{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

...:

...:
مردی همسایه مان عاشق گݪ ها بود...
خودش را با گل ها شبانه روز سرگرم میکرد و کم حرف بود،گاهی دیده بودم که ساعت ها به گلدان هایش نگاه میکند و انگار غرق در رگه های گل هاست!
یکی از روزهای بهار،مرد همسایه در حالی که هنوز پنجاه سال هم نداشت در همان گلخانه اش جان داد!
چند روز پیش برای کمک به همسرش به گلخانه رفتم،یک جعبه پیدا کردم پر از کاغذ های قدیمی و جدید!
چند لحظه ی پیش داشتم انها را می خواندم،تمام انها نامه های مرد همسایه به معشوقه ی قدیمی اش بود... در دلم برای انسانیت اش اشک ریختم!!!
با وجود این که به معشوقه اش نرسیده بود حتی لحظه ای نگذاشته بود همسرش احساس کمبود محبت کند!
خودش تنها شده بود و به جای فریاد،سکوت کرده بود...
در دلم قسم خوردم مثل ان مرد باشم،امروز رفتم و چند گلدان خریدم.
دیگر میتوانی با خیال راحت بروی...
#مأوا_نوشت
@text_shots
دیدگاه ها (۱)

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت هفتم: شکارچیانِ بی‌نامدود هم...

Wooden doll 🍂 با آخرین تراش ، براده ای کوچک بر پارکت های رنگ...

رمان تهکوک

خودکار ابری

《وقتی باهاش قهر بودی ولی...》پارت ¹ویو ا/توایییی... 😑دو روز پ...

پارت ۲۹ | درِ آخرقفل با صدای بلندی چرخید.تق!درِ آهنی آرام با...

نام رمان (عشق میان ما

time P5پروانه ای کوچک و سفید که در تضاد کامل با سیاهی های آن...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 6 | آدمِ دردسرسازیک هفته از شروع ترم گذشته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط