{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PART

֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ

#PART_264🎀•
دلبر كوچولو
سمت ماشینم رفتم

سریع داخلش نشستم و نفس عمیقی کشیدم

تلفنم از جیبم بیرون کشیدم و نگاهی به میس کالایی که ممد فرستاده بود کردم

سریع روی اسمش فشار دادم کردم

-معلوم هست کجایی میذونی چند روزه علاف توام

-اروم ممد الان راع میافتم

-الان تازه راه میافتی پنج ساعت دیگه اینجایی از اون ده کوره

-دیگه ساکت شو

گوشیو قطع کردم روی صندلی کوبیدمش

نمیدونم چقد زنگ خورد که اخر از زور زنگای زیاد خاموش شد

بعد از حدود چهارساعت با اون سرعت جلوی شرکت پارک کردم و پیاده شدم

همه کارگرا نشسته بودن کار نمیکردن با تعجب سمت دفترم رفتم

کع با دیدن ممد که با موهای ژولیده و اعصاب خراب داشت با تلفن صحبت میکرد سمت صندلی رفتم نشستم

با دیدنم چشماش رو هم فشار داد

-تو نمیخوای تمومش کنی این بی نظمیتو من نگفتم میخام برم!

-گفتی ولی کارای عمـ...

-منظورت ارباب بازیه؟ رعیتارو میگیری اونجا چیکار میکنی تو چی هستی ارسلان داری دیوونم میکنی میفهمی  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ

#PART_264🎀•
دلبر كوچولو
سمت ماشینم رفتم

سریع داخلش نشستم و نفس عمیقی کشیدم

تلفنم از جیبم بیرون کشیدم و نگاهی به میس کالایی که ممد فرستاده بود کردم

سریع روی اسمش فشار دادم کردم

-معلوم هست کجایی میذونی چند روزه علاف توام

-اروم ممد الان راع میافتم

-الان تازه راه میافتی پنج ساعت دیگه اینجایی از اون ده کوره

-دیگه ساکت شو

گوشیو قطع کردم روی صندلی کوبیدمش

نمیدونم چقد زنگ خورد که اخر از زور زنگای زیاد خاموش شد

بعد از حدود چهارساعت با اون سرعت جلوی شرکت پارک کردم و پیاده شدم

همه کارگرا نشسته بودن کار نمیکردن با تعجب سمت دفترم رفتم

کع با دیدن ممد که با موهای ژولیده و اعصاب خراب داشت با تلفن صحبت میکرد سمت صندلی رفتم نشستم

با دیدنم چشماش رو هم فشار داد

-تو نمیخوای تمومش کنی این بی نظمیتو من نگفتم میخام برم!

-گفتی ولی کارای عمـ...

-منظورت ارباب بازیه؟ رعیتارو میگیری اونجا چیکار میکنی تو چی هستی ارسلان داری دیوونم میکنی میفهمی
دیدگاه ها (۰)

#PART_265🎀•-بسه انقد سر من داد نکش نمیفهمی تو زندگیم چ اتفاق...

֗  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ  ֗   ִ  ۫ ...

#PART_263🎀•پشت در نشستم و با اشک به اتاق زل زدمارسلانبا شنید...

֗  ֗   ִ  ۫   ˑ      ֗   ִ       ᳝ ࣪     ִ  ۫   ˑ  ֗   ִ  ۫ ...

چندشاتی.وقتی با دختر عموش رفت بیرون و تو حسادت کردی.با پام ر...

Part:61. #ریاست.عشق𝐓𝐡𝐞.𝐩𝐫𝐞𝐬𝐢𝐝...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط