پارت 40
پارت 40
تاحالا ندیده بودم با این لحن باهام حرف بزنه و سعی داشته باشه منو قانع کنه...
نمیدونم چرا حس میکردم حرفاش دروغ نیست حتی دیگه پوزخند رو لبش نبود...
گریه م شدت گرفت...هق هق میزدم
مهرداد دو قدم فاصله بینمونو طی کرد و دستشو اورد جلو تا دستامو از جلوی صورتم برداره...پسش زدم اما چون زورم
بهش نمیرسید موفق شد دستامو کنار
بزنه...با انگشتهای شصتش اشکامو پاک کرد و کلافه و ناراحت خیره شد
بهم..._واسه این که بهت ثابت کنم همه ی حرفام راسته حاضرم هرکاری که بگی بکنم...اروم باش...رومو برگردوندم و
میون گریه گفتم:_میخوام بمیرم ولم کن...از اتاق برو بیرون خواهش میکنم...
دیگه بهش حرفی نزدم اونم ساکت بود و
بعد از چند ثانیه شنیدن بسته شدن در به
گوشم خورد...اشکامو پاک کردن من و مهرداد هیچجوره دیگه نمیتونیم باهم
باشیم...ولی من میخوام خودمو اروم کنم و تنها چیزیم که الان میتونه بهم ارامش بده انتقامه_اره سادس
همونکاریو که باهام کرد باهاش میکنم...یه خیانت...که درواقع صوریه...اما باید اونی که تو این بین بهم
کمک کنه روپیدا کنم هووووف ولی کیو پیدا کنم تا ازش کمک بخوام اه لعنت به این شانس کل اتاقو داشتم راه میرفتمو
فکر میکردم که یه فکری اومد تو ذهنم لبخندی زدم اره باید همینکارو کنم ساعتو نگا کردم 8شب بود در اتاق زده
شد و مهرداد با سینی غذا اومد تو با اخم نگاش کردم :_واسه چی اومدی گفتم نمیخوام ببینمت.بدون توجه حرف
من گفت:_واست غذا اوردم بخور ظهرم هیچی نخوردی_نمیخوام _سعیده خواهش میکنم بخور تو بدنت ضعیف
شده باید تقویت بشی-نمیخوااام میخوام بمیرم از تو این زندگی خلاص شم عصبی شد با دوقدم بلند اومد جلوم
وایساد:ببین سعیده اینو تو کلت فرو کن من هیچوقت ولت نمیکنم تو نمیتونی از شرم راحت شی
تاحالا ندیده بودم با این لحن باهام حرف بزنه و سعی داشته باشه منو قانع کنه...
نمیدونم چرا حس میکردم حرفاش دروغ نیست حتی دیگه پوزخند رو لبش نبود...
گریه م شدت گرفت...هق هق میزدم
مهرداد دو قدم فاصله بینمونو طی کرد و دستشو اورد جلو تا دستامو از جلوی صورتم برداره...پسش زدم اما چون زورم
بهش نمیرسید موفق شد دستامو کنار
بزنه...با انگشتهای شصتش اشکامو پاک کرد و کلافه و ناراحت خیره شد
بهم..._واسه این که بهت ثابت کنم همه ی حرفام راسته حاضرم هرکاری که بگی بکنم...اروم باش...رومو برگردوندم و
میون گریه گفتم:_میخوام بمیرم ولم کن...از اتاق برو بیرون خواهش میکنم...
دیگه بهش حرفی نزدم اونم ساکت بود و
بعد از چند ثانیه شنیدن بسته شدن در به
گوشم خورد...اشکامو پاک کردن من و مهرداد هیچجوره دیگه نمیتونیم باهم
باشیم...ولی من میخوام خودمو اروم کنم و تنها چیزیم که الان میتونه بهم ارامش بده انتقامه_اره سادس
همونکاریو که باهام کرد باهاش میکنم...یه خیانت...که درواقع صوریه...اما باید اونی که تو این بین بهم
کمک کنه روپیدا کنم هووووف ولی کیو پیدا کنم تا ازش کمک بخوام اه لعنت به این شانس کل اتاقو داشتم راه میرفتمو
فکر میکردم که یه فکری اومد تو ذهنم لبخندی زدم اره باید همینکارو کنم ساعتو نگا کردم 8شب بود در اتاق زده
شد و مهرداد با سینی غذا اومد تو با اخم نگاش کردم :_واسه چی اومدی گفتم نمیخوام ببینمت.بدون توجه حرف
من گفت:_واست غذا اوردم بخور ظهرم هیچی نخوردی_نمیخوام _سعیده خواهش میکنم بخور تو بدنت ضعیف
شده باید تقویت بشی-نمیخوااام میخوام بمیرم از تو این زندگی خلاص شم عصبی شد با دوقدم بلند اومد جلوم
وایساد:ببین سعیده اینو تو کلت فرو کن من هیچوقت ولت نمیکنم تو نمیتونی از شرم راحت شی
- ۱۲.۶k
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط