{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: گناه آبی

رمان: گناه آبی
p-2
صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم.

لباس‌هام رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای خدمتکار رو شنیدم.

ـ خانم کاظمی، صبحانه آماده‌ست.

لبخند کوچیکی زدم.

ـ ممنونم، الان میام.

بعد از صبحانه، با یه کیف کوچیک از وسایل پزشکی به سمت اتاق جانان رفتم.

جلوی در ایستادم و دستم رو روی دستگیره گذاشتم.

اما قبل از اینکه بازش کنم، صدای کیارش از پشت سرم بلند شد.

ـ کجا؟

برگشتم.

ـ می‌خوام کارم رو شروع کنم.

نگاهش به دستم افتاد.

ـ بدون اجازه من وارد این اتاق نمی‌شی.

ـ ولی من برای مراقبت از همسرتون استخدام شدم!

با شنیدن کلمه «همسرتون» اخم‌هاش بیشتر شد.

ـ اسمش رو جلوی من نیار.

متعجب نگاهش کردم.

ـ ببخشید؟

ـ گفتم اسمش رو نیار.

چند لحظه سکوت کردم.

ـ آقای مهراد، من نمی‌دونم بین شما و خانمتون چه اتفاقی افتاده، اما ایشون الان به مراقبت نیاز داره.

با تمسخر خندید.

ـ مراقبت؟

نگاهش رو به در دوخت.

ـ اون حتی ارزش یه نگاه رو هم نداره.

از حرفش شوکه شدم.

ـ ولی...

ـ کارت رو انجام بده و سؤال نپرس.

بعد از کنارم رد شد و به سمت پله‌ها رفت.

چند دقیقه بعد، بالاخره وارد اتاق شدم.

اتاق بزرگ و سردی بود.

جانان روی تخت دراز کشیده بود و دستگاه کنار تخت با صدای یکنواختی کار می‌کرد.

بهش نزدیک شدم.

دستکش پوشیدم و مشغول بررسی وضعیتش شدم.

صورتش رنگ‌پریده بود و موهای بلندش روی بالش پخش شده بود.

آروم گفتم:

ـ سلام جانان خانم... من لیلی‌ام. از امروز قراره ازتون مراقبت کنم.

جوابی نشنیدم.

طبیعتاً.

اما نمی‌دونم چرا حس کردم این زن، برخلاف سکوتش، حرف‌های زیادی برای گفتن داره.

وقتی از اتاق بیرون اومدم، صدای کیارش رو شنیدم.

پشت در ایستاده بود.

دست‌هاش توی جیب شلوارش بود و با نفرت به در خیره شده بود.

آروم گفتم:

ـ آقای مهراد؟

بدون اینکه نگاهم کنه، پرسید:

ـ کارش تموم شد؟

ـ بله. وضعیتش فعلاً ثابته.

لبخند تلخی زد.

ـ ثبات؟ چه جالب...

سرش رو به سمت من چرخوند.

ـ می‌دونی چرا اینجاست؟

ـ نه.

چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد با صدایی سرد گفت:

ـ چون حتی جرئت نداشت با من روبه‌رو بشه.

قلبم فشرده شد.

ـ منظورتون چیه؟

نگاهش دوباره به در برگشت.

ـ برو سر کارت، لیلی.

و من برای اولین بار فهمیدم که داستان این زن، خیلی پیچیده‌تر از یه بیمار معمولی توی کماست.
دیدگاه ها (۰)

رمن:گناه ابی p:3سه روز از ورودم به عمارت مهراد گذشته بود.هر ...

رمان: گناه آبیp.1بارون شدیدی می‌بارید و من با چمدون کوچیکم ج...

مهمونی پارت ۳۸

پارت چهارم | قمارجئون جونگ‌کوککارت‌ها دوباره روی میز پخش شدن...

پارت ششم | دیگه هیچوقت نمیبینمش. پارک لاراـ لارا!صدای میچا ا...

همسایه طبقه بالا

مهمونی پارت ۴۷

پارت هجدهم | رقص. لاراموسیقی کمی بلندتر شد و رُزا دست میچا ر...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐 🎧🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «تو همیشه این‌قدر دس...

مهمونی پارت ۴۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط