پارت 42
پارت 42
مرسی گلم _خواهش _فعلا گوشیو قطع کردمو ادرسو به راننده دادم بعداز 45دقیقه رسیدم و رفتم دم خونشون
زنگ و زدم:کیه؟_منم پری_عع خوش
اومدی بیا تو درو زد و من با چمدون وارد شدم..خونه پری اینا حیاط بزرگی
داشت که کلش گل و درخت کاشته بود و از در ورودی تا در خونه یه راه پر از سنگای ریز توش بود وسط حیاط یه
استخر بزرگ بود همینطور که داشتم حیاطو نگاه میکردم دیدم در ورودی باز شد و پری خندون اومد سمتم بغل کردیم
همو:چطوری سعیده جونم _خوبم تو چطوری_من که عالیم یهو نگاهش به
ساکم خورد :سعیده این چیه _هیچی
وسایلامه یه نگاهی بهم کرد و گفت: اهاباشه بیا تو از این حرفش استرس گرفتم کاش نمیومدم،ولی اومدم دیگه
راه برگشتنی نیست دستمو گرفت بردم تو خونه...خونه ی دوبلکسی داشت یه سری مبل سلطنتی تو هالشون بود یه
قفسه ی کتابخونه و..._خب بسه دختر
خونمو خوردی...بهت زده نگاش کردم که زد زیرخنده:_ها چیه...مشکوک نگاش
کردم_دلت کتک میخواد اره...درحالی که مخندید به سمت اشپزخونه رفت:_بشین
تا برات چایی بیارم دختره ی دیوونه.
روی مبل تکی نشستم...برام سوال شد مامان و بابای پری کجان پس چرا نیومدن استقبال..._ام پری راستی _جونم
_مامانت اینا کجان خونه نیستن_درحالیکه سینی چایی رو روی میز روبروم میزاشت گفت راستش اونا
چندماهه که رفتن خارج..._عه بسلامتی
یعنی تو الان تو خونه تنهایی..._نه عزیزم با داداشم زندگی میکنم...با شنیدن کلمه
ی داداش مخم سوت کشید چجوری باوجود داداشش تو این خونه زندگی
کنم ای واییییی..._چاییتو بخور سرد
شد...با حرف پری افکارمو پس زدم و دستمو به سمت سینی بردم و چایی رو از توش برداشتم و کم کم شروع به
خوردنش کردم...پری با دیدن ساعت روی
دستش شروع به داد و بیدار کرد:_وای خاک تو سرم من من باید برم سعیده
مرسی گلم _خواهش _فعلا گوشیو قطع کردمو ادرسو به راننده دادم بعداز 45دقیقه رسیدم و رفتم دم خونشون
زنگ و زدم:کیه؟_منم پری_عع خوش
اومدی بیا تو درو زد و من با چمدون وارد شدم..خونه پری اینا حیاط بزرگی
داشت که کلش گل و درخت کاشته بود و از در ورودی تا در خونه یه راه پر از سنگای ریز توش بود وسط حیاط یه
استخر بزرگ بود همینطور که داشتم حیاطو نگاه میکردم دیدم در ورودی باز شد و پری خندون اومد سمتم بغل کردیم
همو:چطوری سعیده جونم _خوبم تو چطوری_من که عالیم یهو نگاهش به
ساکم خورد :سعیده این چیه _هیچی
وسایلامه یه نگاهی بهم کرد و گفت: اهاباشه بیا تو از این حرفش استرس گرفتم کاش نمیومدم،ولی اومدم دیگه
راه برگشتنی نیست دستمو گرفت بردم تو خونه...خونه ی دوبلکسی داشت یه سری مبل سلطنتی تو هالشون بود یه
قفسه ی کتابخونه و..._خب بسه دختر
خونمو خوردی...بهت زده نگاش کردم که زد زیرخنده:_ها چیه...مشکوک نگاش
کردم_دلت کتک میخواد اره...درحالی که مخندید به سمت اشپزخونه رفت:_بشین
تا برات چایی بیارم دختره ی دیوونه.
روی مبل تکی نشستم...برام سوال شد مامان و بابای پری کجان پس چرا نیومدن استقبال..._ام پری راستی _جونم
_مامانت اینا کجان خونه نیستن_درحالیکه سینی چایی رو روی میز روبروم میزاشت گفت راستش اونا
چندماهه که رفتن خارج..._عه بسلامتی
یعنی تو الان تو خونه تنهایی..._نه عزیزم با داداشم زندگی میکنم...با شنیدن کلمه
ی داداش مخم سوت کشید چجوری باوجود داداشش تو این خونه زندگی
کنم ای واییییی..._چاییتو بخور سرد
شد...با حرف پری افکارمو پس زدم و دستمو به سمت سینی بردم و چایی رو از توش برداشتم و کم کم شروع به
خوردنش کردم...پری با دیدن ساعت روی
دستش شروع به داد و بیدار کرد:_وای خاک تو سرم من من باید برم سعیده
- ۵.۴k
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط