{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: گناه آبی

رمان: گناه آبی

p.1

بارون شدیدی می‌بارید و من با چمدون کوچیکم جلوی عمارتی ایستاده بودم که قرار بود از امروز محل کارم باشه.

عمارت مهراد.

جایی که قراره بود از یه زن توی کما مراقبت کنم.

زنگ در رو زدم.

چند ثانیه بعد، در باز شد و مردی بلندقد با پیراهن مشکی مقابلم ظاهر شد.

ـ خانم کاظمی؟

ـ بله، خودمم.

ـ دنبالم بیاید.

بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، وارد عمارت شد.

دنبالش راه افتادم و وارد سالن بزرگی شدم که سکوت عجیبی توش حکم‌فرما بود.

مرد برگشت و نگاهم کرد.

ـ من کیارش مهرادم. همسرم، جانان، توی کماست. شما قراره ازش مراقبت کنید.

ـ می‌تونم قبل از شروع کار، مادرشون رو ببینم؟ شاید بتونن اطلاعات بیشتری درباره وضعیتش بدن.

نگاهش سرد شد.

ـ نه.

ـ ولی...

ـ هیچ‌کس حق نداره مادر جانان رو به این خونه بیاره.

از لحنش جا خوردم.

ـ متوجه شدم.

به راهروی طبقه بالا اشاره کرد.

ـ اتاق بیمار اون بالاست. وسایلتون رو بذارید و فردا کارتون رو شروع کنید.

#کمی بعد

وقتی از پله‌ها بالا می‌رفتم، چشمم به مردی افتاد که جلوی یه در بسته ایستاده بود.

کیارش بود.

از لای در نیمه‌باز اتاق، زنی رو دیدم که روی تخت دراز کشیده بود.

جانان.

کیارش حتی یه قدم هم داخل اتاق نرفت.

فقط به زنی خیره شده بود که انگار تمام زندگی‌ش رو ازش گرفته بود.

با صدایی پر از نفرت زمزمه کرد:

ـ کاش هیچ‌وقت وارد زندگیم نشده بودی.

بعد در رو بست.

با دیدن من، اخم کرد.

ـ هنوز اینجایی؟

ـ داشتم اتاقم رو پیدا می‌کردم.

ـ پس بهتره از این به بعد سرت به کار خودت باشه.

سرم رو پایین انداختم.

اما درست قبل از اینکه ازش دور بشم، یه سؤال توی ذهنم شکل گرفت.

چرا مردی که همسرش توی کما بود، این‌قدر ازش متنفر بود؟

و چرا حس می‌کردم پشت اون در بسته، رازی پنهون شده که قراره زندگی من رو هم تغییر بده؟
دیدگاه ها (۰)

رمان: گناه آبیp-2صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم.لباس...

رمن:گناه ابی p:3سه روز از ورودم به عمارت مهراد گذشته بود.هر ...

رمان: گناه آبیp-4قاب عکس رو آروم سر جاش گذاشتم و از اتاق بیر...

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۶۰ | پایانچراغ‌ها دوباره روشن شدن...

پارت ۴ | تصمیم غیرمنتظرهجونگ‌کوک و مدیر پرورشگاه توی دفتر نش...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖(پارت 7 و 8 جابجا شده) ویو تهیونگتهیونگ...

همسایه طبقه بالاپارت ۵ عصر روز بعد، داشتم خونه رو مرتب می‌کر...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۶ات با شنیدن حرف سامان، آرام به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط