「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 51
✦.................................
جونگکوک آرام از جایش بلند شد، کنار پنجره ایستاد؛ تمام شهر زیر پایش بود
_ داره امتحانم میکنه.
مشتش آرام گره خورد، رگهای گردنش بیرون زد
_ اشتباه بزرگی کرده.
جکسون چند لحظه مردد ماند
جکسون: دستور؟
جونگکوک بدون اینکه برگردد، همانطور که به شهر خیره بود گفت:
_ از امروز همهی آدمای دوهیون زیر نظر باشن.
جکسون: چشم رئیس.
جونگکوک آرام چشمهایش را بست
در یک طرف ذهنش خیانت برادری که سالها کنارش بزرگ شده بود و در طرف دیگر دختری که با لجاجت، درست وسط تمام آشوبهای زندگیاش ایستاده بود
برای اولین بار بعد از سالها احساس می کرد کنترل اوضاع از میان انگشتانش در حال لغزیدن است و جونگکوک از هیچچیز به اندازهی از دست دادن کنترل متنفر نبود.
ـ [ ۵:۳۸ | عصر، مقر اصلی باند جئون ]
جلسه هنوز تمام نشده بود
روی نمایشگر بزرگ، نقشهی مسیرهای قاچاق و چندین گزارش مالی دیده میشد اما برای اولین بار، جونگکوک حتی یک کلمه از حرف های افراد دور میز را نمی شنید
نگاهش روی پرونده بود اما ذهنش جای دیگری مانده بود؛ حسی سنگین، نامفهوم مثل خاری که زیر پوستش گیر کرده باشد.
یکی از افراد باند هنوز داشت گزارش میداد:
مرد: رئیس... محمولهی شرق-
_ خفه.
همه ساکت شدند
جونگکوک آرام از جایش بلند شد، بدون اینکه به کسی نگاه کند گوشیاش را از جیب بیرون کشید، روی اسم جکسون زد
تماس برقرار نشد.
اخمش عمیقتر شد، این بار پیام کوتاهی فرستاد:
_ پروندهی پزشکی نیکی. همین الان.
چند ثانیه بعد.. گوشی لرزید:
جکسون: «دارم بررسی میکنم رئیس.»
جونگکوک گوشی را داخل جیب انداخت اما آن حس لعنتی دست از سرش برنمی داشت؛ انگار چیزی... بدجور اشتباه بود.
ـ [ ۵:۴۶ | پارکینگ مقر ]
جونگکوک حتی منتظر راننده هم نماند، کلید مرسدس را از روی میز برداشت در را محکم بست، موتور با غرش سنگینی روشن شد چرخها روی آسفالت جیغ کشیدند و ماشین مثل گلوله از پارکینگ بیرون پرید.
سرعت:
• صد و شصت...
• صد و هشتاد...
چراغ قرمزها یکی یکی پشت سرش محو میشدند، دست هایش محکم فرمان را گرفته بودند، برای اولین بار بعد از سالها نفس کشیدن برایش سخت شده بود
گوشی زنگ خورد: جکسون.
بدون کم کردن سرعت جواب داد
جکسون: رئیس... پرونده پیدا شد. اون-
_ حرف بزن
جکسون: نیکی از بچگی آسم شدید داشته. چند بارم-
صدای ترمز ماشین دیگری از کنارشان رد شد، جکسون ادامه داد:
جکسون: اگه حمله شروع بشه و اسپری-
جونگکوک دیگر چیزی نشنید تماس را قطع کرد، برای کسری از ثانیه... رنگ از صورتش پرید... تازه حرف نیکی یادش آمد:
«+ من آسم دارم...»
دندانهایش روی هم قفل شدند
_ لعنتی...
پایش را تا انتها روی پدال گاز فشرد.
ـ [ ۶:۰۲ | عمارت جئون ]
مرسدس هنوز کامل نایستاده بود که جونگکوک از ماشین بیرون پرید، نگهبانها با دیدنش کنار رفتند یکی خواست چیزی بگوید
_ گمشو.
صدایش آنقدر سرد بود که مرد همانجا خشک شد
جونگکوک از پلهها بالا دوید، برای اولین بار رئیس بزرگترین باند کرهجنوبی میدوید...
خدمتکارها فقط سایهی سیاهش را دیدند که از راهرو گذشت
به در اتاق رسید، کلید را با دست لرزان داخل قفل چرخاند... در باز شد؛ هوای اتاق سنگین بود، پردهها هنوز بسته بودند
جونگکوک یک قدم داخل رفت
_ نیکی.
جوابی نیامد، نگاهش روی تخت افتاد؛ قلبش ایستاد
نیکی روی تخت افتاده بود، رنگ صورتش تقریباً سفید شده بود لبهایش کمی کبود نفسهایش آنقدر آرام بودند که انگار هر لحظه ممکن بود قطع شوند، یک دستش از لبهی تخت آویزان مانده بود
جونگکوک در کمتر از یک ثانیه خودش را بالای سرش رساند
_ نیکی!
هیچ واکنشی...
دستش را روی گردن دختر گذاشت؛ نبض بود اما آنقدر ضعیف که خودش هم به سختی حسش کرد برای اولین بار بعد از سالها ترس واقعی را تجربه کرد
نه ترس از دشمن، نه خیانت؛ ترس از دست دادن. دست دیگرش لرزان موهای نیکی را از روی صورتش کنار زد
_ نیکی... چشماتو باز کن
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 51
✦.................................
جونگکوک آرام از جایش بلند شد، کنار پنجره ایستاد؛ تمام شهر زیر پایش بود
_ داره امتحانم میکنه.
مشتش آرام گره خورد، رگهای گردنش بیرون زد
_ اشتباه بزرگی کرده.
جکسون چند لحظه مردد ماند
جکسون: دستور؟
جونگکوک بدون اینکه برگردد، همانطور که به شهر خیره بود گفت:
_ از امروز همهی آدمای دوهیون زیر نظر باشن.
جکسون: چشم رئیس.
جونگکوک آرام چشمهایش را بست
در یک طرف ذهنش خیانت برادری که سالها کنارش بزرگ شده بود و در طرف دیگر دختری که با لجاجت، درست وسط تمام آشوبهای زندگیاش ایستاده بود
برای اولین بار بعد از سالها احساس می کرد کنترل اوضاع از میان انگشتانش در حال لغزیدن است و جونگکوک از هیچچیز به اندازهی از دست دادن کنترل متنفر نبود.
ـ [ ۵:۳۸ | عصر، مقر اصلی باند جئون ]
جلسه هنوز تمام نشده بود
روی نمایشگر بزرگ، نقشهی مسیرهای قاچاق و چندین گزارش مالی دیده میشد اما برای اولین بار، جونگکوک حتی یک کلمه از حرف های افراد دور میز را نمی شنید
نگاهش روی پرونده بود اما ذهنش جای دیگری مانده بود؛ حسی سنگین، نامفهوم مثل خاری که زیر پوستش گیر کرده باشد.
یکی از افراد باند هنوز داشت گزارش میداد:
مرد: رئیس... محمولهی شرق-
_ خفه.
همه ساکت شدند
جونگکوک آرام از جایش بلند شد، بدون اینکه به کسی نگاه کند گوشیاش را از جیب بیرون کشید، روی اسم جکسون زد
تماس برقرار نشد.
اخمش عمیقتر شد، این بار پیام کوتاهی فرستاد:
_ پروندهی پزشکی نیکی. همین الان.
چند ثانیه بعد.. گوشی لرزید:
جکسون: «دارم بررسی میکنم رئیس.»
جونگکوک گوشی را داخل جیب انداخت اما آن حس لعنتی دست از سرش برنمی داشت؛ انگار چیزی... بدجور اشتباه بود.
ـ [ ۵:۴۶ | پارکینگ مقر ]
جونگکوک حتی منتظر راننده هم نماند، کلید مرسدس را از روی میز برداشت در را محکم بست، موتور با غرش سنگینی روشن شد چرخها روی آسفالت جیغ کشیدند و ماشین مثل گلوله از پارکینگ بیرون پرید.
سرعت:
• صد و شصت...
• صد و هشتاد...
چراغ قرمزها یکی یکی پشت سرش محو میشدند، دست هایش محکم فرمان را گرفته بودند، برای اولین بار بعد از سالها نفس کشیدن برایش سخت شده بود
گوشی زنگ خورد: جکسون.
بدون کم کردن سرعت جواب داد
جکسون: رئیس... پرونده پیدا شد. اون-
_ حرف بزن
جکسون: نیکی از بچگی آسم شدید داشته. چند بارم-
صدای ترمز ماشین دیگری از کنارشان رد شد، جکسون ادامه داد:
جکسون: اگه حمله شروع بشه و اسپری-
جونگکوک دیگر چیزی نشنید تماس را قطع کرد، برای کسری از ثانیه... رنگ از صورتش پرید... تازه حرف نیکی یادش آمد:
«+ من آسم دارم...»
دندانهایش روی هم قفل شدند
_ لعنتی...
پایش را تا انتها روی پدال گاز فشرد.
ـ [ ۶:۰۲ | عمارت جئون ]
مرسدس هنوز کامل نایستاده بود که جونگکوک از ماشین بیرون پرید، نگهبانها با دیدنش کنار رفتند یکی خواست چیزی بگوید
_ گمشو.
صدایش آنقدر سرد بود که مرد همانجا خشک شد
جونگکوک از پلهها بالا دوید، برای اولین بار رئیس بزرگترین باند کرهجنوبی میدوید...
خدمتکارها فقط سایهی سیاهش را دیدند که از راهرو گذشت
به در اتاق رسید، کلید را با دست لرزان داخل قفل چرخاند... در باز شد؛ هوای اتاق سنگین بود، پردهها هنوز بسته بودند
جونگکوک یک قدم داخل رفت
_ نیکی.
جوابی نیامد، نگاهش روی تخت افتاد؛ قلبش ایستاد
نیکی روی تخت افتاده بود، رنگ صورتش تقریباً سفید شده بود لبهایش کمی کبود نفسهایش آنقدر آرام بودند که انگار هر لحظه ممکن بود قطع شوند، یک دستش از لبهی تخت آویزان مانده بود
جونگکوک در کمتر از یک ثانیه خودش را بالای سرش رساند
_ نیکی!
هیچ واکنشی...
دستش را روی گردن دختر گذاشت؛ نبض بود اما آنقدر ضعیف که خودش هم به سختی حسش کرد برای اولین بار بعد از سالها ترس واقعی را تجربه کرد
نه ترس از دشمن، نه خیانت؛ ترس از دست دادن. دست دیگرش لرزان موهای نیکی را از روی صورتش کنار زد
_ نیکی... چشماتو باز کن
- ۸۹۷
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط