{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی عضو هشتمی...(پایانی)

وقتی عضو هشتمی...(پایانی)

اون شب،فضا بسیار متشنج بود
هیچکدوم به هم نگاه نمیکردین..
پشت میز غذاخوری نشستین..همه ی اعضا منتظر یه حرکت از طرف شما دوتا بودن
موقع غذا خوردن،زیر زیرکی به هم نگاه میکردین
اما تو خیلی لجباز تر بودی...

یک هفته گذشته...
هنوز باهم قهرید..نظر تهیونگ راجب موهات عوض شده..واقعا بهت میومد و خودش اینو قبول کرده بود
توهم متوجه شدی که اون موضوع چیزه خاصی نبوده..پس میتونستی فقط راحت باهاش کنار بیای

قبل از کنسرت..همه رفته بودن..فقط و تو تهیونگ مونده بودید
اومد پیشت:"سولا..من.."
نفس عمیقی کشیدی:"دوتاییمون اشتباه کردیم..بیا برگردیم به قبل..توهم دیگه با اون پیکمی حرف نزن"
خندید:"ولی جدا از شوخی..موهات خیلی بهت میاد"
ذوق زده نگاهش کردی:"واقعاااا؟"
سرش رو تکون داد:"اوهوم"

بوسه ای رو گونه‌اش گذاشتی..
و طبق عادت همیشه‌اش..
اول موهاتو..بعد گونتو..و بعد دستتو بوسید
و باهم وارد استیج شدین و به بقیه خبر دادید اشتی کردید...

-نظرتون رو بگید...
دیدگاه ها (۳)

وقتی عضو هشتمی...¹از کلاس باله برگشتی..خیلی خسته بودی..خودتو...

وقتی بدون اجازش تتو میزنی...بارون به شیشه میخورد..و با هر ضر...

وقتی عضو هشتمی و تیر خوردی...¹مثل همیشه،تهیونگ برات گل خریده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط