{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی عضو هشتمی...¹

وقتی عضو هشتمی...¹

از کلاس باله برگشتی..خیلی خسته بودی..خودتو روی مبل پرت کردی و کیفتو گوشه ی مبل گذاشتی
جین هیونگ برات یه لیوان شربت اورد:"خسته نباشی"
جوابشو با یه لبخند دادی و شربت رو گرفتی:"ممنونم اقای هندسام"
تهیونگ از توی اتاقش اومد بیرون.. با دیدن تو،خندید
اخمات رفت توی هم:"چته؟"
خندش رو جمع کرد:"فقط به مدل نشستنت نگاه کن"
پاهات روی دسته ی مبل بود..و سرت هم کج شده بود
اینبار خودت هم خندیدی..و بعدش درست نشستی
تو و تهیونگ،از بچگی باهم دوست بودید..حتی باهم اودیشن دادید..اما دوست سومتون قبول نشد..چون واقعا لیاقت نداشت
تهیونگ اومد کنارت نشست..
مثل همیشه،روی موهاتو بوسید..بعد گونه‌اتو.‌.و بعد دستتو..این دیگه یه عادت بود که همه درموردش میدونستن
که یهو،منشیش زنگ زد..منشی تهیونگ،یه دختر پیکمی بود..تو ازش متنفر بودی چون میدونستی روی تهیونگ کراش داره
و تهیونگ اینو خوب میدونست
چشماتو چرخوندی:"بازم اونه؟"
خندید:"اره"
جواب داد..
توی کل صحبت هاش،برای اینکه تورو حرص بده،با منشی میخندید..اما اون همیشه سرد بود

حدودا نیم ساعت گذشته بود..
تهیونگ هنوز با اون زنیکه حرف میزد..واقعا داشتی ناراحت میشدی
تا جایی که تهیونگ گفت:"امیدوارم همو ملاقات کنیم..از حرف زدن باهات خیلی خوشحال شدم..فردا میبینمتون"
و با خنده قطع کرد..

لبخند رضایت روی لبش جا گرفت..رضایت از اینکه حرص تورو در آورده
ولی نمیدونست که تو خیلی از این کار ناراحت شدی
کیفت رو برداشتی و وارد اتاقت شدی
بعد از عوض کردن لباسات،دوباره رفتی توی هال
بدون اینکه حتی به تهیونگ نگاه بکنی...

یک روز گذشته بود..رفتار تو همچنان با تهیونگ سرد بود
خودش هم اینو فهمیده بود و تاحالا هزار بار سعی کرده بود اشتی کنه..ولی تو بهش محل نمیدادی
چون امروز،نوبت تلافی بود
بعد از انجام کارهات،سوار ماشین شدی و به سمت ارایشگاه حرکت کردی
موهات تا روی زانوهات بود و رنگ مشکی زیبایی داشت..دقیقا نقطه ضعف تهیونگ!
و الان...
موهات کوتاه و قهوه‌ای روشنه..
خیلی بهت میومد..خودت راضی بودی
ولی واکنش تهیونگ،قرار بود خیلی بد باشه...

رسیدی خونه..
بدون معطلی،با خوشحالی وارد هال شدی..همه با دیدن رنگ موی جدیدت،ازت تعریف کردن..اما تهیونگ نه!
اون حتی نگاهت هم نکرد..رنگ گردنش برجسته شده بود..محکم گوشی رو گرفته بود
روبه‌روش نشستی:"خوب نشده تهیونگا؟"
و پوزخند شدی..با عصبانیت نگاهت کرد،که حتی توهم ترسیدی:"به نظرم نه..مثلا الان خواستی منو اذیت کنی؟"
با پررویی جواب دادی:"خودت اول شروع کردی..به من چه؟"
"ولی وقتی نقطه ضعف کسی رو میدونی،نباید ازش استفاده کنی"
تُن صدات رفت بالا:"پس یعنی تو نمیدونستی من بدم میاد با اون زنیکه حرف بزنی؟خودتو به نفهمی نزن..اینکارو کردم چون از کاری یه کردی متنفر بودم"
از سر جات بلند شدی و رفتی توی اتاقت..و در رو با شتاب بستی..
صدای دادش اومد:"هرکاری میخوای بکن"...

-نظرتون رو بهم بگید...
دیدگاه ها (۰)

وقتی بدون اجازش تتو میزنی...بارون به شیشه میخورد..و با هر ضر...

وقتی خواهر جونگکوکی و...۵سال از عمه شدن تو میگذره..و از ۵سال...

وقتی باهاش قهر میکنی...تو دوست‌دختر جیهوپ بودی و خیلی خوب اخ...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط