پارت 41
پارت 41
وایساد:ببین سعیده اینو تو کلت فرو کن من هیچوقت ولت نمیکنم تو نمیتونی از شرم راحت شی_هه باشه تو راست
میگی کلافه دستی به موهاش کشید با حرص گفتم:_اگه از اتاق بری بیرون یکم
غذا میخورم البته اگه بری...بعد از یکم
سکوت صدای بسته شدن در اومد...نشستم روی تخت و سرمو بین دستام گرفتم باید انجامش بدم باید
نقشمو انجام بدم ولی کی اها فردا که مهرداد میره سرکار بهترین وقته نگاهی به غذای مهرداد کردم معلومه خودش
درست کرده ناخوداگاه چندتا قاشق ازش خوردم خوشمزه بود ولی نباید میخوردم
رو تخت دراز کشیدمو خوابیدم صب
ساعت 7بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون
همه جا رو گشتم خبری از مهرداد نبود خوبه پس رفته بود سرکار...این بهترین
فرصته تمام وسایلمو جم کردمو تو چمدون گذاشتم و راه افتادم یه مانتوی کرم و شلوار مشکی و روسری سرم کردم
و رفتم دم در وایسادم نگاهی به کل خونه انداختم بغض کردم قرار بود این خونه خوشبختیام بشه ولی الان جز
بدبختی واسم هیچی نداشت با بغض درو بستمو و به اژانسی که دم در منتظر بود نزدیک شدم و بعد از سوار شدن و
راه افتادن ماشین زنگ زدم به پریا رفیق چندین و چند ساله م بعد از چندتا بوق جواب داد:بله بفرمایید _سلام -به به
سعیده خانوم پارسال دوست امسال غریبه پریا دختر شیطون و شادی بود که همیشه حالمو با حرفاش خوب میکرد
لبخند ارومی زدم:ببخشید پری جان خوبی؟_مرسی عزیز دلمـ تو خوبی؟خوش میگذره؟شوهرداری؟زندگی
داری_پری نفست کم نیاد_نه نگران نباش قواصی بلندم نفسم بلنده_خخخ میشه
یه خواهش ازت بکنم -تو صدتا بکن
_میشه من واسه چندروزی بیام خونتون_واسه چی_بعدا بهت میگم میزاری بیام؟_اره اره بیا حتما منتظرتم
_مرسی گلم _خواهش _فعلا گوشیو قطع کردمو ادرسو به راننده دادم بعداز 45دقیقه رسیدم و رفتم دم خونشون
وایساد:ببین سعیده اینو تو کلت فرو کن من هیچوقت ولت نمیکنم تو نمیتونی از شرم راحت شی_هه باشه تو راست
میگی کلافه دستی به موهاش کشید با حرص گفتم:_اگه از اتاق بری بیرون یکم
غذا میخورم البته اگه بری...بعد از یکم
سکوت صدای بسته شدن در اومد...نشستم روی تخت و سرمو بین دستام گرفتم باید انجامش بدم باید
نقشمو انجام بدم ولی کی اها فردا که مهرداد میره سرکار بهترین وقته نگاهی به غذای مهرداد کردم معلومه خودش
درست کرده ناخوداگاه چندتا قاشق ازش خوردم خوشمزه بود ولی نباید میخوردم
رو تخت دراز کشیدمو خوابیدم صب
ساعت 7بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون
همه جا رو گشتم خبری از مهرداد نبود خوبه پس رفته بود سرکار...این بهترین
فرصته تمام وسایلمو جم کردمو تو چمدون گذاشتم و راه افتادم یه مانتوی کرم و شلوار مشکی و روسری سرم کردم
و رفتم دم در وایسادم نگاهی به کل خونه انداختم بغض کردم قرار بود این خونه خوشبختیام بشه ولی الان جز
بدبختی واسم هیچی نداشت با بغض درو بستمو و به اژانسی که دم در منتظر بود نزدیک شدم و بعد از سوار شدن و
راه افتادن ماشین زنگ زدم به پریا رفیق چندین و چند ساله م بعد از چندتا بوق جواب داد:بله بفرمایید _سلام -به به
سعیده خانوم پارسال دوست امسال غریبه پریا دختر شیطون و شادی بود که همیشه حالمو با حرفاش خوب میکرد
لبخند ارومی زدم:ببخشید پری جان خوبی؟_مرسی عزیز دلمـ تو خوبی؟خوش میگذره؟شوهرداری؟زندگی
داری_پری نفست کم نیاد_نه نگران نباش قواصی بلندم نفسم بلنده_خخخ میشه
یه خواهش ازت بکنم -تو صدتا بکن
_میشه من واسه چندروزی بیام خونتون_واسه چی_بعدا بهت میگم میزاری بیام؟_اره اره بیا حتما منتظرتم
_مرسی گلم _خواهش _فعلا گوشیو قطع کردمو ادرسو به راننده دادم بعداز 45دقیقه رسیدم و رفتم دم خونشون
- ۵.۰k
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط