربی و شرقی قلمرو دهنش رو ببنده..
و ما هم با همین حرف خوشحالیم..امیدوارم همون چیزی باشه که مامان بزرگ میگفت..
از طرز دید چندتا مرد که از طرف خاندان جانگ اومده بود می‌ترسیدم..انگار منتظر چیزی ان..بهم نگاه میکردن و بعدش به شکمم..و دوباره باهم پچ پچ می‌کردن..
.
.
جلو دو جعبه که روبرومون بود وایستاده بودیم..یه جعبه پُر بود از اسمای دخترونه..و یه جعبه پُر بود از اسمای پسرونه..
جونگ کوک قبلا گفته بود دخترونه رو اون انتخاب میکنه و من باید پسرونه رو انتخاب کنم..
درسته بچه مون دوقلو نبودن..اما چون از جنسيت بچه چیزی نمیدونستیم باید از هردو جنسيت یه اسم واسشون انتخاب می‌کردیم..
دستمو تو جعبه کردم..و یه برگه برداشتم..
نگاهی به اسم که روی برگه نوشته شده بود انداختم.
"مین جون "برگه رو جونگ کوک رو نشون دادم..و بعدش بابا کوک از دستم گرفت و با صدای بلند اسم رو صدا زد...تا همه بشنوه..
جونگ کوک دستشو تو جعبه کرد و اولین برگه‌ی که دستش اومد رو برداشت. ‌نگاهی انداخت و با لبخند بزرگ خودش داد کشید.
"آنیس"
درست اسمی بود که خودش تو برگه نوشته بود..


غلط املایی بود معذرت 🤍💜
اسلاید بعدی لباس آلیس.
دیدگاه ها (۴۷)

You are paying back karma پارت²⁵تهیونگ و جونگ کوک روبه روی ه...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

حرفی واسه جونگ کوک داری تو کامنت بنویس🤗🎀تولدت مبارک جونگ کوک...

ᴘᴀʀᴛ ۳۶ | یه تصمیم برای آیندهچند هفته گذشت...آرا روزبه‌روز ب...

تکپارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده امروز سالگرد رل تو و ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۹: بزرگ‌ترین خطرشب عمیق‌تر شده بود.صدای م...

𝖕𝖆𝖗𝖙۴یک هفته گذشت.لیسا زندگی معمولی‌اش را داشت. صبح‌ها زود ب...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط