「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 59
✦.................................
این بار تهیونگ جوابی نداد، سکوتش خودش جواب بود.
نگاه آیلین ناخواسته روی پای آسیبدیدهاش افتاد. حتی موقع نشستن هم مشخص بود هنوز کاملاً خوب نشده است.
برای اولین بار از لحظه ورودش، لبخند شیطنتآمیز همیشگیاش کمی محو شد.
+ متأسفم.
این بار تهیونگ ابرویی بالا برد.
_ بابت چی؟
+ اینکه نگران شدی.
چند ثانیه سکوت برقرار شد، سکوتی کوتاه اما عجیب. نگاه تهیونگ برای لحظهای روی صورت او ماند و بعد خیلی آرام نگاهش را به سمت شومینه برگرداند.
_ برو بخواب آیلین.
آیلین لبخند کوچکی زد
+ داری منو بیرون میکنی؟
_ داری روی اعصابم راه میری
+ خب پس حالت خوبه
برای کسری از ثانیه چیزی شبیه به واکنش در نگاه تهیونگ دیده شد؛ نه لبخند، نه اخم. فقط همان واکنش کوتاهی که معمولاً هیچکس متوجهش نمیشد.
آیلین کیفش را برداشت و به سمت پلهها رفت.
اما قبل از بالا رفتن برگشت نور گرم سالن روی صورتش افتاده بود و موهای بلندش روی شانههایش ریخته بودند.
+ شب بخیر فرمانده کیم.
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
_ شب بخیر
آیلین لبخند کمرنگی زد و از پلهها بالا رفت.
صدای قدمهایش آرامآرام در طبقه بالا محو شد و دوباره سکوت در عمارت جریان پیدا کرد.
تهیونگ چند ثانیه به پلههای خالی خیره ماند. بعد سرش را به پشتی مبل تکیه داد و برای اولین بار از وقتی به خانه برگشته بود، اجازه داد خستگی سنگین روز روی شانههایش بنشیند.
---
آیلین روی تخت دراز کشیده بود و پتو را تا روی شانههایش بالا کشیده بود. خستگی تمام روز بالاخره خودش را نشان میداد اما با این وجود خواب به چشمهایش نمیآمد.
هر بار که پلکهایش را میبست، تصویر مردی که نیمهشب خسته و زخمی روی مبل نشسته بود جلوی چشمش ظاهر میشد.
+ عجب فرماندهی عجیبی...
زیر لب غر زد و خودش را به پهلو چرخاند.
+ به من چه اصلاً...
اما چند ثانیه بعد دوباره چشمهایش را باز کرد.
+ ولی واقعاً چرا نخوابیده بود؟
با کلافگی بالش را روی صورتش انداخت.
+ آیلین بخواب.
چند دقیقه بعد بالاخره خستگی برنده شد و نفسهایش آرام و منظم شدند.
در همان زمان، طبقه پایین، تهیونگ همچنان در سالن نشسته بود، سکوت خانه را دوست داشت. یا حداقل همیشه اینطور فکر میکرد. اما امشب عجیب بود.
نگاهش بیاختیار به پلههایی افتاد که آیلین چند دقیقه قبل از آن بالا رفته بود.
تصویر دخترک با آن موهای آشفته، بینی قرمز از سرماخوردگی و لبخند شیطنتآمیزش ناگهان جلوی چشمش ظاهر شد.
«داری روی اعصابم راه میری.»
جملهای که چند دقیقه قبل به او گفته بود در ذهنش تکرار شد و بلافاصله جواب آیلین را به یاد آورد.
«پس حالت خوبه.»
برای اولین بار از ابتدای شب گوشه لبهایش خیلی آرام تکان خورد لبخندی کوتاه، آنقدر کوتاه که اگر کسی آنجا بود شاید حتی متوجهش نمیشد.
تهیونگ نفس آرامی بیرون داد.
_ دخترِ جالبیه...
در همان لحظه تلفنش روی میز لرزید. اسم جیمین روی صفحه ظاهر شد.
لبخند محو شد و همان فرمانده همیشگی جایش را گرفت.
تماس را وصل کرد.
_ بگو.
جیمین: هنوز بیداری؟
_ آره.
جیمین: نیروها رد یکی از افراد سایه رو پیدا کردن.
چشمهای تهیونگ فوراً تیز شد.
_ کجا؟
جیمین: بندر اینچئون.
تهیونگ از روی مبل بلند شد و به سمت پنجره رفت.
خستگی چند دقیقه قبل انگار کاملاً از بین رفته بود، جیمین چند اطلاعات دیگر داد و بعد از تعیین جلسه صبح تماس تمام شد.. تهیونگ گوشی را روی میز گذاشت و چند لحظه به تاریکی بیرون خیره ماند.
سایه، بالاخره بعد از هفتهها دوباره ردی از او پیدا شده بود. اما درست زمانی که ذهنش درگیر مأموریت شد، تصویر دیگری ناخواسته از میان افکارش عبور کرد.
دختری که با قیافهای جدی به او گفته بود:
«پس چرا حس میکنم منم دعوا شدم؟»
این بار لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست خیلی کوتاه خیلی نامحسوس.
_ واقعاً غیرممکنی...
بعد سرش را تکان داد، چراغ سالن را خاموش کرد و به سمت اتاقش رفت. چون میدانست چند ساعت بعد. دوباره جنگ شروع میشد.
[ 5:12 صبح ] .
عمارت بزرگ خانواده کیم هنوز در سکوت فرو رفته بود. آسمان پشت پنجرههای قدی خانه کمکم از سیاهی شب فاصله میگرفت و رنگ آبی روشن سپیدهدم آرامآرام روی شهر پخش میشد.
هیچ صدایی از اتاقها نمیآمد و حتی ساعت دیواری سالن هم انگار آرامتر از همیشه تیکتاک میکرد.
در طبقه بالا، آیلین با اخم کوچکی چشم باز کرد. چند ثانیه بیحرکت به سقف خیره ماند و بعد لبهایش را جمع کرد.
+ تشنمه...
صدایش هنوز خوابآلود بود.
پتو را کنار زد و با بیحوصلگی از تخت پایین آمد. موهای بلندش در طول خواب کاملاً به هم ریخته بودند.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 59
✦.................................
این بار تهیونگ جوابی نداد، سکوتش خودش جواب بود.
نگاه آیلین ناخواسته روی پای آسیبدیدهاش افتاد. حتی موقع نشستن هم مشخص بود هنوز کاملاً خوب نشده است.
برای اولین بار از لحظه ورودش، لبخند شیطنتآمیز همیشگیاش کمی محو شد.
+ متأسفم.
این بار تهیونگ ابرویی بالا برد.
_ بابت چی؟
+ اینکه نگران شدی.
چند ثانیه سکوت برقرار شد، سکوتی کوتاه اما عجیب. نگاه تهیونگ برای لحظهای روی صورت او ماند و بعد خیلی آرام نگاهش را به سمت شومینه برگرداند.
_ برو بخواب آیلین.
آیلین لبخند کوچکی زد
+ داری منو بیرون میکنی؟
_ داری روی اعصابم راه میری
+ خب پس حالت خوبه
برای کسری از ثانیه چیزی شبیه به واکنش در نگاه تهیونگ دیده شد؛ نه لبخند، نه اخم. فقط همان واکنش کوتاهی که معمولاً هیچکس متوجهش نمیشد.
آیلین کیفش را برداشت و به سمت پلهها رفت.
اما قبل از بالا رفتن برگشت نور گرم سالن روی صورتش افتاده بود و موهای بلندش روی شانههایش ریخته بودند.
+ شب بخیر فرمانده کیم.
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
_ شب بخیر
آیلین لبخند کمرنگی زد و از پلهها بالا رفت.
صدای قدمهایش آرامآرام در طبقه بالا محو شد و دوباره سکوت در عمارت جریان پیدا کرد.
تهیونگ چند ثانیه به پلههای خالی خیره ماند. بعد سرش را به پشتی مبل تکیه داد و برای اولین بار از وقتی به خانه برگشته بود، اجازه داد خستگی سنگین روز روی شانههایش بنشیند.
---
آیلین روی تخت دراز کشیده بود و پتو را تا روی شانههایش بالا کشیده بود. خستگی تمام روز بالاخره خودش را نشان میداد اما با این وجود خواب به چشمهایش نمیآمد.
هر بار که پلکهایش را میبست، تصویر مردی که نیمهشب خسته و زخمی روی مبل نشسته بود جلوی چشمش ظاهر میشد.
+ عجب فرماندهی عجیبی...
زیر لب غر زد و خودش را به پهلو چرخاند.
+ به من چه اصلاً...
اما چند ثانیه بعد دوباره چشمهایش را باز کرد.
+ ولی واقعاً چرا نخوابیده بود؟
با کلافگی بالش را روی صورتش انداخت.
+ آیلین بخواب.
چند دقیقه بعد بالاخره خستگی برنده شد و نفسهایش آرام و منظم شدند.
در همان زمان، طبقه پایین، تهیونگ همچنان در سالن نشسته بود، سکوت خانه را دوست داشت. یا حداقل همیشه اینطور فکر میکرد. اما امشب عجیب بود.
نگاهش بیاختیار به پلههایی افتاد که آیلین چند دقیقه قبل از آن بالا رفته بود.
تصویر دخترک با آن موهای آشفته، بینی قرمز از سرماخوردگی و لبخند شیطنتآمیزش ناگهان جلوی چشمش ظاهر شد.
«داری روی اعصابم راه میری.»
جملهای که چند دقیقه قبل به او گفته بود در ذهنش تکرار شد و بلافاصله جواب آیلین را به یاد آورد.
«پس حالت خوبه.»
برای اولین بار از ابتدای شب گوشه لبهایش خیلی آرام تکان خورد لبخندی کوتاه، آنقدر کوتاه که اگر کسی آنجا بود شاید حتی متوجهش نمیشد.
تهیونگ نفس آرامی بیرون داد.
_ دخترِ جالبیه...
در همان لحظه تلفنش روی میز لرزید. اسم جیمین روی صفحه ظاهر شد.
لبخند محو شد و همان فرمانده همیشگی جایش را گرفت.
تماس را وصل کرد.
_ بگو.
جیمین: هنوز بیداری؟
_ آره.
جیمین: نیروها رد یکی از افراد سایه رو پیدا کردن.
چشمهای تهیونگ فوراً تیز شد.
_ کجا؟
جیمین: بندر اینچئون.
تهیونگ از روی مبل بلند شد و به سمت پنجره رفت.
خستگی چند دقیقه قبل انگار کاملاً از بین رفته بود، جیمین چند اطلاعات دیگر داد و بعد از تعیین جلسه صبح تماس تمام شد.. تهیونگ گوشی را روی میز گذاشت و چند لحظه به تاریکی بیرون خیره ماند.
سایه، بالاخره بعد از هفتهها دوباره ردی از او پیدا شده بود. اما درست زمانی که ذهنش درگیر مأموریت شد، تصویر دیگری ناخواسته از میان افکارش عبور کرد.
دختری که با قیافهای جدی به او گفته بود:
«پس چرا حس میکنم منم دعوا شدم؟»
این بار لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست خیلی کوتاه خیلی نامحسوس.
_ واقعاً غیرممکنی...
بعد سرش را تکان داد، چراغ سالن را خاموش کرد و به سمت اتاقش رفت. چون میدانست چند ساعت بعد. دوباره جنگ شروع میشد.
[ 5:12 صبح ] .
عمارت بزرگ خانواده کیم هنوز در سکوت فرو رفته بود. آسمان پشت پنجرههای قدی خانه کمکم از سیاهی شب فاصله میگرفت و رنگ آبی روشن سپیدهدم آرامآرام روی شهر پخش میشد.
هیچ صدایی از اتاقها نمیآمد و حتی ساعت دیواری سالن هم انگار آرامتر از همیشه تیکتاک میکرد.
در طبقه بالا، آیلین با اخم کوچکی چشم باز کرد. چند ثانیه بیحرکت به سقف خیره ماند و بعد لبهایش را جمع کرد.
+ تشنمه...
صدایش هنوز خوابآلود بود.
پتو را کنار زد و با بیحوصلگی از تخت پایین آمد. موهای بلندش در طول خواب کاملاً به هم ریخته بودند.
- ۸۱۳
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط