{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ما هم دل داریم ( از خاطرات شهید کمیل صفری تبار )

ما هم دل داریم ( از خاطرات شهید کمیل صفری تبار )

چهار پنج ماهی هست که مصطفی رو میشناسم 
جوان خوش چهره و مهربان ، با یه ته ریش زیبا و چفیه دور گردنش که خیلی معصومیت چهره اش رو بیشتر کرده 
زن و زندگی رو رها کرده و برای دفاع از مقدساتش به جهاد اومده ...
این یکی دو ماه آخر خیلی روزا با همیم و صفا میکنیم
دیشب رفته بود آرایشگاه ؛ وقتی برگشت خیلی خوشگل شده بود ،
با بچه ها حسابی اذیتش کردیم که چیه ؟! زیر سرت بلند شده وسط جبهه ؟! و از این حرفا 

خواستیم بخوابیم دیدم دراز کشیده و داره با موبایلش یواش و آروم حرف میزنه ،
دوباره شروع کردیم به دست انداختنش که دیدی گفتیم ، امروز سر و صورت رو صفا دادی خبراییه و ...
گفت : بابا اذیت نکنید 25 روزه خونه نرفتم و خانمم رو ندیدم و دلم براش تنگ شده . ما هم دل داریم خوب تا ساعت 3 صبح توی رختخواب داشت با همسرش حرف میزد و نخوابید 

ساعت 5 صبح درگیری و آتش بالا گرفت 
صدای اذان داره میاد ...
حی علی خیر العمل ...
و مصطفی با خون خود وضو گرفت ه بود......

شادی روحش صلوات
دیدگاه ها (۱)

فلافل فروش ( از خاطرات شهید هادی ذالفقاری )کار فرهنگی مسجد م...

السلام علیک یا اباعبداللهشهدای مدافع حرمشادی روحشان صلواتانش...

من تا شهید نشم بر نمی گردم ( از خاطرات شهید حامد جوانی )تو س...

غریبه ( از خاطرات شهید مهدی صابری )خیلی دوس داشت که بابچه ها...

با صدای مامان کوک از خواب نازم بلند شدم دیدم هر چهارتامون رو...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:2ویو «سلین»از پله ها اومدم پایین ...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۶..

استاد جئون part 1جئون رینا چند سالی میشه که با جونگکوک ازدوا...

CAPTURED IN PARIS

فیک تهیونگ

پارت ۱ ( آسانسور عشق ) ات ویو ی روز خیلی خسته کننده رو تمام ...

...

پارت ۴۷ | نزدیک‌تر از قبلبعد از حرف‌های تهیونگ، چند روزی گذش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط