پارت 38
پارت 38
سمت اشپزخونه رفتم تا یه غذا برای سعیده اماده کنم...اشپزیم خوب نبود اما تمام تلاشمو کردم که بی عیب و نقص
باشه بعد از درست کردن غذای مورد علاقه ی سعیده که برنج و خورشت سبزی بود یکم از غذا رو توی بشقاب
کشیدم و بعد از اون یه کاسه از خورشت سبزی رو اماده کردم و همرو با یه لیوان اب توی سینی گذاشتم و به سمت اتاق
خواب سعیده رفتم...در زدم اما کسی جواب نداد...بی توجه وارد اتاق شدم به اطراف نگاه کردم همه چی سر جاش بود
نگاهم به تخت خورد که سعیده روش خوابیده بود انقدر مظلومانه خوابیده بود که دلم سوخت از اون خواب ناز
بیدارش کنم بخاطر همین سینی رو کنار تخت روی میز گذاشتم و از اتاق اومدم بیرون...بی اختیار کانال هارو زیرو رو
میکردم اما اوناهم طبق معمول هیچی نداشتن یکم مشغول گوشی شدم اما فکر و خیال سعیده نمیزاشت به هیچی
مسلط باشم...تصمیم گرفتم برم تو اتاق و بهش یه سربزنم...بعد از چند تقه درو باز کردم با دیدن سعیده که چاقو دستش
بود تعجب کردم...وحشت زده به طرفش دویدم و چاقورو از دستش گرفتم...با داد گفت:_چیکار میکنی اونو بده
من...دستشو پس زدم و گفتم:_دیوونه شدی دختر این چه کاریه که میکنی...شروع کرد به گریه کردن باورم
نمیشد سعیده م داشت گریه میکرد...
(سعیده)درحالیکه اشکام یکی یکی روی گونم سرمیخوردن زل زدم تو چشماش و
درمونده گفتم:_همینو میخواستی مگه نه؟خب ببین...داغون شدنمو ببین...
خوردشدنمو ببین...داد زدم:_مچاله
شدنمو ببین...شکستنمو ببین بذار دلت خنک شه...گریم شدت گرفت...زندگیمو ازم گرفتی..ارامشمو ازم گرفتی...بردی
دیگه...خیالت راحت شد؟جیگرت حال اومد نه؟ داری کیف میکنی که اینجوری درمونده شدم؟که اشکامو میبینی مگه
نه... صدامو اوردم پایین و با پوزخند
تلخی که گوشه ی لبم بود گفتم:_میتونی بری و رومو ازش برگردوندم...
سمت اشپزخونه رفتم تا یه غذا برای سعیده اماده کنم...اشپزیم خوب نبود اما تمام تلاشمو کردم که بی عیب و نقص
باشه بعد از درست کردن غذای مورد علاقه ی سعیده که برنج و خورشت سبزی بود یکم از غذا رو توی بشقاب
کشیدم و بعد از اون یه کاسه از خورشت سبزی رو اماده کردم و همرو با یه لیوان اب توی سینی گذاشتم و به سمت اتاق
خواب سعیده رفتم...در زدم اما کسی جواب نداد...بی توجه وارد اتاق شدم به اطراف نگاه کردم همه چی سر جاش بود
نگاهم به تخت خورد که سعیده روش خوابیده بود انقدر مظلومانه خوابیده بود که دلم سوخت از اون خواب ناز
بیدارش کنم بخاطر همین سینی رو کنار تخت روی میز گذاشتم و از اتاق اومدم بیرون...بی اختیار کانال هارو زیرو رو
میکردم اما اوناهم طبق معمول هیچی نداشتن یکم مشغول گوشی شدم اما فکر و خیال سعیده نمیزاشت به هیچی
مسلط باشم...تصمیم گرفتم برم تو اتاق و بهش یه سربزنم...بعد از چند تقه درو باز کردم با دیدن سعیده که چاقو دستش
بود تعجب کردم...وحشت زده به طرفش دویدم و چاقورو از دستش گرفتم...با داد گفت:_چیکار میکنی اونو بده
من...دستشو پس زدم و گفتم:_دیوونه شدی دختر این چه کاریه که میکنی...شروع کرد به گریه کردن باورم
نمیشد سعیده م داشت گریه میکرد...
(سعیده)درحالیکه اشکام یکی یکی روی گونم سرمیخوردن زل زدم تو چشماش و
درمونده گفتم:_همینو میخواستی مگه نه؟خب ببین...داغون شدنمو ببین...
خوردشدنمو ببین...داد زدم:_مچاله
شدنمو ببین...شکستنمو ببین بذار دلت خنک شه...گریم شدت گرفت...زندگیمو ازم گرفتی..ارامشمو ازم گرفتی...بردی
دیگه...خیالت راحت شد؟جیگرت حال اومد نه؟ داری کیف میکنی که اینجوری درمونده شدم؟که اشکامو میبینی مگه
نه... صدامو اوردم پایین و با پوزخند
تلخی که گوشه ی لبم بود گفتم:_میتونی بری و رومو ازش برگردوندم...
- ۳.۱k
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط